صحنه ي خيلي غم انگيزي بود هر دو با صداي بلند در آغوش هم زار مي زدند. براي يك لحظه توانستم نيمرخي از چهره ي باربد را ببينم قلبم بار ديگر در سينه فرو ريخت و وجودم از سر تا پا لرزيد دستانم را روي صورتم قرار دادم و دوباره گريه كردم. ديگر نتوانستم آنجا را تحمل كنم و با گامهاي تندي كه تقريبا مي توان گفت مي دويدم اشك ريزان از قبرستان بيرون امدم و نفهميدم كه چگونه خودم را به خانه رساندم.

فلورا با ديدنم ذوق كرد و خودش را در آغوشم رها كرد. براي اولين بار بود كه حوصله اش را نداشتم و او را به سردي از خود جدا كردم. سليمه خانم وقتي خستگي و كم حوصلگي را در چهره ام خواند فلورا را در آغوش كشيد و با مهرباني بهش گفت:

- عزيز دلم مامان جون حالش خوب نيست مي خواد كمي استراحت كنه.

و بعد رو به من كرد و گفت:

- فرناز جون چيزي ميل نداري برايت بياورم؟

دستم را به طرف سرم گرفتم و به نشانه ي سردرد گفتم:

- سليمه خانم دارم مي ميرم برايم يه قرص بيار.

اين را گفتم و بدون توجه به نگاه هاي معصوم فلورا كه با حالت خاصي مرا مي نگريست به اتاقم رفتم و بدون اينكه لباسم را عوض كنم قرص را خوردم و روي تخت دراز كشيدم و از شدت سردرد چشمانم را بستم و سعي كردم فارغ از همه ي غم هاي عالم كه بر دلم اشيانه ساخته بود بي خيال شوم و كمي استراحت كنم. مدتي بعد با تكان دست سليمه خانم كه بر بازويم مي زد بيدار شدم او در حالي كه گوشي تلفن در دستش بود و آن را به طرفم مي گرفت گفت:

- فرناز جون آقا فواد پشت خطه و باهات كار داره بهش گفتم خواب هستي اما اصرار كرد كه بيدارت كنم.

خواب آلود گوشي را از دست سليمه خانم گرفتم و با صداي گرفته اي جواب دادم. فواد كه از لحن حرف زدنش عصبي به نظر مي رسيد گفت:

- فرناز معلومه تو كجا هستي؟

- خوب خونه ام ديگه!

- توي اين وضعيت عاطفه را رها كردي كه بري خونه بخوابي؟ عاطفه حالش خيلي خرابه روحيه اش هم درب و داغونه و كسي هم نيست ازش دلجويي كنه خودم هم كه مشغول بر پا كردن مراسم هستم. ازت خواهش مي كنم خودت رو هر چه زودتر به منزل آنها برسون آدرسش رو که فراموش نكردي؟

خودم را جمع و جور كردم و خيلي سريع گفتم:

- فواد جان خواهش مي كنم درك كن من نمي تونم بيام اونجا!

فواد فورا منظورم را از نيامدن فهميد و خيلي شمرده گفت:

- فرناز مي دونم علت نيومدنت چيه؟ تنها به خاطر اينكه مي ترسي با باربد روبرو بشي درسته؟

در جوابش تنها سكوت كردم و او ادامه داد:

- مطمئن باش او را نمي بيني ابنو بهت قول مي دم. در ضمن فرناز اين باربدي كه تو مي شناختي نيست باور كن او به حدي با همه سرد و خشك برخورد مي كنه كه واقعا آدم رو به شك مي اندازه كه اين آدم هموني كه يه زماني سراپايش پر از مهر و محبت بود تا اونجايي هم كه مي تونه خودش را از جمع بيرون مي كشه. در ثاني خود من هم اصلا او را تحويل نگرفتم و بهش اعتنايي نكردم يقينا اگر به خاطر حرمت مراسم مادر عاطفه نبود حساب تمام اين مصيبت ها را باهاش تسويه مي كردم اما چه كنم كه موقعيت بدي و نمي شه حرفي زد!

فواد حرف آخرش را با خواهش زد و گفت:

- فرناز ازت مي خوام كه وجود اون لعنتي رو نديده بگيري و هر چه زودتر به نزد عاطفه بيايي.

و بعد بدون اينكه منتظر پاسخي از من باشد با گفتن خداحافظ گوشي را قطع كرد. حق با فواد بود من نبايد عاطفه را در اين موقعيت رها مي كردم. وضعيتي كه روزي براي خودم پيش آمده و تمام هستي ام را ازم گرفته بود.... آه... چقدر سخته كه بخواهي از دست دادن عزيزانت را بپذيري! با اين تصور ناگهان به ياد آن تصادف لعنتي افتادم و به يكباره چهره ي نازنين بابا و مامان جلويم مجسم شد و اشك در چشمانم حلقه بست. دندان هايم را از خشم بهم ساييدم و سرنوشتم را نفرين كردم بعد نگاهي به ساعت روي ديوار كردم 2 بعد از ظهر بود. از جايم برخاستم و با خودم گفتم پس تا وقت دارم بهتره پيش عاطفه بروم حتي اگر باربد را هم از نزديك ببينم سعي مي كنم كه كوچكترين اعتنايي به او نكنم در واقع او ديگر به اندازه پشيزي هم برايم ارزش ندارد پس چرا بايد با ديدن او به هراس بيفتم! لبخند تلخي زدم و سپس آماده رفتن شدم. وقتي سليمه خانم را صدا كردم در حاليكه داشت از درد كمر و پا مي ناليد لنگ لنگان خودش را به اتاقم رساند به او گفنم:

- سليمه خانم رامين هنوز نيومده؟

- نه فرناز جون نيومده.

نفس راحتي كشيدم و گفتم:

- من دارم به ديدن عاطفه مي روم آخه مثل اينكه حال و روز درست و حسابي نداره مواظب خودت و فلورا باش سعي مي كنم زود برگردم.

سليمه خانم دهانش را باز كرد كه چيزي بگويد اما فورا از گفتنش پشيمان شد با تعجب نگاهش كردم و گفتم:

- در نبود من اتفاقي افتاده؟

- اتفاق كه نه..... اما راستش صبح كه شما بيرون مي رفتيد رامين از خواب بيدار شد براي اولين بار ديدم كه يه نگاههاي خاصي به فلورا مي كرد توي عمق اش كه رفتم احساس كردم نقشه اي در سر دارد. آخه وقتي شك ام بيشتر شد كه فلورا را صدا زد و به اتاقش برد ناخواسته دنبالش رفتم و پشت در اتاق فال گوش ايستادم. رامين داشت به فلورا مي گفت فلورا موافقي به همراه بابا به شهر بازي برويم؟ فلورا هم از خوشحالي فريادي زد و گفت آره بابا ميام و بعد دوباره صداي رامين را شنيدم كه گفت پس عصري آماده باش كه با هم به شهربازي بريم.

سليمه خانم با حالت خاصي نگاهم كرد و ادامه داد:

- فرناز جون درسته رامين حرفهاي معمولي به فلورا زد اما من نمي دونم چرا احساس بدي دارم. به خاطر همين مي خواستم ازت خواهش كنم توي اين مدتي كه به مراسم مي روي او را هم با خودت ببري اين طوري خيال منم راحت تره!



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.