او قهقهه اي عصبي زد و گفت:

- به به، چه خوب كاش زودتر اين كار را مي كردي تا منم حي و حاضر مي اومدم و امضا مي كردم.

بعد با حالتي تحقير آميز نگاهي به من انداخت و گفت:

- راستي مهريه ي خانم چند هزار سكه ي طلا بود؟

چشمانم را ريز كردم و با نفرت گفتم:

- تو لياقت مرا نداشتي بدبخت! يكي مثل خودت بايد گيرت مي افتاد تا قدر عافيت را مي دانستي. در ضمن اگر مهر من دهها هزار سكه هم بود يك ريال از تو قمار باز نمي گرفتم من اگه فقط وجود دخترم را در كنارم داشته باشم كافيه!

او آرام آرام به من نزديك شد و روبرويم ايستاد و با لحن خشني گفت:

- توي خواب و خيال ببيني كه به قول خودت دخترت را به تو بدهم كور خوندي اگه نمي دونستي بدون..... كه حضانت اون با منه نه تو!

در اين هنگام آشوبي كه ساعت قبل در دلم به وجود آمده بود ناگهان شروع به تلاطم كرد حق با فواد بود واقعا هنوز دورن حيوان صفتش را نشناخته بودم و نمي دانستم كه چقدر مكار و حيله گر است. سراپايم پر از خشم شد و با نفرت هر چه تمام تر به او نگريستم و سرش داد زدم:

- تو كه تا ديروز مدعي بودي به فلورا هيچ علاقه اي نداري و او دختر تو نيست حالا چي شده كه مي خواهي سرپرست او باشي؟

- من الان هم نگفته ام كه به او علاقه دارم فقط مي خواهم او را از تو بگيرم!

رامين با زدن اين حرف نگاه مرموزي به فلورا انداخت و زير لب گفت:

- بالاخره با وجود اين كوچولو هم مي شه خيلي از معامله ها را جوش داد.

- ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و وجودم به شدت آتش گرفت سريع فلورا را در آغوش گرفتم و با تمام تنفر به صورت شيطاني او تف انداختم و سپس دوان دوان به طرف اتاقم رفتم. او دنبالم دويد تا مرا به باد كتك بگيرد كه خوشبختانه پايش به گل ميز خورد و روي زمين پرت شد از اين موقعيت استفاده كردم و در اتاق را قفل نمودم. لحظاتي بعد او با مشت به در اتاق كوبيد و فرياد زنان گفت:

- مطمئن باش تلافي اين كارت را در مي آورم يه بلايي به سر دخترت بيارم كه حظ كني! داغش را به دلت خواهم گذاشت خواهي ديد!

فلوراي بيچاره ام در آغوشم كز كرده بود و به خودش مي لرزيد آخ كه چقدر دلم برايش مي سوخت سرش را روي سينه ام فشرده و بي صدا گريه مي كردم. ديگر حواسم به نعره ها و تهديدهاي رامين نبود تنها در دل احساس مي كردم كه موقعيت دخترم به خطر افتاده و من نبايد بي خيال اين حرفها و تهديدهاي رامين ديو صفت باشم بايد حتما در اولين فرصت او را براي مدتي نزد عاطفه بگذارم تا خودم هم در اسرع وقت وسايل ضروري ام را جمع كنم و به او بپيوندم. عاقبت ساعتي بعد با صداي سليمه خانم كه به آرامي به در ضربه مي زد و مرا صدا مي كرد به خودم آمدم و دانستم كه اون نامرد بي شرف بيرون رفته است. فلورا را كه با حالت معصومانه در آغوشم به خواب فرو رفته بود را به آرامي روي تختم گذاشتم و بر گونه اش بوسه زدم و سپس به سوي در رفتم و آن را گشودم. سليمه خانم كه همه چيز را از سر و صداي ما فهميده بود بدون اينكه چيزي بپرسد با مهرباني و دلسوزي گفت:

- فرناز جون دخترم تا اين هيولا تير آخر را به سويت پرتاب نكرده هر چه زودتر دست دخترت را بگير و خودت را نجات بده اگه اين كار رو به تعويق بيندازي ممكنه يه زماني به خودت بيايي كه ديگه خداي نكرده فلورا در كنارت نباشه.

با هراس فراواني گفتم:

- چشم سليمه خانم همين فردا اين كار را مي كنم و او را به خانه فواد مي فرستم تا خودم اندك وسايل ضروري ام را جمع كنم بعد از اين لجنزار بيرون خواهم رفت ان هم براي هميشه مطمئن باش اگه به قيمت جونم هم كه شده باشه اجازه نمي دهم حتي براي لحظه اي دختر نازنينم به دست اون حيوون وحشي بيفته!

به يكباره من و سليمه خانم همزمان زديم زير گريه و بعد من خودم را دوباره در آغوشش رها كردم و با صداي بلند گريه سر دادم.

روز بعد در اولين فرصت سليمه خانم ساك كوچك دخترم را بست درست مثل اينكه مادر واقعي فلورا باشد هنگام رفتن او را در آغوش كشيد و بوييد و بوسيد. دلم بدجوري با ديدن اين صحنه گرفته شد با صداي غمگيني گفتم:

- سليمه خانم خواهش مي كنم ديگه گريه نكن مطمئن باش تو باز فلورا را خواهي ديد. اصلا به محض اينكه از اين نامرد طلاق بگيرم يه خونه براي خودم دست و پا مي كنم و آن وقت هر سه با هم و در كنار هم زندگي خواهيم كرد.

سليمه خانم بدون اينكه حرفهايم در او تاثيري داشته باشد بي وقفه اشك مي ريخت ولي عاقبت از فلورا دل كند و او را به دستم سپرد دقيقا در همان لحظه كه خواستم همراه فلورا از منزل خارج شوم زنگ تلفن به صدا درآمد و ناگهان دلشوره ي عجيبي با هر زنگي كه مي زد ته دلم را چنگ زد كه باعث شد همانجا بي حركت بايستم و تنها نظاره گر گامهاي ارام سليمه خانم باشم كه كي به تلفن مي رسد و آن را پاسخ مي دهد!

بالاخره گوشي را برداشت و با صداي گرفته اي گفت:

- الو بفرماييد.

طولي نكشيد كه او گوشي را به سينه اش چسباند و سرش را به طرفم گرفت و گفت:

- فرناز جون يه آقايي پشت خط با شما كار داره؟

- كيه؟

- نمي دونم وا... ناشناسه خودش را هم معرفي نكرد.

نمي دانم چرا بيش از حد هراسان شدم طاقت اينكه سليمه خانم گوشي را لنگ لنگان به طرفم بياورد را نداشتم. كفشهايم را در آوردم و با گام هاي بلندي به طرف او رفتم و با عجله گوشي را از دستش قاپيدم و با صداي لرزاني گفتم:

- بفرماييد.

صداي زمخت مردي از آن سوي خط به گوشم رسيد كه گفت:

- خانم آشتياني لطفا هر چه زودتر خودتون را به آدرس اين بيمارستان كه مي گم برسونيد

دلم هري فرو ريخت و به زحمت گفتم:

- بيمارستان چرا؟ چرا آنجا؟ اولا شما كي هستيد؟

ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.