- مطمئن باش كه ديگه تحمل نمي كنم و هر چه زودتر از اين بي شرف جدا مي شم. گر چه بايدخيلي زودتر اين كار را انجام مي دادم و به حرف فوار توجه مي كردم اما تنها به اميد اينكه اون بي شرف عوض شود و در حق فلورا پدري كند اين همه خفت و خواري را تحمل كردم اما....اما امروز ديگه فهميدم كه او آدم بشو نيست كه نيست!

با قاطعيت دوباره ادامه دادم:

- در اولين فرصت مي رم پيش فواد و ازش مي خوام كه سفت و سخت پيگير كارهاي قانونيش باشه!

سليمه خانم تا دهانش را باز كرد كه چيزي بگويد زنگ تلفن به صدا درآمد حرفش را خورد و براي برداشتن گوشي رفت. دقايقي بعد سليمه خانم در حالي كه گوشي در دستش بود به طرف من امد و آن را به طرفم گرفت و گفت:

- فرناز جون عاطفه خانمه با شما كار دارد.

گوشي را از دستش گرفتم اما قبل از انكه من بخواهم حرفي بزنم شنيدن صداي گريه ي عاطفه بند دلم را پاره كرد هراسان گفتم:

- عاطفه جان چيزي شده؟ اتفاقي افتاده؟

-فرناز جون مامانم سكته كرده و داره با مرگ دست و پنجه نرم مي كنه خواهش مي كنم بدون اينكه گذشته را به خاطر بياري خودت رو به بيمارستان برسوني آخه او با زبان بي زباني نام تو را صدا مي كنه.

- واقعا متاسفم عاطفه جون آخه من كه از پدر و مادر تو كدورتي ندارم آنها كه هيچ سهمي در سرنوشت تلخ من نداشتند من تا ساعتي ديگه خودم را به بيمارستان مي رسونم. بعد بغض گلويم را گرفت و ديگر نتوانستم حرفي بزنم و با دستاني لرزان گوشي را قطع كردم. با وجود اينكه تمام اعضاي بدنم درد مي كرد اما به ناچار تمام دردها را به جان خريدم و خيلي سريع خودم را آماده رفتن به بيمارستان كردم. سليمه خانم برايم آژانس خبر كرد كيفم را برداشتم و در حاليكه سفارش فلورا را به او مي كردم از خانه خارج شدم. براي يك لحظه از ديدن خانم آشتياني شوكه شدم او به شدت رنجور و شكسته شده بود و اصلا رنگ به صورت نداشت يقينا اگر عاطفه را در بالاي تخت او نمي ديدم بعيد مي دانستم كه او را بشناسم! با ديدنش در چنين وضعيتي پرده اشك در چشمانم حلقه بست با گامهاي سست به طرفش رفتم و دستش را محكم در دست خودم فشردم. او به زحمت چشمانش را باز كرد و پس از چند بار پلك زدن به چهره ام زل زد و بعد بدون اينكه بتواند حرف بزند مثل باران بهاري اشك ريخت. به يكباره دلم آتش گرفت سرم را روي سينه اش گذاشتم و با صداي بلند زدم زير گريه عاطفه در حالي كه كمي پايين تر از من روي تخت نشسته بود و وضعيتي بهتر از من نداشت بلند شد و به طرف من آمد و سرم را بلند كرد و گفت:

- فرناز جون بهتره خودت را كنترل كني!

بعد با دستمالي كه در دست داشت اشكهايم را پاك كرد و با صداي لرزاني گفت:

- مادر بدبختم از دوري و غصه ي باربد لعنتي دق كرد هيچ كاري هم از عهده ي كسي برنمي آيد.

حسرتي خوردم و در دل گفتم هزاران بار لعنت به باربد دوباره گذشته ها داشتند به نوعي در ذهنم زنده مي شدند كه با تمام قدرت سعي كردم فكرم را دور كنم و چيزي از آنها به ياد نياورم سرم را ميان دستانم قرار دادم و روي صندلي نشستم. عاطفه مدام دستان سرد و يخ زده ي خانم آشتياني را ماساژ مي داد در حالي كه او نگاهش را به عاطفه دوخته بود و با لحن نامفهومي مي گفت با....ر....بد....عاطفه با زحمت جلوي بغض خود را گرفت و سپس سرش را نزديك گوش او برد و گفت:

- مادر جون باربد هم امشب مياد! او حتما تا ساعتي ديگر خواهد رسيد.

با شنيدن اين جملات از دهان عاطفه ناگهان وجودم مانند زلزله اي مهيب فرو ريخت در دل با خودم گفتم يعني او واقعا خواهد آمد؟ يا عاطفه تنها براي دلخوشي مادرش اين را گفت اما هر چه بود دلم ناخواسته طوفاني شده و شروع به تلاطم كرده بود. عاطفه هنوز داشت در گوش مادرش نغمه آمدن باربد را نجوا مي كرد كه ناگهان چشمان او به طور وحشتناكي با حالتي باز ثابت ماند. خانم آشتياني عاقبت با دنيايي از حسرت و آرزو كه براي ديدن باربد داشت دار فاني را وداع گفت و دستان سردش از يخ هم سردتر شد. عاطفه جيغ جگر خراشي كشيد و بعد خود را روي پيكر بي جان مادرش رها كرد در حاليكه دست و پايم به شدت مي لرزيد از اتاق خارج شدم تا دكتر را خبر كنم اما ناگهان با فواد و آقاي آشتياني مواجه شدم كه آنها همه چيز را خيلي سريع از چهره ام خواندند و رنگ چهره شان ناگهان تغيير كرد.

در مراسم خاكسپاري در حالي كه دستان عاطفه در دستم بود و سعي مي كردم او را از روي خاك بلند كنم از ميان جمعيت فرياد آشنايي به گوشم رسيد كه تمام بند بند وجودم را از هم گسست با وحشت دست عاطفه را رها كردم و با حالتي غير عادي كه در درون ناآرامم به وجود آمده بود از ميان جمعيت بيرون آمدم و چندين متر از قبر فاصله گرفتم طوري كه هيچ كس مرا نمي ديد. بله خودش بود خود بي معرفتش! او را ديدم كه خودش را روي قبر انداخته و خاك روي سر خودش مي ريزد و با تمام قدرت فرياد مي زند و نعره مي كشد و نام مادرش را صدا مي كند. دو نفر از اقوامشان به طرفش رفتند و خواستند كه او را از روي قبر بلند كنند اما او با تمام قدرت خود را به قبر چسبانده بود و بلند نمي شد دقيقا نمي دانم احساسات خودم را چگونه بيان كنم وقتي او را ديدم كه درست مثل زني چنگ بر موهايش مي زد و انها را مي كشيد چه حالي بهم دست داد؟ تنها مثل باران سيل آسايي اشك مي ريختم و مثل بيد مي لرزيدم و يا خود زمزمه مي كردم لعنتي.... نامرد ببين چقدر مرگ ناگهاني پدر و مادر سخته؟ دركت مي كنم مي دونم گه الان تموم وجودت گر گرفته كمرت شكسته! اما باز تو فقط مادرت را از دست دادي اما.... من كه هر دوي آنها را از دست دادم چه بايد بگويم؟ تنها مسبب مرگشان تو بودي اين تو بودي كه باعث همه ي بدبختي هاي من شدي و آشيان خوشبخت خانواده ي ما را از هم فرو پاشيدي. تو بودي كه مرا به روز سياه نشاندي.... حالا بكش فرياد بزن، ضجه بزن و ناله كن شايد وجدان خفته ات بيدار بشه و ببيني كه با من چه كردي.... در اين هنگام با فرياد ها و ناله هاي عاطفه كه به گوش آسمان هم مي رسيد به خودم آمدم. خودش را در آغوش باربد انداخته و فرياد مي زد:

- لعنتي حالا اومدي؟ حالا كه مادر زير خروارها خاك و سنگ خوابيده؟ آخ كه مادر از غصه ي تو دق كرد او تا آخرين لحظات زندگيش منتظر تو بود؟ آخه چرا... چرا... زودتر نيامدي؟



ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.