حرفهاي سليمه خانم باعث شد كه ناخواسته استرس و دلهره به جانم بيفتد. با صداي بلندي فلورا را صدا زدم كه در حال بازي با عروسكش بود به طرفش رفتم و محكم او را به سينه ام فشردم و چشمانم را بستم و به او گفتم:

- عزيز دلم مي آيي با مامان بريم پيش نويد او كلي بازي جديد داره كه مي خواد يادت بده.

فلورا لحظاتي سكوت كرد و سپس گفت:

- ولي مامان جون بابا رامين قراره منو ببره پارك!

او را بغل كردم و در حالي كه به طرف اتاقش مي بردم تا لباسش را از كمد دربياورم گفتم:

- نازگلكم نگران نباش زود برمي گرديم حالا لباساتو ببر پيش خانم جونت تا تنت كنه.

فلورا اين بار بدون مخالفت پذيرفت و لباسش را در دست گرفت و به طرف سليمه خانم رفت و خيلي زود هر دو آماده رفتم شديم. وقتي خود را مقابل منزل آقاي آشتياني ديدم قلبم مانند گنجشك شروع به زدن كرد براي لحظاتي همان جا ايستادم و چندين نفس عميق كشيدم و سپس با دلهره عجيبي وارد حياط شدم. خوشبختانه حياط خلوت بود فقط آقاي آشتياني را ديدم كه گوشه اي نشسته و زانوي غم بغل گرفته بود چهره ي ناآرامش نشانگر اين بود كه چقدر از مرگ زنش متاثر است. وظيفه ي خودم دانستم كه به نزدش بروم و به او تسليت بگويم با ديدنم غم بزرگتري در چهره اش نمايان شد و زير لب چيزهايي را زمزمه كرد كه نفهميدم چه بود. بعد دست نوازشگري بر سر فلورا كشيد و سپس مرا به داخل سالن دعوت كرد. در همان لحظه فلورا نويد را توي حياط ديد و ذوق كنان دستم را رها كرد و با خوشحالي به طرف او رفت و من با گامهاي لرزان و به ياد اندك خاطراتي كه زماني در اين منزل با باربد داشتم به داخل رفتم. بر عكس بيرون داخل نسبتا شلوغ بود و مجلس كاملا زنانه بود. از چند خانم سراغ عاطفه را گرفتم كه يكي از آنها مرا به اتاق او راهنمايي كرد عاطفه دراز كشيده و سرمي در دستش وصل بود. با ديدنش كه رنگ به چهره نداشت دلم برايش سوخت به آرامي به طرفش رفتم و دستان سست و لرزانش را در دست فشردم و به خودم آوردمش. او نگاهي غمگين به چهره ام انداخت و بعد با صداي ضعيفي گفت:

- تويي فرناز جون؟

چهره اش كاملا غمگين و گرفته بود سرم را در آغوشش گذاشتم و به همراه او بي صدا اشك ريختم و سپس به او تسليت گفتم. عاطفه به نقطه ي مقابلش زل زد و گفت:

- فرناز من ديگه هرگز نمي تونم كمر راست كنم. مادر من با حسرت مرد اون دق مرگ شد. اون خيلي از آرزوهاش را با خودش به گور برد.

- عاطفه جون من كاملا حالت را درك مي كنم مي دونم الان چقدر وجودت درهم ريخته است اما چاره اي جز صبور بودن نيست! آره تو بايد صبور باشي اگه جاي من بودي چه مي كردي؟ اگه مادرت دستش از دنيا كوتاه شده در عوض پدر مهرباني داري كه با ديدن او غمت سبك تر مي شه. تازه يه شوهر خوب داري كه كاملا دركت مي كنه و سنگ صبورت خواهد شد و در همه حال تكيه گاه خوبي برايت هست اما من چي؟.... نه مادر نه پدر و نه شوهر خوب. از همه چيز اين دنيا بي نصيب ماندم و تمام زندگيم را با حسرتي از ناكامي ها گذراندم و ياد گرفتم كه بايد بسوزم و بسازم و حتي دم هم نزنم.

بعد از جايم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و در ميان اشك و ناله گفتم:

- آخه مگه من سنگ بودم كه اين همه مصيبت را متحمل شدم پس تو هم صبور باش و آنهايي را كه زنده اند درياب به چهره ي مهربون پدرت نگاه كن و خداوند را شكر گذار باش.....

عاطفه تنها در مقابل حرفهايي كه به او زدم اشك مي ريخت و هيچ نمي گفت از پشت پنجره نگاهم به فلورا افتاد كه چگونه گرم بازي با نويد شده بود از ديدن ورجه ورجه هايش ذوق كردم و زير لب گفتم الهي قربونت برم نازگلكم! همان لحظه باربد وارد حياط شد كه با ديدنش دلم هري فرو ريخت ناخواسته او را نگريستم لعنتي چهره اش هيچ تغييري نكرده و همان طور زيبا و دوست داشتني بود فقط كمي لاغر و تكيده شده بود ته ريشي كه بر چهره اش نمايان بود با لباس سراپا مشكي اش كاملا هماهنگي مي كرد چقدر لباس مشكي به او مي آمد و جذاب ترش مي كرد. اما بعد به خودم آمدم و بر احساساتم نهيب زدم و گفتم الهي خاك بر سرت كنند او باعث و باني آوارگي تو شد ولي تو هنوز آدم نشدي خجالت نمي كشي كه با دقت سراپاي او را برانداز مي كني و نظر هم مي دهي! با خشم و نفرتي كه به يكباره مرا به خودم آورده بود خواستم پرده را بكشم اما باربد را ديدم كه خم شد و نويد را بوسيد نمي دانم نويد چه گفت كه او نگاهش را به طرف فلورا چرخاند و سپس نگاهش بر روي چهره ي او ثابت ماند و بعد با گامهاي آرام به طرف فلورا رفت و او را بغل كرد و باهاش حرف زد و بر موهايش بوسه زد. واي كه فقط خدا مي داند با ديدن اين صحنه چه حالي بهم دست داد. با اين كار او احساس خفگي كردم و به زحمت نفس كشيدم وجودم سراپا لبريز از تنفر و خشم شد. در حالي كه بيش از حد عصبي شده بودم پرده را محكم كشيدم و با همان حالت عصبي برگشتم و در كنار عاطفه نشستم و سرم را روي زانوهايم قرار دادم. در آن لحظه خدا را شكر كردم كه عاطفه حال طبيعي نداشت و گرنه به يقين شصتش خبردار مي شد كه من او را ديدم. لحظات به سختي و كندي گذشتند و كم كم عاطفه به خواب عميقي فرو رفت سرم تمام شده اش را به ارامي از دستش كشيدم و پتو را رويش انداختم. خواستم از اتاق خارج شوم كه ناگهان در باز شد و فواد وارد شد و با تعجب پرسيد:

- كي اومدي؟

- يكي دو ساعت پيش.

فواد نگاهي به عاطفه انداخت و گفت:

- حالش بهتر شده؟

- فعلا كه خوابيده اما نگران نباش مطمئنا رفته رفته بهتر خواهد شد!

كيفم را برداشتم و به فواد گفتم:

- اگر مي توني منو برسون؟

او با عجله گفت:

- چرا به اين زودي؟

- كار دارم بايد هر چه زودتر بروم.

فواد ديگر مخالفتي نكرد و دقايقي بعد به همراه او از خانه بيرون آمديم خوشبختانه خبري از باربد نبود دست فلورا را گرفتم و او را به طرف اتومبيل فواد كشاندم و به طرف خانه حركت كرديم. هنگامي كه خواستم از اتومبيلش پياده شوم فواد صدايم زد و گفت:

- فرناز!

- بله!

- هنوز هم نمي خواي خودت را از اين مرداب نجات بدي؟

با شرمندگي سرم را پايين انداختم و به آرامي گفتم:

- چرا! اتفاقا مي خواستم در اولين فرصت باهات حرف بزنم حق با تو بود بايد زودتر از اينها ازش جدا مي شدم چه كنم كه تنها به خاطر اين طفل بي گناه محكوم به صبر كردن شدم اما مثل اينكه واقعا او آدم بشو نيست!

ادامه دارد...



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.