اقاي وكيل كه حالا مي دونستم اسمش محسن رو به من كرد و گفت:

- خانم فاخته مي توني انحراف اخلاقي شوهرت را ثابت كني؟

- نه متاسفانه من هيچگونه مدركي از او ندارم.

آقاي وكيل با افسوس سرش را تكان داد و گفت

- خانم فاخته شما بايد در حضور دادگاه مدركي قاطع به همراه داشته باشيد كه دادگاه به نفع شما راي بدهد.

سكوت كردم و هيچ نگفتم او هم سكوت كرد انگار داشت فكر مي كرد كه چه كند؟ من و فواد بي صبرانه چشم به دهان او دوخته بوديم كه او حرفي بزند عاقبت گفت:

- خانم فاخته شوهر شما معتاده؟

- نه او مدتهاست كه ترك كرده.

- وضع ماليش هم كه خوبه؟ درسته؟

فواد به جاي من پاسخ داد:

- به لطف قمار عاليه!

اقاي وكيل حسرتي خورد و سپس با تاكيد بهم گفت:

- خانم فاخته من مي توانم تمام حق و حقوقتان را تا ريال آخر از او بگيرم اما بايد قيد بچه را بزني چون در حال حاضر اين بابا سالمه و ظاهرا هم از عهده ي مخارجش بر مياد.

با وحشت گفتم:

او از دخترم متنفره و چشم ندارد كه براي لحظه اي او را ببيند آنوقت دختر دسته گلم را به او بسپارم نه چنين چيزي امكان ندارد من اين كار را انجام نمي دهم.

در آن لحظه اگر آقاي وكيل حتي به من فحش هم مي داد و توي گوشم مي زد و بهم ناسزا مي گفت خيلي بهتر از اين بود كه بگويد قيد دخترم را بزنم. اما زماني واقعا آتش شدم كه فواد با بي تفاوتي گفت:

- فرناز جون تو فعلا ازش جدا شو و فلورا را به او بسپار مطمئن باش او عرضه ندارد كه بيش از ده روز از او نگه داري كند يقينا او را به خودت باز مي گرداند.

با اين حرف فواد از جايم بلند شدم و در حاليكه فلورا را در آغوش مي گرفتم با لحني عصبي به فواد گفتم:

- آخه فواد تو ديگه چرا؟ تو كه مي دوني من حتي براي يك روز هم نمي تونم دوري فلورا را تحمل كنم من بدون او مي ميرم....

اين را گفتم و با حالتي عصبي از اتاق بيرون آمدم و با گامهاي تندي از پله ها پايين رفتم. فواد فورا به دنبالم آمد و با حالتي عصبي گفت:

- فرناز اين ديوونه بازي ها چيه در مياري؟ ابروي منو جلوي محسن بردي!

بغضم تركيد و اشك ريزان به او گفتم:

- چه كار كنم؟ نمي تونم از دخترم جدا بشم دست خودم كه نيست.

فواد چهره اش عصبي تر شد و با خشم گفت:

- اون موقع كه مثل سگ شده بود و مرتب كارش كشيدن هزار كوفت و زهر ماري بود و مي خواست بميرد و خاك هيكل نحسش را بپوشاند نذاشتي بميره و اونو تشويق به ترك كردن كردي بايد فكر اينجاش را هم مي كردي!

- از كجا بايد مي دانستم كه آدم نمي شود تازه فقط به خاطر فلورا مي خواستم بهش كمك كنم تا شايد آدم شود و به دخترش توجه كند. من مطمئن هستم او فلورا را نمي پذيرد و او را به من خواهد داد!

فواد پوزخندي زد و گفت:

- بدبخت تو چه ساده اي كه هنوز اون اشغال را نشناختي! امتحانش مجانيه مي توني همين امشب بحثش را يه طوري پيش بكشي و نظرش را يه جورايي در اين باره بپرسي؟

بوسه اي بر گونه ي فلورا كه مظلومانه سرش را روي شانه ام قرار داده بود زدم و در جواب فواد گفتم:

- حتما اين كار را مي كنم.

فواد ديگه حرفي نزد و فقط با دست اشاره كرد كه سوار اتومبيلش شوم تا مرا برساند. به حرفش عمل كردم و به طرف اتومبيل رفتم و دقايقي بعد او حركت كرد. به مقصد كه رسيديم فواد با لحن دلسوزانه اي بهم گفت:

- فرناز جون سعي كن اسير احساسات نشي و تصميم منطقي بگيري باور كن جاي تو توي اين مرداب نيست فقط كافيه كمي همت به خرج بدي و هر چه سريعتر خودت را نجات دهي!

فواد اين را گفت و بعد خودش را به طرف فلورا كشيد و بوسه اي بر گونه اش زد. با صداي گرفته و غمگيني گفتم:

- فواد جان خيالت راحت باشه همان كاري را انجام خواهم داد كه تو مي خواهي البته با وجود فلورا.

- انشاا... همه چيز درست خواهد شد. از فواد خداحافظي كردم و پياده شدم فواد بوسه ي ديگري براي فلورا فرستاد و سپس با سرعت از آنجا دور شد. وارد خانه كه شدم از سر و صداي زياد ضبط كه صدايش فضاي خانه را پر كرده بود فهميدم كه رامين به خانه برگشته و احتمالا خيلي هم شارژ است كه چنين نواري گوش مي دهد. نگاهي به دور و برم انداختم اما سليمه خانم را نديدم متوجه شدم كه او در اتاقش مشغول استراحت كردن است بيچاره اين روزها كمر دردش امانش را بريده بود. رامين از اتاقش بيرون آمد و بدون اعتنا به من به طرف آشپزخانه رفت. با ديدن باندهايي كه دور سرش پيچيده بودند فهميدم كه كتك هاي باربد حسابي كارساز بوده. تازه ماجراي آن روز را بخاطر آوردم و با خودم گفتم چرا فواد از آن جريان هيچي نپرسيد؟ دوباره در دل گفتم بعيد مي دانم كه به گوشش رسيده باشد و گرنه حتما چون و چرايش را ازم مي پرسيد آخه خوشبختانه اون موقع ظهر مثل هميشه خيابون خلوت بود. در ثاني شخص خاصي هم در منزل اقاي اشتياني نبود ولي حتي اگر تعداد اندكي هم در خانه حضور داشتند يقين هيچ از ماجراي زد و خورد نفهميده بودند! نفس عميقي كشيدم و در دل خدا را شكر گفتم كه كسي بويي از اين ماجرا نبرده آخه آنوقت بود كه پشت سرم انواع شايعه هاي شاخ دار رديف مي شد. در اين هنگام با نعره ي رامين به خود آمدم كه گفت:

- خبر مرگت تا حالا بچه رو برداشتي و كجا جيم فنگ شدي؟ نكنه باز قرار داشتي!

- نه متاسفانه وقت قرار را از دست دادم آخه دنبال كارهاي شخصي ام بودم.

- كارهاي شخصي هم داشتي و من خبر نداشتم؟ خوب حالا كارت چي بود؟

- دنبال رديف كردن كارهاي طلاقم هستم!



ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.