سليمه خانم مرا دلداري داد و گفت:

- نگران نباش قدرت چنين كاري را ندارد سعي كن آرامشت را بدست آوري.

همان موقع فلورا بيدار شد و شروع به گريه كرد او را از تخت بيرون آوردم و در آغوشم گرفتم و يكهو زدم زير گريه و به حال خودم و طفل بي گناهم ساعتها زار زدم. زماني به خودم آمدم كه ديگر نه صداي شكستن ظرفي مي آمد و نه از نعره هاي رامين خبري بود. با صداي گرفته اي رو به سليمه خانم كه ساكت و مغموم گوشه ي اتاق كز كرده بود گفتم:

- سليمه خانم به گمانم رفته بيرون!

او از جايش بلند شد و گفت:

- بهتره در را باز كنم و يه نگاه به بيرون بيندازم.

گوشه ي لباسش را گرفتم و به طرف خودم كشيدم و گفتم:

- مواظب خودت باش.

او با گفتن نگران نباش به طرف در رفت و به آرامي آن را باز كرد در يك لحظه چشمانش را ريز كرد و بعد هراسان به طرفم آمد و گفت:

- فرناز جون بيا نگاهش كن كف سالن افتاده و رنگ صورتش هم كبود شده.

شتابان فلورا را در تختش گذاشتم و دوان دوان از اتاق خارج شدم چهره رامين به طرز وحشتناكي كبود شده بود در حالي كه به شدت ترس برم داشته بود سرم را روي سينه اش گذاشتم به زحمت نفس مي كشيد.

در كمتر از چند دقيقه خودم را آماده كردم و بعد با كمك سليمه خانم كه آژانس خبر كرده بود و خيلي زود او را به بيمارستان رسانديم. با اينكه از او به شدت متنفر بودم اما وجدانم اجازه نمي داد كه او را به حال خودش رها كنم درست زماني او را به بيمارستان رساندم كه او داشت با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد. دكتر وقتي كه وضعيت او را ديد خيلي سريع دو سه دكتر ديگر را هم خبر كرد و بعد همگي به مداوايش پرداختند و عاقبت ساعاتي بعد او را از مرگ حتمي نجات دادند. زماني كه نزد دكترش رفتم و اوضاع و احوال او را پرسيدم دكتر در حالي كه نوار قلبش را در دست داشت نگاهي گذرا به ان انداخت و رو به من گفت:

- خانم بيمار چه نسبتي با شما دارد؟

- شوهرمه!

دكتر نگاهي دقيق به چهره ام انداخت و با تعجب و ناباوري پرسيد:

- شوهرته؟

سرم را با شرمندگي پايين انداختم و گفتم:

- بله شوهرمه.

دكتر زير لب با خودش چيزي زمزمه كرد كه نفهميدم چه گفت شايد مي خواست بهم بگه خاك بر سرت كه ديگه نگي اين شوهرمه! دكتر نفس عميقي كشيد و گفت:

- خانم شوهر شما ناراحتي قلبي دارد و از طرفي اعتياد شديدش باعث شده كه اعصابش به كلي بر هم بريزد. او دقيقا مثل خرمني از باروت مي ماند كه هر ان منتظر يك جرقه است شايد يك ساعت ديگه زنده بماند شايد هم تا ده سال ديگه طول بكشد. به هر حال بايد از او مراقبت هاي ويژه به عمل بيايد كمك كنيد تا اعتيادش را ترك كند. مطمئنا با كنار گذاشتن اعتياد وضعيت جسمي و روحي او بهبود مي يابد. خانم من شما را از وضعيت بيماري شوهرتان آگاه كردم اما از اينجا به بعدش ديگه به عهده خودتان است كه چقدر بتوانيد همسرتان را حمايت كنيد تا ترك كنه شما بايد به هر نحوي كه شده در اين راه كمكش كنيد.

از او تشكر كردم و دقايقي بعد به طرف اتاقي كه رامين در آن بستري بود رفتم. فرداي آن روز رامين با كلي داروهاي قوي اعصاب از بيمارستان ترخيص شد و او را به خانه آوردم. از قبل به سليمه خانم گفته بودم كه اتاقش را مرتب كند و تمام بند و بساط ترياكش را جمع كند تا آنها را نبيند و تحريك نشود. واقعا تصميم گرفته بودم به قول دكتر به هر نحوي كه شده به او كمك كنم تا اعتيادش را كنار بگذارد هر چند كه از او متنفر بودم اما وقتي به اين نتيجه مي رسيدم كه او پدر فلورا است پس بايد به خاطر او هم كه شده بايد يه راه چاره اي براي رامين پيدا كنم تا ترك كند! بعد با خودم مي انديشيدم كه فلورا چگونه بايد در فرداهاي دور كه وارد اجتماع مي شود يك مرد معتاد و در هم ريخته را به عنوان پدر خود معرفي كند؟ با اين افكار بيشتر مصمم مي شدم كه به رامين در ترك اعتيادش كمك كنم.

البته خود رامين هم كه انگار حرفهاي دكتر در وجودش بي تاثير نبوده يا شايد به خاطر ترس از مرگ بود كه اراده اش را جزم كرد تا اعتياد را ترك كند به خاطر همين خيلي زود خودش را به انجمن معتادان گمنام معرفي كرد و در كمپ مورد نظر بستري شد با رفتن او من و سليمه خانم نفس راحتي كشيديم و تا حدودي خيالمان راحت شد. در اين ميان هراز گاهي فواد باهام تماس مي گرفت و بهم هشدار مي داد كه بايد هر چه زودتر از رامين جدا شوي اما من وقتي فلورا، را در آغوش مي گرفتم و به چشمان زيبا و معصومش مي نگريستم دلم برايش مي سوخت و از فكر طلاق بيرون مي آمدم. دلم نمي خواست كه فلورا فرزند طلاق باشد تازه به اين اميد كه رامين دارد ترك مي كند و سر به راه مي شود در جواب فواد مي گفتم فعلا مي خواهم كمي ديگه صبر كنم تا شايد زندگيم بهتر شود اما متاسفانه فواد هيچ يك از حرفهايم را نمي پذيرفت. وقتي براي آخرين بار بهم زنگ زد پشت گوشي با عصبانيت سرم داد كشيد و گفت:

- اين همه كتك از دست اون تنه لش خوردي كافي نيست آخه تا كي مي خواهي با اون به اين زندگي لجن ادامه بدي؟ گوش كن فرناز من ديگه تا زماني كه تو در خانه ي اون عوضي آشغال به سر مي بري سراغي ازت نخواهم گرفت اما اگه زماني به حرفم رسيدي كه بايد از او جدا بشي و برگردي من با كمال ميل پشتت هستم و ازت حمايت خواهم كرد. در غير اين صورت ديگه اسمي از من نيار!

فواد اين را گفت و بعد با عصبانيت گوشي را قطع كرد. در حالي كه اشك در چشمانم حلقه مي بست با صداي لرزاني به خودم گفتم فواد چرا منو درك نمي كنه؟ چرا نمي خواد بفهمه من قيد همه چيز رو زدم و تنها به خوشبختي فلورا فكر مي كنم. كاش فواد مي فهميد كه من ديگه فرناز گذشته نيستم فرناز خيلي وقته كه مرده! به خدا فرناز خيلي وقته كه مرده!

بعد بغضم را رها كردم و با گريه در حالي كه با خودم حرف مي زدم گفتم فواد هيچ چيز توي اين دنياي لعنتي ثابت نمي مونه پس اين خودخواهيه كه تو به من بگي برگرد. با هق هق و گريه فرياد زدم فواد من ديگه اون فرنازي نيستم كه تو مي شناختي. حالا من يه مادرم... مادر... مي فهمي؟ نه تو نمي فهمي اگه مي فهميدي كه منو تشويق به طلاق گرفتن نمي كردي؟ يه مادر حاضره قيد تموم خوشي هاش رو بزنه و صبورانه با مشكلات دست و پنجه نرم كنه به اميد اينكه يه آينده طلايي براي فرزندش بسازه يه مادر همه چيز را تحمل مي كنه پس من هم از اين قاعده خارج نيستم و دلم مي خواهد كه با عشق فلورا زندگي كنم و با همه ي بدبختي ها و زجر هايي كه مي كشم كنار بيايم تا يه روزي بتونم فلورا را به اوج خوشبختي برسونم. تمام اين حرفها را با هق هق و گريه و زاري به خودم گفتم و مثل انساني غير طبيعي بر موهايم چنگ مي زدم و پشت سرهم فقط نام فلورا را صدا مي كردم و باز اين سليمه خانم بود كه به طرفم آمد و مرا در آغوشش گرفت و به آرامش دعوت كرد. آخ كه اغوشش چقدر گرم و دوست داشتني بود. چه ارامشي بهم دست مي داد مرا به ياد اغوش مادر نازنينم مي انداخت...مادر....مادر...تنها از چهار حرف م.ا.د.ر به وجود آمده اما هزاران هزار واژه هاي زيبا در آن نهفته ايثار،از خود گذشتگي، تكيه گاه، بهترين مونس.... روزها و ماهها تبديل به سال شدند و سالها هم جاي خود را به يكديگر دادند تا چشم باز كردم ديدم كه چهار سال گذشت. رامين به طور كامل موفق شد اعتيادش را كنار بگذارد اما چه سود كه او خود را از اين منجلاب نجات داد و در عوض دو برابر گذشته خود را غرق كارهاي خلاف و ناشايست ديگر كرد كه از گفتنش شرمم مي آيد. او هرگز شبها به خانه نمي آمد و روزها هم در كمال بي شرمي و وقاحت در مقابل چشمان من با زنان و دختراني كه يقينا همنوع خودش بودند تماس مي گرفت و چندين ساعت با آنها حرف مي زد و نغمه هاي عاشقانه در گوششان مي خواند. آخ من ديگه كي بودم كه اين همه پستي و بي شرمي را از شوهرم مي ديدم اما هنوز زير يك سقف با او زندگي مي كردم در حالي كه خودم را خوشبخت مي دانستم! البته فقط به خاطر فرشته ي كوچولويم « فلورا » و همين طور سليمه خانم كه مانند مادري مهربان در كنارم مانده بود و برايم احساس مسئوليت مي كرد و لحظه اي رهايم نمي كرد. آري زندگي من با وجود اين دو فرشته برايم لذت بخش بود خصوصا دختر نازنينم فلورا، او دختري فوقالعاده باهوش و با استعداد بود كه من با كمال ميل تمام وقتم را صرف تربيت او مي كردم. فلورا با اينكه چهار سال بيشتر نداشت اما با ذكاوت و زرنگي فوق العاده اش توانست خيلي راحت حروف الفبا را ياد بگيرد و اعداد را تنها با يكبار توضيح من به ذهن كوچكش بسپارد و بعد مثل بلبل شروع به شمردن كند. خوشبختانه او كوچكترين شباهتي از رامين به ارث نبرده بود و به قول سليمه خانم درست مثل سيبي بود كه از وسط با من نصف شده باشد. من تنها در اين مرداب فلورا مي ديدم و جان مي گرفتم فلورا علاقه ي عجيبي به سليمه خانم داشت و او را خانم جان صدا مي كرد سليمه خانم هم از هر خانم جاني كه از لبهاي كوچك و خوش فرم فلورا بلند مي شد ذوق مي كرد و پشت سرهم قربان صدقه اش مي رفت. در اين ميان رامين حتي يكبار هم بر صورت زيباي فلورا بوسه نزده و دست نوازشي بر سرش نكشيده بود واقعا عجيب بود كه چگونه در مقابل اين همه شيرين زباني هاي فلورا بي تفاوت بود و مهر پدرانه اش براي او به جوش نمي آمد!


ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.