يك روز كه سرگرم مطالعه كتابي بودم فلورا به طرفم آمد و بدون هيچ مقدمه اي گفت:

- مامان جون چرا بابا رامين از من بدش مياد؟ آخه من كه اونو اذيت نمي كنم. مامان جون بابا رامين منو دوست نداره؟

دلم براي دختر بي گناهم به درد آمد و آه حسرتي كشيدم و رو به او گفتم:

- عزيز دلم بابا تو رو دوست داره خيلي هم دوست داره اما باباي تو فعلا مريضه و احتياج به درمان داره بايد صبر كني تا اون به مرور زمان خوب بشه ( بعد او را بوسيدم و ادامه دادم ) نازگلكم ديگه فكرت را مشغول اين موضوع نكني ها....

نمي دانم چه در ذهن كوچك فلورا گذشت كه ديگه سوالي نپرسيد و بدون اينكه سكوتش را بشكند به طرف اتاق خواب خودش رفت. رفتنش را نظاره گر شدم و آه بلندي كشيدم و در دل گفتم خدايا من تا كي بايد چنين مرد لاابالي را تحمل كنم؟ تا كي بايد بي مهري هايش را نسبت به فلورا ناديده بگيرم؟ من كه خودم آدم نابود شده اي بيش نيستم اما فلورايم گناه دارد. او احتياج به محبت پدر دارد تا كي بايد او را گول بزنم. در حالي كه اشك در چشمانم حلقه بسته بود مجددا كتاب را باز كردم و سعي كردم دوباره در دنياي مطالعه غرق شوم تا كمتر شاهد اين واقعيت دردناك باشم. با بي حالي كتاب را ورق مي زدم كه ناگهان چشمم به جمله ي زيباي حضرت علي (ع) افتاد كه فرموده بود: « شكيبايي بر دو گونه است شكيبايي بر آنچه خوش نداري و شكيبايي بر آنچه دوست نداري.» ناگهان اشك هايم سرازير شد و با خود زمزمه كردم من هم بر آنچه دوست ندارم شكيبايي مي كنم تا شايد خداوند دلش برايم به رحم آيد و مرا از اين منجلاب نجات دهد! بعد كتاب را بستم و با صداي بلندي از ته دل گريستم. يك روز كه رامين خانه بود و در اتاقش سرگرم تماشاي تلويزيون و ماهواره بود فرصت را غنيمت شمردم كه به نزدش بروم و با زباني خوش راجع به فلورا با او صحبت كنم. بنابراين فلورا را به دست سليمه خان سپردم و آنها را به پارك فرستادم تا در نبود او راحت تر با رامين حرف بزنم. وارد اتاق رامين شدم اما او آنچنان سرگرم تماشاي كانال هاي مستهجن ماهواره بود كه اصلا حضورم را حس نكرد. ار آمدن به اتاقش كاملا پشيمان شدم اصلا نمي توانستم تحمل كنم و ببينم كه او تا اين اندازه پست و بي شرف شده كه با لذت به اين برنامه ها نگاه مي كند. به زحمت خودم را كنترل كردم و چند گامي به جلو برداشتم و دقيقا روبرويش ايستادم و گفتم:

- رامين مي خوام باهات صحبت كنم.

اعتنايي نكرد دوباره حرفم را تكرار كردم اما انگار كه با ديوار بودم. در يك لحظه عصبي شدم و به طرف تلويزيون رفتم و آن را خاموش كردم اين بار او نيم نگاهي بهم انداخت و با بي ادبي گفت:

- مگه مرض داري كه خاموشش مي كني؟

با حرص و خشم دندانهايم را روي هم فشردم و خيلي خودم را كنترل كردم كه جواب بي ادبي او را ندهم و براي دقايقي تنها به خاطر فلورا او را تحمل كنم. روبرويش نشستم و خيلي سريع به او گفتم:

- مي خواهم راجع به فلورا باهات صحبت كنم.

غلتي زد و با بي تفاوتي گفت:

- هر چي مي خواهي بگي زودتر بگو كه حوصله ندارم.

- رامين خواهش مي كنم يه كمي به فلورا توجه كن حداقل به ظاهر هم كه شده او را صدا كن. فلورا دختر توست چطور مي توني اين همه سرد با او برخورد كني؟ و بهش محل نذاري؟ او به محبت تو احتياج داره!

حرفها و خواهش هاي من نه تنها در وجود او تاثير نداشت بلكه او نهايت نامردي و رذالتش را نشانم داد و با بي غيرتي هر چه تمام تر گفت:

- من اصلا احساسي نسبت به دختر تو ندارم. او كوچكترين شباهتي با من ندارد در ضمن بعيد مي دانم كه او اصلا دختر من باشد.

با پستي و بي شرفي ادامه داد:

- حتما دختر من نيست كه نسبت به او علاقه اي ندارم!

تمام وجودم گر گرفت با نفرت نگاهي به ريخت نحسش كردم و با عصبانيت به او گفتم:

- تف به وجدان و غيرتت بيايد كه به راستي روي هر چه نامرده سفيد كردي پست فطرت آشغال!

ناگهان مثل ببري به طرفم حمله ور شد و با مشت و لگد به جانم افتاد و تا مي توانست كتكم زد بعد در حالي كه نعره مي زد گفت:

- پست فطرت اشغال آبا و اجدادته مي خوام سر به تن خودتو و اون دخترت نباشه مگه من بهت نگفته بودم از دختر بدم مياد آره بدم مياد.

او وحشيانه نعره مي زد و به من و فلورا بد و بيراه مي گفت از بس كتك خورده بودم توان اين كه جواب حرفهاي نادرستش را بدهم نداشتم. عاقبت هم او با مشت و لگد از اتاق بيرونم كرد از درد به خودم مي پيچيدم و در دل به سرنوشتم لعنت مي فرستادم. به زحمت به طرف قرص هاي آرام بخش رفتم و به آنها پناه بردم و ديگر هيچ نفهميدم كه چطور خودم را به اتاقم رساندم و چه بر من گذشت. وقتي چشمانم را باز كردم فلورا را ديدم كه در آغوشم به خواب فرو رفته از معصوميتش دلم به درد آمد به زحمت پتو را رويش كشيدم و با خودم گفتم عزيزم تو كي برگشتي؟ بعد نگاهي به ساعت انداختم نه شب را نشان مي داد. با كوچكترين حركتي ناگهان از درد به خودم پيچيدم و با صداي بلندي ناله كردم سليمه خان با شتاب خود را به من رساند و گفت:

- چي شده فرناز جون؟ حالت خوب نيست؟

دستم را به طرفش دراز كردم و به كمك او از جاي خودم بلند شدم و لنگ لنگان در حاليكه مي ناليدم از اتاق بيرون آمدم. سليمه خانم برايم آب آورد و گفت:

- فرناز جون لبهات خيلي خشكيده كمي آب بخور.

تنها چند جرعه از آن را با بي ميلي نوشيدم و سپس خودم را روي مبل رها كردم و باز از درد ناليدم و بعد با صداي گرفته اي به او گفتم:

- سليمه خانم اون نامرد رفت؟

او كه حدس مي زد دوباره رامين مرا كتك زده باشد آهي كشيد و گفت:

- اره رفت بيرون دوباره ازش كتك خوردي؟

از شدت درد بازوهايم را در دستم فشردم و با سر حرفش را تاييد كردم. سليمه خانم با حرص گفت:

- ببين نامرد چه بلايي سرت آورده؟

آه جگر سوزي كشيدم و بدون اينكه از دردهايم شكوه كنم به او گفتم:

- فلورا شام خورد؟

- بله بهتره به جاي اينكه نگران فلورا باشي كمي به فكر خودت باشي آخه تا كي مي خواي از آن هيولاي هيچي نفهم كتك بخوري و دم نزني؟ تا كي...؟



ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.