خنديدم و گفتم:

- ممنون عاطفه جون نظر لطفته.

دخترم را در آغوش گرفتم و به او شير دادم. ساعتي بعد سليمه خانم وارد اتاق شد او را به عاطفه معرفي كردم و بعد دخترم را كه بي قراري مي كرد به سليمه خانم دادم و گفتم:

- سليمه خانم چرا بچه بي قراري مي كنه؟

- نگران نباش فرناز جون حتما خيس كرده الان پوشكش را عوض مي كنم.

حق با او بود چون دخترم دقايقي بعد خيلي زود آرام گرفت و سپس چشمانش را به آرامي بست و به خواب نازي فرو رفت. از بيمارستان كه مرخص شدم فواد و عاطفه اصرار داشتند كه براي مدتي نزد آنها بروم تا كمي سلامتي خود را باز يابم اما من مخالفت كردم و رو به آن دو گفتم:

- شماها نگران من نباشيد من در كنار سليمه خانم به هيچ مشكلي برنمي خورم او به خوبي از بچه و من مراقبت مي كند.

سليمه خانم هم به ياريم آمد و حرفهايم را تاييد كرد انگار دخترم جاذبه اي خاص داشت چون كه مهرش سفت و سخت به دل فواد افتاده بود جوري كه بعد از رسيدن به خونه فواد او را در آغوش گرفت و بوسه اي بر دستان سفيد و خوشگل او زد و گفت:

- از اين به بعد ديگه بايد دلتنگ اين وروجك هم باشم. راستي فرناز جون مي خواي اسمش رو چي بذاري؟

- فلورا.

فواد چند بار اسم فلورا را بر زبان آورد و سپس گفت:

- اسمش هم مثل خودش قشنگه!

فواد اين بار نگاهش را به سليمه خانم دوخت و گفت:

- خانم لطفا مراقب هر دويشان باشيد.

- آقاي دكتر خيالتان راحت باشد من لحظه اي از آنها غافل نخواهم شد.

فواد از او تشكر كرد و بعد رو به من گفت:

- اگه فلورا بي قراري كرد فورا بيارش مطبم!

در جوابش گفتم حتما و بعد رو به عاطفه و سپس فواد كردم و با شرمندگي گفتم:

- داخل نمي آييد؟

فواد پوزخندي زد و گفت:

- از من و عاطفه انتظار نداشته باش كه پامون رو توي خونه ي اون مرتيكه بذاريم!

آه بلندي از سر حسرت كشيدم و هيچ نگفتم عاطفه فلورايم را بغل كرد و بار ديگر او را نوازش كرد و براي لحظاتي او را در بغل نويد گذاشت. او هم با شوق كودكانه اي فلورا را نوازش كرد و بوسيد سليمه خانم به آرامي فلورا را از نويد گرفت و بعد به همراه هم از اتومبيل فواد پياده شديم. فواد شيشه اتومبيلش را پايين كشيد و بار ديگر گفت:

- فرناز جون مواظب خودت و فلورا باش. سعي كن كمتر غصه بخوري بالاخره تكليفت را با اون عوضي روشن خواهم كرد.

وقتي اتومبيلش از جلوي چشمانم دور شد براي لحظاتي همان جا ايستادم و با خود زمزمه كردم منظور فواد از اينكه بالاخره تكليفت را روشن خواهم كرد چه بود؟ بعد با بي تفاوتي شانه هايم را بالا انداختم و با نگاهي به فلورا كه در آغوش سليمه خانم خوابيده بود زبر لب زمزمه كردم من تازه مادر شده ام پس به هيچ عنوان راضي نخواهم شد كه خوشبختي اي را كه تازه بهش رسيده ام از دست بدهم. با صداي سليمه خانم به خودم آمدم كه گفت:

- فرناز جون بيشتر از اين فكرت را مشغول نكن بهتره هر چه زودتر بريم داخل.

لبخندي به رويش زدم و به حرفش عمل كردم. همان روز رامين زنگ زد كه سليمه خانم پيش دستي كرد و تولد فلورا را به او خبر داد اما نه تنها خوشحال نشد بلكه حتي با من حرف هم نزد و سراغي از بچه نگرفت بعد هم خيلي سريع با سليمه خانم خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت. با چشماني پر از حسرت به سليمه خانم نگريستم و با بغض به او گفتم:

- سليمه خانم رامين از تولد فلورا خوشحال نشد درسته؟

او كه سعي مي كرد طوري حرف بزند كه در روحيه ام تاثير بد نگذارد با عجله گفت:

- چرا فرناز جون خيلي خوشحال شد اما گفتش بعدا بهت زنگ مي زنه مثل اينكه خيلي عجله داشت در ضمن گفت به زودي به ايران باز مي گردد.

لبخند تلخي زدم و گفتم:

- خبرش بياد نامرد!

درست دو هفته از تولد فلورا مي گذشت كه رامين با چهره ي تكيده و لاغر به خانه بازگشت. او خيلي سرد و بي روح با من سلام و احوالپرسي كرد و بعد بدون اينكه براي ديدن فلورا ذوقي بكند در حالي كه به طرف اتاق خواب مي رفت گفت من خسته ام مي خوام بخوابم و دلم نمي خواهد سر و صدايي هم بشنوم در ضمن حتي اگه كسي هم سراغ منو گرفت بيدارم نكن. از ديدن اين همه بي تفاوتي او خونم به جوش آمد و نتوانستم خودم را كنترل كنم و با حالتي عصبي به او گفتم:

- نمي خواهي سراغي از دخترت بگيري؟ دوست نداري او را ببيني؟ اصلا يادت هست وقتي كه داشتي مي رفتي من باردار بودم!

او با صداي خشن و بدفرمش گفت:

- اولا كه من از جنس دختر متنفر بودم و هستم قبلا بهت هم گفته بودم كه دختر نمي خوام در ثاني درست موقعي كه كار و بارم سكه شده بود اون پرستاره سليمه خانم رو مي گم خبر به دنيا اومدنش رو بهم داد همون روز تمام هست و نيست زندگيم رو از دست دادم.

رامين صدايش را بلندتر كرد و با حالت عصبي گفت:

- تا حالا بچه ي به اين بدقدمي در عمرم نديدم نه فقط دلم نمي خواد ببينمش بلكه حتي دوست دارم سر به تنش هم نباشه!

آنقدر عصباني شدم كه با تمام وجودم فرياد زدم:

- اون دهن كثيفت رو ببند و اسم دخترم رو به زبون نيار!

در يك لحظه به طرفم حمله ور شد و وحشيانه چنگش را در موهايم فرو برد و با تمام قدرت چندين سيلي محكم به صورتم نواخت كه باعث شد خون از دهان و دماغم فوران كند شايد اگر سليمه خانم جلوي او را نمي گرفت مرا به حد مرگ كتك مي زد. وقتي كه حسابي دق و دلش را سر من خالي كرد به اتاق رفت و در را محكم بهم كوبيد. سليمه خانم زير بازويم را گرفت و كشان كشان مرا به سمت دستشويي برد و من خون هاي صورتم را به كمك او شستم. او مثل باران بهاري برايم اشك مي ريخت و مدام رامين را لعن و نفرين مي كرد ديگر نفهميدم چگونه از حال رفتم و محكم به زمين پرت شدم. وقتي چشمانم را باز كردم چهره ي اشك ريزان سليمه خانم را در كنار تختم ديدم از درد ناله كردم و دوباره چشمانم را بستم و بعد تمام جريان تلخ آن روز را در ذهنم مرور كردم اما گويي كه اين تازه آرامش قبل از طوفان بود. چون روز بعد كه رامين از خواب بيدار شد تنها به بهانه ي اينكه چاي آماده نبوده در يك چشم بهم زدن هر چه ظرف شيشه اي دو دستش بود را شكست. من و سليمه خانم بدون آنكه قدرت تكلم داشته باشيم در گوشه اي كز كرديم و از ترس به خودمان لرزيديم. در همان لحظه به ذهنم رسيد نكند كه او به طرف اتاق فلورا برود و به او آسيبي برساند با وحشت دست سليمه خانم را گرفتم و فورا به طرف اتاق فلورا رفتيم و در اتاق را قفل كرديم بدنم از ترس خيس عرق شده بود! دست سليمه خانم را محكم گرفتم و با صداي لرزاني گفتم:

- دعا كن به سراغمان نيايد و گرنه به قدري وحشي و رواني شده كه به راحتي مي تواند در اتاق را بشكند.



ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.