ناشناس با خونسردي گفت:

- بنده يكي از دوستان رامين هستم مي خواستم به عرضتون برسونم متاسفانه رامين سكته كرده و حال بدي داره....

عجولانه حرفش را قطع كردم و گفتم:

- از كجا بدونم شما راست مي گي؟

- من وظيفه داشتم كه در جريان بذارمت حالا ديگه خود داني مي خواي باور كن مي خواي هم بي خيالش شو و نرو.

آدرس را گرفتم و بعد با عجله گوشي را قطع كردم. با سابقه ناراحتي قلبي كه رامين داشت حس كردم كه آن ناشناس دروغ نمي گويد بنابراين ديگه درنگ نكردم و خيلي سريع جريان را به سليمه خانم گفتم و فلورا را به دست او سپردم و در حالي كه سفارشش را مي كردم از خانه بيرون زدم و با اولين تاكسي كه جلوي پايم ترمز كرد شتاب زده خود را درون آن انداختم و به بيمارستان مورد نظر رفتم اما خيلي دبر رسيده بودم چون رامين فوت كرده بود و جسدش را در سردخانه گذاشته بودند. در آن لحظه با شنيدن خبر مرگ او نه اشكي ريختم و نه لبخندي بر لب آوردم. هيچ حسي نداشتم تمام بدبختي ها و مصيبت هايي را كه از آغاز زندگيم با او داشتم تا كنون يك به يك در ذهن به تصوير كشيدم و ناگهان بغض عجيبي بر گلويم نشست كه ديگر نمي دانم كي و چگونه خود را به خانه رساندم و اين خبر را به سليمه خانم دادم و سپس سرم را در آغوش دختر معصومم گذاشتم و بغضم را رها كردم و با صداي بلندي براي تمام بدبختي هايي كه كشيده بودم اشك ريختم.

شايد يكي از خلوت ترين تشيع جنازه هايي كه در تمام عمرم ديده بودم تشيع جنازه ي رامين بود كه جز من و سليمه خانم و چند تن از رفقايش كه همانند و لنگه ي خود او بودند كس ديگري شركت نكرده بود. البته او كسي را هم نداشت مادرش كه چند سال قبل با تنها خواهرش راحيل و شوهرش به آمريكا رفت و براي هميشه ساكن آنجا شدند و طي اين مدت حتي يكبار هم سراغي از او نگرفتند بقيه اقوامشان هم كه به قول عاطفه چشم ديدنش را نداشتند. حالا هم كه فوت كرده بود ديگه هيچ، حتي خود عاطفه و فواد هم با شنيدن خبر مرگ او متاثر نشدند و در مراسم تشيع جنازه او شركت هم نكردند. عاقبت جسد رامين را به همراه تمام ظلم هايي كه در حق من كرده بود به خاك سپردم و ساعتي بعد به خانه بازگشتم و فلوراي از همه جا بي خبرم را در آغوش گرفتم و گريه را سر دادم. سليمه خانم مدام مرا دلداري مي داد و مي گفت:

- فرناز جون تو توي اين زندگي جز مصيبت و زجر نكشيدي باور كن با مرگ رامين مصيبت هاي تو هم تمام مي شود ديگر مدام نمي ترسي كه هر لحظه سر برسد و يه بلبشوي جديدي راه بيندازد.

با صداي لرزاني به او گفتم:

- سليمه خانم من كه به خاطر مرگ رامين زار نمي زنم. از دست دردهايم، از بخت سياهم از سرنوشت لعنتي كه از ابتدا با من لج افتاد گريه مي كنم. از اين مي سوزم كه فقط براي لذت انتقام اومدم و زن رامين شدم كه حالا قرباني اين انتقام تنها فلوراي معصومم است كه بايد يك عمر در حسرت داشتن يك پدر خوب بسوزد.

سليمه خانم سرم را در آغوشش گرفت و گفت:

- عزيزم، دختر صبورم تو كافي است كمي به خودت بيايي و ببيني خدا چقدر دوستت داشته كه درست در آخرين لحظاتي كه مي رفت تا مهر طلاق در شناسنامه ات ثبت شود طور ديگه اي باهات معامله كرد تا فلورايت فرزند طلاق نباشد.

اشك هايم را پاك كردم و لبخند تلخي به سليمه خانم زدم و زمزمه كردم:

- آره سليمه خانم خوب مي دونم كه خدا خيلي دوستم داره اين بارها برايم ثابت شده اون قدر لطف هاي بزرگ در حقم كرده كه از فرط هيجان مي خواهم بميرم!

سليمه خانم لبش را به دندان گرفت و سپس با لحن سرزنش آميزي بهم گفت:

- كفر نگو فرناز جون! تو بايد در همه ي مراحل زندگيت شكر گزار خدا باشي اخه من و تو كه از پشت پرده ي حكمت بي خبريم خدا را چه ديدي شايد با مرگ رامين مصيبت هاي تو هم تموم بشه و زندگي تازه اي در انتظارت باشه!

اما گويي كه مصيبت هاي من قصد نداشتند دست از سرم بردارند چون خيلي زود فهميدم كه رامين هر چه داشت و نداشت در قمار باخته فرداي همان روز خيلي از طلبكاران او با چك هاي مختلف به سراغ من بدبخت آمدند و از من خواستند كه چك هاي آنها را وصول كنم. بعضي از آنها با بي شرمي و با كمال وقاحت در مقابل پولشان نگاه خريدارانه اي به من مي كردند و مي خواستند با خود من معامله كنند. آه...لعنت به رامين كه دوستانش هم صد پله از خودش فاسدتر بودند واقعا ديگر تحمل اين بي شرف ها و نگاه هاي هرزه شان را نداشتم پس به ناچار به فواد پناه بردم كه بر خلاف تصورم فواد وقتي جريان را فهميد به حمايتم آمد. در كمتر از يك هفته خانه لعنتي كه در آن زندگي مي كردم با تمام وسايلش فروختم و به كمك فواد بدهي هاي رامين را تا ريال آخر پرداخت كردم اصرارهاي من و حتي فواد براي ماندن سليمه خانم بي فايده بود چون قبل از اينكه من خانه را تخليه كنم او بار و بنديلش را بست و به زادگاهش رفت تا به قول خودش با خيالي راحت سر به زمين بگذارد. زماني خودم را يافتم كه من بودم و فلورا و تنها چمداني كه يك زمان آن را به خانه رامين آورده بودم. با صداي فواد به خودم آمدم كه گفت:

- فرناز چمدانت را بده تا بذارم صندوق عقب.

بغض ام را به زحمت بلعيدم و گفتم:

- من بايد كجا بروم؟

- روي تخم چشم من.

- ولي فواد جان من مي خوام به همراه دخترم مستقل زندگي كنم.

او در حالي كه لبخند شيريني به رويم مي زد گفت:

- فرناز جون من كه نگفتم بيا با من زندگي كن. خونه تو آماده است و انتظارت را مي كشد تا هر طور كه دوست داشته باشي در آن زندگي كني!

فواد اين را گفت و سپس بدون معطلي دست فلورا را گرفت و به طرف اتومبيل خود برد من هم با يك دنيا آه و حسرت آنجا را ترك كردم و به طرف آن دو رفتم. بدون اينكه از فواد سوال ديگه اي بپرسم سوار شدم و لحظاتي بعد او مسير را به طرف منزل خود طي كرد و من ساعتي بعد با چهره ي مهربان عاطفه رو به رو شدم. او صد چندان مهربان تر از گذشته مرا در آغوش گرفت و در حالي كه اشك مي ريخت به من و دخترم خوش آمد گفت. فواد هم در حالي كه چمدانم را به طرف اتاقي كه يك زمان متعلق به من بود مي برد گفت:

- فرناز جون نمي خواي اتاق دوران مجرديت را به فلورا نشان بدهي؟

باز بغضم را فرو بردم و به سختي به او گفتم:

- چرا حتما اين كار رو مي كنم.

در همان موقع نويد هم از مدرسه برگشت و با ديدن من و فلورا ذوق كرد و از شادي به هوا پريد بعد فلورا را به طرف اتاقش برد و من هم با گامهاي لرزان به سوي اتاق خودم گام برداشتم اتاقم هيچ تغييري نكرده بود و وسايلم همچنان سر جاي خود ثابت بودند. طوري كه احساس مي كردم اصلا از آنجا دور نشده بودم چشمم كه به تختم افتاد ديگر توان خودداري را نداشتم خودم را روي ان رها كردم و با صدايي كه به گوش آسمان هم مي رسيد گريه را سر دادم و براي بخت بد خود زار زدم. فواد با شنيدن گريه هايم به اتاقم آمد و در حالي كه بغض در گلويش نشسته بود با صداي لرزاني گفت:

- فرناز جون خواهش مي كنم ديگه گريه نكن مطمئن باش ديگه اجازه نخواهم داد كه بهت بد بگذره دوره ي بدبختي هاي تو تموم شده تو بايد در اولين فرصت مطبت را افتتاح كني و از نو همه چيز را به اتفاق فلورا شروع كني بايد به خاطر فلورا هم كه شده دوباره خودت را بسازي.


ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.