فربد و فلورا نگاهي كوتاه بهم انداختند كه بيشتر بر عصبانيتم افزوده شد. با حالتي عصبي دست فلورا را مانند كودكي كشيدم و كشان كشان او را از محوطه دور كردم بعد با صدايي كه از عصبانيت مي لرزيد به فلورا گفتم:

- اون پسره بي چشم و روي عوضي داشت چي توي گوشت مي خوند كه متوجه حضور من نشدي؟

فلورا كه با اين كارم به شدت از دستم ناراحت شده بود به زحمت خودش را كنترل كرد و سپس با بغض گفت:

- مامان جون شما معلومه اين روزها اصلا چه تونه؟ اگه تو مي دونستي اون پسري كه مي گي عوضي كيه هيچ وقت به خودت اجازه نمي دادي در موردش چنين بي رحمانه قضاوت كني! فربد با اينكه فقط 25 سال داره اما توانسته دكتراي فيزيك هسته اي را بگيرد! اون وقتي فهميد من هم در رشته فيزيك تحصيل مي كنم و رتبه برتر كشور بودم مرا تشويق به ادامه تحصيل در مدارج بالا كرد و يك سري اطلاعات در اين باره بهم داد.

دستش را محكم در دستم فشردم و با عصبانيت گفتم:

- بي خود كرده كه مي خواهد با تو صحبت كند اگه بار ديگه ببينم اون مرتيكه حتي نگاهت هم كرده دمار از روزگارش در مي آورم!

فلورا با حرص و حالتي عصبي كه پيدا كرده بود گفت:

- مامان جون خواهش.....

حرفش را بريدم و سريع گفتم:

- بهتره بريم من اصلا حوصله ي ساز و آواز ندارم.

تا فلورا خواست اعتراض كند با قاطعيت به او گفتم همين كه گفتم بريم! فلورا تنها از رفتار غير عادي من حرص خورد و ديگر هيچ مخالفتي نكرد. واقعا قدرت تحمل آن محيط را با وجود باربد و پسرش به هيچ عنوان نداشتم دقايق بعد كه كمي توانستم خونسردي خودم را به دست آورم به طرف فواد و عاطفه رفتم و به بهانه هايي واهي كه بعيد مي دانستم باورشان بشود رفتن خودم و فلورا را توجيه كردم به گمانم آنها از نگاه هاي ناآرامم همه چيز را فهميدند چون ديگر اصراري براي ماندنم نكردند.

بعد من و فلورا به طرف جايگاه عروس و داماد رفتيم و ضمن تبريك مجدد به آن دو در كنارشان عكسي هم به يادگار گرفتيم و با آرزوي خوشبختي برايشان از آنها جدا شديم و لحظاتي بعد از باغ بيرون آمديم خوشبختانه من ديگه باربد را نديدم. فلورا كه از ظاهرش پيدا بود هنوز از من دلخوره سوئيچ را با لحني سرد ازم گرفت و بعد پشت رل نشست درست در همان لحظه چشمم به فربد افتاد كه از باغ بيرون آمده و با نگاهي بي پروا به فلورا مي نگريست. دندانهايم را از خشم بر هم ساييدم و به فلورا گفتم:

- كمي به عقب برگرد.

-آخه چرا عقب؟

- مي خوام جواب نگاه هاي هوس آلود اون پسره ي عوضي رو بدم.

فلورا كه تازه متوجه فربد شده بود نيم نگاهي از توي آينه به او انداخت و با عصبانيت گفت:

- مامان جون خواهش مي كنم بسه ديگه اصلا ما چي كار به اين بابا داريم.

فلورا حرفش را با عصبانيت زد و سپس با سرعت از آنجا دور شد. او آنقدر از دستم دلگير بود كه كوچكترين حرفي با من نزد تا رسيدن به خانه هر دو در سكوتي مطلق فرو رفته بوديم. به محض رسيدن به خانه هر دو با اعصابي خراب به اتاق خود رفتيم با بي خيالي لباسم را عوض كردم و از اتاق بيرون آمدم و با خوردن قرص آرام بخشي خودم را روي مبل ولو كردم و چشمانم را بستم تا كمي اعصابم آرام بگيرد. نمي دانم چند دقيقه در اين حال بودم كه فلورا به طرفم آمد و سرش را روي زانويم گذاشت. چشمانم را باز كردم و دستي در ميان موهاي خرمايي رنگش فرو بردم ولي قبل از آنكه حرفي بزنم او دستم را گرفت و به لبانش نزديك كرد و بوسه اي بر آن زد. به يكباره اشكهايش روي دستم لغزيد و با صداي لرزاني گفت:

- مامان جون منو ببخشيد من سر شما داد كشيدم من....

در اين لحظه صداي گريه اش به اوج رسيد و باعث شد كه نتواند صحبتش را ادامه دهد. سرش را از روي زانوهايم بلند كردم و در اغوشم گرفتمش و بعد در حالي كه پرده اشك چشمانم را پوشانده بود گفتم:

- عزيز دلم مگه مي شه من از تو ناراحت بشم آخه تو كاري نكردي كه حالا اين جوري داري اون چشمان خوشگلت رو باروني مي كني مقصر منم كه اين روزها بهم ريخته ام حالا پاشو برو يه آب به سرو صورتت بزن و بيا با هم يه شام سبك بخوريم كه خيلي گرسنه ام.

فلورا بوسه اي بر گونه ام زد و با صداي گرفته اي گفت:

- الهي قربونت برم مامان جون.

اين را گفت و سپس ميان گريه لبخندي بر روي لبان خوش فرمش نشاند و از جايش برخاست و به سمت دستشويي رفت. آن شب سعي كردم حرفي از باربد و پسرش به زبان نياورم چون كه به يقين مي دانستم با فلورا اختلاف نظر پيدا مي كنم. فلورا هم كه گويي اصلا حوصله نشستن و صحبت كردن در كنارم را نداشت بعد از خوردن شام شب بخيري گفت و به اتاقش پناه برد. من آن شب را هم تا سپيده صبح بيدار ماندم و در تخت غلت زدم. گاهي چشمان غمگين باربد در جلوي ديدگانم مجسم مي شد و گاهي نگاه ها و توجه هاي بيش از حد فربد به فلورا باعث مي شد كه به طور ناخواسته به فلورا حساس شوم عاقبت تصميم گرفتم كه از فردا خودم او را به دانشكده برسانم. به همين اميد چشمانم را بستم و در حاليكه هوا داشت كم كم رو به روشنايي مي رفت خواب چشمانم را ربود. بي خوابي شب گذشته باعث شد كه تا لنگ ظهر بخوابم و به كلي فراموش كنم كه قرار بود امروز خودم فلورا را به دانشكده برسانم. عاقبت دل از تختم كندم و از اتاق بيرون آمدم و خيلي سريع كارهايم را انجام دادم و غذاي مفصلي براي فلورا تهيه كردم و سپس خودم را آماده كردم كه به دنبال او بروم. دقايقي بعد از خانه بيرون آمدم و به طرف پاركينگ رفتم و با روشن كردن اتومبيلم به طرف دانشكده ي فلورا حركت كردم. ساعتي بعد جلوي دانشكده توقف كردم و انتظار فلورا را كشيدم اما درست در همان هنگام اتومبيل لوكس و مدرني كمي جلوتر توقف كرد و با ناباوري فربد از آن پياده شد و همانجا ايستاد و شروع به قدم زدن كرد. قلبم در سينه ام فرو ريخت و با خود زمزمه كردم او اينجا چكار مي كند؟ نكند او..... حرفم را با وحشت قطع كردم و گفتم نه...نه... او جرات اين كار را ندارد! او درست در جايي ايستاده بود كه به راحتي در مقابل چشمانم چشمك مي زد. به دقت او را برانداز كردم و آهي از اعماق وجودم كشيدم و با خودم گفتم خدايا اگر اين همه سال نمي گذشت به يقين مي توانستم قسم بخورم كه او خود باربده، دوباره سرم را چند بار تكان دادم و با خودم گفتم اين همه شباهت واقعا عجيبه! گفتم البته نه، چندان هم عجيب نيست همين فلوراي خودم انگار سيبي كه با من نصف شده به يكباره بدنم لرزيد و با صداي بريده بريده اي گفتم خدايا انگار هر دو نسخه دوم باربد و فرناز هستند نكند..... نكند.... او مثل پدرش با ترفند و نقشه هاي شيطاني وارد سرنوشت دخترم شود نكند سرنوشت لعنتي دوباره هوس كرده كه آن سناريو چند سال گذشته را تكرار كند؟ با اين تصورات و اين همه شباهت ها به وحشت افتادم و در كمتر از چند دقيقه به كلي اعصابم بهم ريخت. در همان حال به سر مي بردم كه فلورا از دانشكده بيرون آمد و فربد خيلي آرام و خونسرد به طرفش رفت انگار كه اين قرار از شب قبل رديف شده بود چون از چهره ي فلورا هم مشخص بود كه از ديدن او در اينجا اصلا يكه نخورد بيش از اينكه از فربد خشمگين شوم از دست فلورا وجودم آتشي شد كه چرا چنين موضوعي را از من مخفي نگه داشته! نمي دانم فربد به او چه گفت كه فلورا براي لحظاتي سكوت كرد و سپس در كنار او به طرف اتومبيلش قدم برداشتند. وجودم يك پارچه گر گرفت و نفرت تمام بند بند وجودم را لرزاند طوري كه نفهميدم چگونه از اتومبيل پياده شدم و خودم را به آنها رساندم و با خشم فرياد زدم:

- فلورا!

گويي برق هزار ولت به او وصل شد رنگ چهره اش به كلي پريد. در حالي كه از حرص به زحمت نفس مي كشيدم با اشاره دست به او گفتم:

- برو توي ماشين تا بيام.




ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.