فلورا با گفتن انشاا... كه چيزي نيست از اتومبيل پياده شد و سر جاي من نشست و سپس حركت كرد. ساعتي بعد به منزل فواد رسيديم فواد و نويد با گرمي از من و فلورا استقبال كردند و به ما خوش آمد گفتند اما به داخل سالن كه رفتيم عاطفه بر خلاف فواد و نويد با رنگ و رويي پريده و صدايي كه به وضوح مي لرزيد با ما حال و احوال كرد. در ذهنم داشتم علت اين برخورد عاطفه را از خودم مي پرسيدم كه ناگهان در جاي خودم خشكم زد جواني رعنا و زيبا را روبرويم ديدم كه درست مثل بيست سال قبل باربد بود! نه.... نمي توان گفت مثل باربد او دقيقا خودش بود پالتويي كه بر تن داشت و بوي ادكلنش كه خانه را پر كرده بود ناگهان وجودم درهم ريخت و مرا به سالهاي گذشته كشاند. به روزي كه براي اولين بار باربد را ديدم درست با همين تيپ و همان بوي مست كننده وارد كلاس شد و در همان لحظه قلب مرا ربود. به زحمت به خودم آمدم و با حالت گيج و منگي كه پيدا كرده بودم در دل با خودم گفتم يعني اين باربد؟ آنقدر مات و مبهوت بودم كه حتي نتوانستم پاسخ سلام و احوالپرسي اش را درست بدهم اين بار با شنيدن صداي آشنايي وجودم به شدت درهم لرزيد و باعث شد كه به خودم بيايم و با وحشت پشت سرم را نگاه كنم. باربد را ديدم مثل ديوانه ها لحظه اي به او و بعد به آن جوان نگاه كردم و چند گامي به عقب برگشتم زبانم آنقدر سنگين شده بود كه گويي تمام سرب هاي جهان را روي آن ريخته بودند. با ناباوري و بدون اينكه اختيار خودم را داشته باشم به باربد زل زدم فقط كمي موهايش جوگندمي شده بود اما چشمهايش هنوز همان طور زيبا و خمار و ويران كننده بود. من همچنان به او خيره بودم كه او با ديدن فلورا نگاهش روي چهره ي او ثابت ماند به يقين قسم مي خورم او هم از ديدن دختر من و اين همه شباهت به گذشته ها سفر كرده بود چون اين را دقيقا از چهره اش مي شد خواند حتي با تكان دست نويد كه بر شانه اش مي زد نيز به خودش نيامد. ديگه بيش از اين توان استقامت در مقابل او را نداشتم بدون توجه به اطرافيانم با عجله به طرف اتاق سابق خودم رفتم و با تمام قدرت در را محكم بستم و بي اختيار لرزيدم. حالم هر لحظه داشت بدتر مي شد كه ناگهان فواد وارد اتاق شد با خشم به او نگريستم و بدون اينكه اختيار صداي خودم را داشته باشم فرياد زدم:

- چرا فواد؟ چرا به من نگفته بودي اين نامرد برگشته؟ و در خانه ي تو جا خوش كرده يا نكند خودت اين ملاقات مزخرف را ترتيب دادي؟ آخه اين چه بازي كثيفي بود كه با من كردي؟

با عصبانيتي كه هر لحظه در من بيشتر مي شد كيفم را برداشتم از خانه بيرون بروم كه فواد به طرفم آمد و كيف را از دستم گرفت و با عجله گفت:

- فرناز جون خواهش مي كنم خونسردي خودت را حفظ كن تو رو به جون فلورا قسمت مي دهم نرو. فرناز جون نه تو اون دختر بيست سال قبلي نه باربد، باربد گذشته است! خواهش مي كنم به خاطر نويد نرو اون دوست داره كه تو و فلورا در تمام مراحل جشن عروسي اش شركت كنيد. بنابراين با وجود باربد و پسرش كه مدتي پيش براي هميشه ساكن تهران شدند صلاح دانستم كه از قبل هر دوي شما همديگر را ببينيد تا بلكه در جشن عروسي نويد با ديدن هم شوكه نشويد....

فواد مدام قسمم مي داد كه نروم عاقبت هم با سوز عجيبي كه از صدايش برمي خاست گفت:

- فرناز جون تو رو به خاك بابا و مامان قسمت مي دم بمون و گذشته ها را از خاطر ببر

فواد با قسم بابا و مامان عاقبت توانست مرا بر خلاف ميلم از رفتم باز دارد. سعي كردم همه چيز را در درونم بريزم تا اين يكي دو ساعت مرگبار بگذرد با گامهايي كه هنوز مي لرزيد به همراه فواد از اتاق خارج شدم و به طرف سالن رفتم اما خبري از باربد نبود كمي جان گرفتم و با روحيه بهتري وارد سالن شدم. آن جوان كه حالا فهميده بودم پسر باربد است غمگين و پكر دستانش را در زير بغل قفل كرده بود و به نقطه ي مقابلش زل زده بود و غرق در افكار خودش بود. عاطفه هم بي صدا اشك مي ريخت و فلورا با گيجي و منگي او را مي نگريست مي دانستم كه چقدر الان دوست دارد علت اين برخوردها و فريادهاي خشونت آميز مرا بداند. فواد و نويد با تمام توانشان سعي مي كردند جو سنگين و تلخ فضاي سالن را از بين ببرند و به گونه اي بحث تداركات عروسي را به ميان بكشند تاكمي فكرها از اين قضيه دور شود. خوشبختانه با تلاش آن دو فضاي سرد و بي روح سالن تغيير كرد و كم كم هر كدام به نوعي مشغول صحبت شديم. نمي دانم چرا جرات نگاه كردن به فربد را نداشتم احساس مي كردم اگر فقط براي چند ثانيه به او نگاه كنم حالم به طور وحشتناكي منقلب مي شود. فواد سرش را به گوشم نزديك كرد و به آرامي گفت:

- ظاهرا باربد هم نمي توانست خونسردي خودش را در برابر تو حفظ كند چون از خونه رفت بيرون!

- بهتره بگويي اون نامردي كه در حقم كرده بود به يادش آمد و وجدان بي انصافش ديگر اجازه نشستن را به او نداد.

- بالاخره او رفت تا تو راحت باشي.

حدود يك ساعت از آمدن ما به خانه فواد مي گذشت ولي هنوز من در عالم هپروت بودم و اصلا توجهي به صحبت اطرافيان نداشتم كه چه زماني تاريخ عروسي را اعلام كردند و چه برنامه هايي براي برپايي آن تدارك ديدند. زماني به خودم آمدم كه ناگهان متوجه شدم فربد گرم صحبت با فلورا شده و در مورد فرق دانشگاه هاي ايران و انگليس و نحوه تفاوت تدريس اساتيد بحث مي كنند.... بي آنكه خودم بخواهم با ديدن آن صحنه به يكباره تمام وجودم را خشم فرا گرفت خيلي سريع از جايم برخاستم و رو به فلورا كردم و گفتم:

- فلورا جان بلند شو بريم.

فلورا با تعجب نگاهي به ساعت مچي روي دستش انداخت و گفت:

- مامان جون ما كه يك ساعت بيشتر نيست اومديم؟

انگار كه فلورا از صحبت با فربد نهايت لذت را مي برد چون وقتي بهش گفتم كسالت دارم و حالم مساعد نيست اشكارا چهره اش درهم فرو رفت و با بي ميلي به حرفم توجه كرد و از جايش برخاست حتي اصرار زياد فواد و عاطفه و نويد هم براي ماندنمان بي فايده بود. قصد داشتم بدون انكه نگاهي به فربد بيندازم با يك خداحافظي سرد از كنارش بگذرم اما بر خلاف من فلورا خيلي مودبانه و به گرمي به او شب بخير گفت و خداحافظي كرد. به محض اينكه توي اتومبيل نشستم فلورا اعتراض كنان گفت:

- مامان جون مي شه بپرسم اين رفتارهاي عجيب و غريب كه با دايي نويد و همين طور پسرش داشتي براي چي بود؟ تو اونقدر با صداي بلند به اقا باربد توهين مي كردي كه خيلي راحت او و پسرش صدايت را شنيدند بنده خدا به حدي از شرم سرخ شده بود كه ديگر ايستادن را جايز ندانست و با دستپاچگي از خونه بيرون رفت!

بعد فلورا چشمانش را ريز كرد و به چهره ام زل زد و گفت:

- مامان جون ايا تو در گذشته مشكلي با اونها داشتي؟ چون با ديدن هر دوي آنها به طور عجيبي اعصابت بهم ريخت!

با حالتي عصبي سر فلورا داد زدم:

- فلورا جان خواهش مي كنم حركت كن و اينقدر منو سين جين نكن.

فلورا حالم را درك كرد و بر سرعتش افزود اما مثل اينكه بدجوري ماجراي امشب او را كنجكاو كرده بود چون دقايقي بعد با صداي لرزاني گفت:

- مامان جون باور كن.....

مي دانستم مي خواهد چه بگويد بنابراين خيلي سريع ادامه حرفش را بريدم و با لحن تندي به او گفتم:

- چي رو باور كنم؟ اين كه تو با ديدن جريان امشب از كنجكاوي خواب به چشمات نمياد؟ آره من از باربد متنفرم حالا چرا از او اين اندازه بيزارم بماند چون كه اصلا حوصله صحبت كردن را ندارم.

فلورا با ناباوري به چهره ي عصبي ام نگاهي انداخت نمي دانستم در فكرش چه مي گذرد اما ديگر صلاح نديدم كه علتش را جويا شوم به يقين مي دانستم كه ذهنش پر از سوال هاي گوناگون است اما او هم سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت ساعتي بعد به خانه رسيديم. آن شب را بدون اينكه حتي پل بزنم توي تراس نشستم و مثل آدم هاي مسخ شده تنها به آسمان نگاه كردم و هراز گاهي آه سوزناكي از ته دل كشيدم.

روز عروسي نويد كه فرا رسيد لباس ساده ي مشكي رنگي را بر تن كردم. رنگ چهره ام آنقدر پريده بود كه ناچار شدم به لوازم آرايش ام پناه ببرم تا زردي چهره ام را از بين ببرد. بر خلاف من، فلورا در لباس جشني كه چندي پيش به مناسبت تولدش گرفته بودم زيباييش دو چندان شده بود با ديدنش به وجد امدم و او را در آغوش گرفتم و سپس هر دو آماده رفتن به عروسي نويد شديم. جشن عروسي در يكي از باغهاي بزرگ و زيباي كلاردشت بر پا شده بود كه همانند اكثر جشن هاي عروسي ديگر لبريز از پايكوبي و هلهله و هيجانات بود. فلورا به سمت همسن و سال هاي خودش رفت و من هم در جايي تقريبا خلوت به تماشاي اين جشن نشستم. طولي نكشيد كه فلورا به دعوت نويد و عروسش گرم رقصيدن شد آنقدر توجهم به او جلب شد كه همانند ديدن يك فيلم سينمايي با لذت خاصي او را مي نگريستم و در دل قربون صدقه اش مي رفتم. زماني به خود آمدم كه سنگيني نگاهي را به روي خودم احساس كردم چشمانم بي اختيار به طرفش چرخيد و با ديدن باربد هر دو نگاهايمان در هم قفل شد. در نگاه باربد هيچ اثري از شيطنت هاي سال هاي قبل نبود بلكه به وضوح غمي بزرگ را مي توانستم در چشمان خمارش ببينم. نمي دانم چرا با ديدن اين نگاه غمگين يك لحظه احساساتي شدم و اشك در چشمانم حلقه بست آخ لعنت به من بياد كه بعد از چندين سال بدبختي و سياه روزي كشيدن هنوز آدم نشده بودم و به همين راحتي داشتم باز فريب چشمان ويران كننده اش را مي خوردم. به خودم نهيب زدم و بعد نگاهم را از او گرفتم. در حالي كه تنفر دوباره تمام وجودم را شعله ور كرده بود از جايم بلند شدم و به سوي ديگر رفتم كه در ديد باربد نباشم اما متاسفانه ديگر نتوانستم جشن را با شور و شوق دنبال كنم. چون بدون آنكه خودم بخواهم دوباره به گذشته ها سفر كردم كه اگر عاطفه به نزدم نمي آمد و مرا به خود نمي اورد شايد تا پايان جشن به گذشته هاي دردناكم مي انديشيدم. عاطفه از من خواست كه به همراه فلورا عكسي براي يادگاري به همراه عروس و داماد بگيريم خواسته اش را رد نكردم و چشمانم را در اطراف چرخاندم و به دنبال فلورا گشتم اما اثري از او نبود به ناچار از عاطفه جدا شدم و به جستجوي فلورا به آن سوي باغ كه مهمانان ديگر حضور داشتند رفتم. ناگهان با كمال تعجب و ناباوري او را ديدم كه به اتفاق فربد سر يك ميز نشسته و سرگرم صحبت هستند. آنچنان خشمگين شدم كه نزديك بود به طرف هر دو هجوم ببرم و يك سيلي در گوش هر دويشان بخوابانم اما به هر زحمتي بود خودم را كنترل كردم و به طرفشان رفتم و در حالي كه سعي مي كردم خشمم را فرو بدهم او را صدا زدم اما ظاهرا آنقدر صحبت شان گل انداخته بود كه فلورا اصلا متوجه حضور من نشد. اين دفعه ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم بنابراين با عصبانيت صدايم را بلندتر كردم و گفتم:

- فلورا!

هر دوي آنها با شنيدن صدايم يكه خوردند و به خود آمدند. فلورا من من كنان گفت

- چيزي شده مامان جون؟

در حالي كه عصبانيت از صدايم مي باريد به لو گفتم:

- بلند شو بريم!



ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.