فواد با شنيدن اين خبر به طور آشكارا خوشحال شد و بدون اينكه سرزنشم كند با ذوق گفت:

- من يه دوستي دارم كه دفتر وكالت دارد در واقع وكيل قهار و بسيار زبردستي است. در اولين فرصت با او تماس مي گيرم و خلاصه اي از ماجراي تو را بهش مي گويم مطمئنا او مي تواند خيلي سريع كارت را جلو بيندازد و تو مي تواني به راحتي از دست آن مفسد في الارض راحت شوي.

با هراس گفتم:

- فواد جان به دوستت سفارش كن سرپرستي فلورايم حتما بايد به من تعلق بگيرد!

-خيالت راحت باشد من پيگيرش خواهم بود.

دقايقي بعد فواد دستي به علامت خداحافظي براي من و فلورا بالا برد و حركت كرد. وقتي فواد كاملا دور شد روي دو زانويم نشستم و رو به فلورا گفتم:

- اون آقايي كه توي حياط بود و بغلت كرد داشت چي بهت مي گفت؟

فلورا با ذكاوت بالايش فورا فهميد كه چه كسي را مي گويم بنابراين با همان لحن كودكانه اش گفت:

- مامان جون اون دايي نويد بود. دايي باربد اون منو ناز كرد و هي مي گفت چه دختر خوشگل و نازي! نويد هم بهش گفت كه دختر عمه. بعدش هم ازم پرسيد اسمت چيه؟ و چند سالته؟ منم جوابش را دادم و بعد او گفت كه منم يه پسر دارم اسمش فربد و البته كمي از تو بزرگتره.

در آن لحظه قلبم به شدت در هم فرو ريخت و خشم وجودم را فرا گرفت با خودم گفتم يعني اون يك پسر دارد آن هم به نام فربد؟ نام فربد را بارها و بارها با خود زمزمه كردم و به ياد عهدمان افتادم كه قرار بود نام پسرمان را فربد بگذاريم اما او با نهايت پستي و نامردي رفت و با كس ديگري ازدواج كرد حالا هم نام پسرش را فربد گذاشته است. در حالي كه به شدت عصباني شده بودم و حس حسادت عجيبي بر وجودم چنگ مي زد. دست فلورا را با حالت عصبي كشيدم و با خشم به او گفتم:

فلورا جان مگه من بهت نگفته بودم كه حق نداري بغل هر غريبه اي بروي؟

او خيلي سريع گفت:

- ولي مامان جون اون اقاهه كه غريبه نبود دايي نويد بود. بعدش هم اون خيلي باهام مهربون بود تازه گفت كه منو دوست دازه!

با عصبانيت سر فلورا داد زدم و گفتم:

- بار آخرت باشه كه بغل او رفتي فلورا جان اون يه آدم پست و نامرديه.

- مامان جون پست و نامرد يعني چي؟

با حرص گفتم:

- بزرگ كه شدي مي فهمي.

فلورا خودش را به آغوشم چسباند و با درك بالايش گفت:

- چشم مامان جون من ديگه بغل غريبه ها نمي رم فقط تو از دستم ناراحت نشو.

با اعصابي فوق العاده بهم ريخته وارد منزل شدم. سليمه خانم كه در حال بافندگي بود به محض ديدن ما كارش را رها كرد و به طرفم امد و گفت:

- حالت چطوره فرناز جون؟

بعد فلورا را از دستم گرفت و در آغوش كشيد. آهي كشيدم و گفتم:

- ممنون.

نگاهم را به اتاق رامين انداختم و گفتم:

- هنوز نيامده؟

سليمه خانم در جوابم همانند بچه اي بغض كرده لبهايش را جمع كرد و با صداي لرزاني گفت:

- چرا فرناز جون اومد ولي وقتي بهش گفتم كه تو و فلورا نيستيد و به مراسم رفتيد خيلي عصباني و نعره زنان گفت خودش رفت به جهنم! اما چرا بچه رو به همراه خودش برد؟ بعدش هم سر من داد كشيد و گفت كه پس تو اينجا چه كاره اي؟ اگه قرار بود بچه به اين طرف و آن طرف برود پس پرستار به چه دردش مي خورد؟

سليمه خانم بغض اش را شكست و آرام گريه كرد و به زحمت دوباره گفت:

- فرناز جون رامين واقعا بويي از انسانيت نبرده!

به طرفش رفتم و گونه اش را بوسيدم و گفتم:

- سليمه خانم به قول خودت او بوئي از انسانست نبرده پس چه انتظاري غير از اين مي توان از او داشت! حالا بلند شو آبي به سر و صورتت بزن كه اصلا دلم نمي خواد اين طوري ببينمت.

سليمه خانم اشك هايش را پاك كرد و با صداي گرفته اي گفت:

- فرناز براي خودم ناراحت نيستم من از اين مي ترسم كه خداي ناكرده اون مرتيكه پست فطرت بلايي به سر فلورا بياورد!

با اطمينان خاطر به او گفتم:

- سليمه خانم آخه مگه من چلاقم كه او بخواهد بلايي به سر فلورا بياورد مطمئن باش حتي براي لحظه اي او را از خودم دور نخواهم كرد.

سليمه خانم ديگر حرفي نزد و به اتاق فلورا رفت تا در عوض كردن لباسهايش به او كمك كند. خوشبختانه تا دو روز بعد رامين به خانه نيامد. مراسم سوم خانم آشتياني بود عاطفه از قبل باهام تماس گرفته بود و از من خواهش كرده بود كه در اين مراسم شركت كنم آخه تعداد مهمانان زياد بود و عاطفه دست تنها و با دلي شكسته چطور بايد از آنها پذيرايي مي كرد. چاره اي جز پذيرفتن نداشتم و بايد به كمك او مي شتافتم. راس ساعت مورد نظر فلورا را اماده كردم و به همراه او از خانه بيرون آمدم ساعتي بعد به منزل اقاي اشتياني رسيدم و به داخل سالن رفتم. عاطفه را ديدم كه در حال خرما گرفتن جلوي مهمانان است فلورا را به نويد سپردم و آنها به دنبال هم بيرون رفتند. من هم به طرف عاطفه رفتم كه او با ديدنم لبخند كمرنگي زد و به آرامي گفت:

- خوش اومدي فرناز جون.

جوابش را دادم و ديس خرما را از او گرفتم و گفتم:

- عاطفه جان من اين كار را انجام مي دهم. عاطفه تشكر كنان از من ديس را به دستم داد و من آن را دور گرفتم مجبور شدم به خاطر اين كه همكاران عاطفه هم در مراسم سوم شركت كرده بودند به طور مداوم با چندين خانم ديگر از آنها پذيرايي كنم و به كل فلورا را از ياد ببرم. زماني به خودم آمدم كه خانه نسبتا خلوت شده بود قصد رفتن داشتم كه تازه به ياد فلورا افتادم شتابان به طرف پنجره رفتم و نگاهي گذرا به حياط انداختم اما او را نديدم دلشوره ي عجيبي به سراغم آمد. در حالي كه هراسان از عاطفه خداحافظي مي كردم و از خانه بيرون مي آمدم براي يك لحظه سر جاي خودم خشكم زد باربد را ديدم كه پشت به من ايستاده و فلورا را در آغوش گرفته بود. فلورا بدون اينكه متوجه حضور من باشد داشت به باربد مي گفت اقا باربد لطفا منو بذاريد زمين صداي زيبايش به گوشم رسيد كه از فلورا پرسيد آخه چرا؟ فلورا با لحن كودكانه و شيرينش به او گفت مامان جونم گفته كه شما آدم پست و نامردي هستي. در حالي كه قلبم مثل گنجشكي سر كنده در سينه ام مي تپيد نمي دانم كه چگونه اختيار زبانم در رفت و با عصبانيت گفتم:

- فلورا....



ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.