فلورا آنقدر شوكه شده بود كه از جايش هيچ حركتي نكرد

بدون توجه به او با تمام خشم و نفرت رو به فربد كردم و با تحكم بهش گفتم:

- آقاي محترم مي شه بپرسم دليل خاصي داشته كه شما به دنبال دختر من اومديد؟

فربد كه با ديدن من كمي جا خورده بود من من كنان گفت:

- قصد.... بدي ندارم.

و عاقبت حرفي كه از شنيدن آن گريزان بودم و از آن وحشت داشتم را گفت:

- من به دختر شما علاقه مند شده ام.

بدون اينكه حال خود را بفهمم فرياد زدم:

- شما بي خود كرديد كه به دختر من علاقه داريد. خوب گوش كنيد آقا اگه يكبار ديگه دور دختر من بپلكيد روزگارتان را سياه مي كنم!

فلورا با شنيدن حرفهايي كه من به فربد زدم از شرم سرخ شد و ديگر نتوانست خودش را كنترل كند و در حالي كه بغض اش را رها مي كرد زد زير گريه و دوان دوان به طرف اتومبيلم رفت. فربد بدون انكه بخواهد از تهديد هاي من بترسد جسور و بي پروا فلورا را صدا زد و گفت:

- فلورا، فلورا خانم....

با خشم برگشتم و به او نگريستم كه اوحرفش را قطع كرد و تنها آه بلندي كشيد و هيچ نگفت. انگشت اشاره ام را در هوا تكان دادم و غضب آلود به او گفتم:

- يكبار ديگه مي گم آقا سعي كنيد خوب توي گوشتون فرو كنيد از اين به بعد هر وقت دختر منو ديديد صد متر ازش فاصله مي گيريد دقيقا صد متر فهميدي؟

و ديگر نتوانستم بيش از اين به او نگاه كنم در حاليكه سراپايم از خشم و تنفر مي لرزيد از كنار او رد شدم و شتابان سوار اتومبيل شدم. با اعصاب بهم ريخته پشت رل نشستم و با سرعت از محيط دانشكده دور شدم. فلورا مثل باران بهاري اشك مي ريخت و با هق هق مي گفت:

- مامان آخه اين چه برخوردي بود كه با فربد كردي؟ تو اونو بدجوري خرد كردي آخه چرا تو يك دفعه اينقدر به من حساس شدي؟ باور كن فربد اون پسري كه تو فكر مي كني نيست!

با عصبانيت سرش داد كشيدم:

- بسه ديگه تمومش كن نمي خوام حتي يك كلمه از اون حرفي بشنوم. فلورا در ميان اشك و هق هق به يكباره سكوت كرد و اين بار بي صدا اشك ريخت. ساعتي بعد او را به خانه رساندم اما خودم به خانه نرفتم. احتياج به جايي داشتم كه بتوانم دل خودم را خالي كنم بي جهت و بي مقصد و سرگردان خيابانها را دور مي زدم و اشك مي ريختم و با تمام قدرت فراد مي زدم اي خدا باربد زندگي مرا تباه كرد و منو به قعر بدبختي و بي كسي فرستاد حالا بعد از آن همه سال پر از درد و محنت نوبت پسرش شده كه دخترم را به سرنوشت من دچار كند..... باز وحشيانه فرياد زدم خدايا مگه سرنوشت تلخ من چه لذتي برات داشت كه دوباره فرناز و باربد ديگري را در مقابل هم قرار دادي؟ اين بار تقدير براي فلوراي بي گناهم چه خوابي ديده؟ خدايا خودت به دخترم رحم كن و نگذار بازيچه باربد و پسرش شود. بي آنكه حال خودم را بفهمم در خيابانها با سرعت رانندگي مي كردم و فرياد مي زدم و همچنان اشك مي ريختم. زماني به خودم آمدم كه خودم را روبروي امامزاده صالح يافتم با تعجب چند بار پلك زدم و سپس با خودم گفتم من كه قرار نبود به زيارت امامزاده صالح بيايم. چگونه اين مسير را طي كردم كه خودم نفهميدم؟ لبخندي زدم و زمزمه كردم حتما خدا مرا به اين سمت كشانده است! بادلي شكسته و چشماني اشك بار به او پناه بردم و در حالي كه از ته دل مي گريستم از آقا ملتمسانه خواستم كه فربد را از سر راه زندگي فلورا بردارد و براي اينكه سرنوشت من براي فلورا تكرار نشود شمع روشن كردم و ساعتها راز و نياز كردم.

با زيارت امامزاده صالح احساس سبكي بس عجيبي يافتم و عاقبت با دلي پر از اميد به خانه برگشتم فلورا را ديدم كه آرام و مغموم روي مبل نشسته و به فكر فرو رفته است. به طرفش رفتم و او را به خود آوردم و در اغوشم گرفتم و با مهرباني گفتم:

- فلورا از من دلخوري؟

- مامان جون اگه راستش رو بخواي آره ازت دلخورم! اونم تنها دليلش اينكه چرا نسبت به من اين همه حساس شده اي يا نكند به من اطمينان نداري؟

با عجله گفتم:

-فلورا جان اين چه حرفي است كه مي زني؟ تو اونقدر پاك و نجيبي كه من، تو رو ستايش مي كنم. روزي دهها بار خداي خودم را شاكر مي شوم كه مزد زحمت هاي من به باد نرفت و توانستم دختري مثل تو تحويل جامعه بدهم.

فلورا كه اشك هايش سرازير شده بود با صداي لرزاني گفت:

- مامان جون پس چرا امروز منو جلوي فربد ضايع كردي؟ تو هميشه نسبت به مردها منفي فكر مي كني فكر مي كني همه مثل پدرم....

باز دوباره صداي گريه اش اوج گرفت و ديگر نتوانست حرفش را ادامه بدهد. شايد هم شرم مانعش شد كه بگويد مثل پدر هوسباز من. آخ كه چقدر در آن لحظه دلم برايش سوخت بغض عجيبي راه گلويم را گرفت از جايم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و آن را گشودم تا بتوانم كمي نفس بكشم. مثل روز برايم روشن بود كه فلوراي مغرور من كه تا به حال چندين خواستگار آنچناني را رد كرده حالا دلش را به فربد سپرده و در اين بين هيچ كاري هم از دست من بر نمي آيد فلورا تمام صفات ظاهري و باطني اش مثل من بود و فربد درست مثل باربد و حالا اين سرنوشت سنگدل و بي رحم خواب جديدي براي فلورايم ديده بود. در دل فرياد زدم نه... نه.... هرگز فلورا را به دست فربد آن هم پسر باربد نخواهم سپرد!

يقينا اگر فرزند شخص ديگري بود مخالفت نمي كردم اما او پسر كسي است كه زندگي مرا به خاكستر نشاند او مرا با همه ي آرزوهايم ناكام گذاشت و باعث شد كه هرگز خود را در لباس سپيد عروسي نبينم. پدر و مادر عزيزم را در بدترين شرايط ممكن از دست دادم كه تنها مسببش او بود و هزاران بدبختي ديگر كه بعدها كشيدم و اگر بخواهم تك تك آنها را بيان كنم از يك كتاب هم گسترده تر مي شود. آه باربد لعنت به تو خودت بس نبودي؟.... حالا مي خواهي دور را به پسرت بدهي؟ آه بلندي كشيدم و به خودم آمدم و زير لب زمزمه كردم خدايا چقدر روحم خسته است! آه چقدر احتياج به آرامش دارم فلورا زمزمه هايم را شنيد و به طرفم آمد و با لحني دلسوزانه گفت:

- مامان جون از اينكه من باعث بهم زدن آرامشت شدم معذرت مي خوام من... من حاضرم به خاطر تو روي خيلي چيزها پا بذارم. آخه تو ارزش بيشتري داري من يك تار موي تو رو با يك دنيا هم عوض نخواهم كرد.

ادامه حرفش را بريدم و با لحن خاصي گفتم:

- دوستش داري؟

فلورا همانند لبو قرمز شد و با شرم گفت:

- كي رو؟

- هموني كه حاضري به خاطر من ازش بگذري؟

- من هيچ كس را به جز تو دوست ندارم اصلا ما بحث بهتري نداريم؟



ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.