او را در آغوش گرفتم و گفتم:

- فلورا جان با يك مسافرت سه روزه چطوري؟

- مسافرت؟ كجا؟

- نمي دونم چرا يهو به ذهنم رسيد كه شديدا به يك مسافرت هر چند كوتاه احتياج داريم.

- اتفاقا من در اين هفته كلاس آنچناني ندارم.

موهايش را نوازش كردم و گفتم:

- عاليه پس ديگه مشكلي نداريم موافقي به زيارت امام رضا برويم.

فلورا با شنيدن نام امام رضا ناخواسته اشك در چشمانش حلقه بست و گفت:

- من هميشه دلم مي خواست به زيارت امام رضا بروم اما متاسفانه هيچ وقت نصيبم نشد!

پس بهتره هر چه زودتر چمدانت را ببندي.

فلورا مثل دوران كودكي اش هوراي بلندي كشيد و مرا در آغوش گرفت.

سفر به مشهد و زيارت امام رضا يكي از بهترين مسافرت هاي عمرم بود اما متاسفانه در يك چشم بر هم زدن سه روز تمام شد و تا ما به خودمان آمديم آماده ي پرواز به تهران بوديم.

دقيقا سه روز بعد از اينكه از مشهد برگشتيم در مطب بودم كه پيرزني وارد اتاقم شد و روبرويم نشست من كه به خيال خودم او را بيمار مي پنداشتم رو به او گفتم:

- مادر جان مشكلت چيست؟

اما او بدون توجه به حرفم عينكش را كمي جابه جا كرد و سپس با خود زمزمه كرد:

- باربد حق داشت كه عاشق تو باشد!

از حرفش چنان يكه خوردم كه متعجبانه پرسيدم:

- چي گفتيد؟

- شما فرناز خانم هستيد؟ درسته؟

- و شما؟

- دختر جون من مادر بزرگ فربد هستم.

- فربد كيه؟

- فربد پسر باربد آشتياني.

مثل آدم هاي گيج و منگ به او نگاه كردم و گفتم:

- ولي مادر بزرگ فربد سالهاست كه فوت كرده!

پيرزن از دست گيج بازي من حرصي شد و گفت:

- من مادر زن باربد هستم.

انتضار هر چيزي را داشتم به جز اين يك مورد مثل اينكه برق هزار ولت به من وصل شد! به خودم لرزيدم و با نفرت به او نگاه كردم و به سختي گفتم:

- از من چي مي خواي؟ چرا به اينجا اومدي؟

او كه به خوبي راز نگاهم را خوانده بود آه بلندي كشيد و گفت:

- حق داري از من متنفر باشي آخه اين من بودم كه زندگي تو را تباه كردم.

- تو چي مي خواي بگي؟ اصلا چي داري مي گي؟

- دختر جان همه چيز را خواهم گفت اما اول اجازه بده كه از خودم و خانواده ام شروع كنم.

و او خيلي سريع تر از آنچه فكر مي كردم شروع به صحبت كرد:

- يه زماني توي ايران من به همراه شوهر و پسر و دخترم زندگي خوبي رو مي گذروندم اما متاسفانه با چشم و هم چشمي هر چه را كه داشتم با دستان خودم نابود كردم آره تنها به خاطر بعضي از اقوام كه در كشورهاي مختلف زندگي مي كردند پايم را توي يك كفش كردم و به شوهرم كه مردي ثروتمند بود اصرار كردم كه همه چيز را بفروشد و به انگليس برويم كه عاقبت او بر خلاف ميل خود و خانواده اش كه مخالفت مي كردند به خواسته ام تن داد و به ان عمل كرد كه اي كاش نمي كرد. شوهرم با رفتن به انگليس زود اسير زرق و برق آنجا شد و طولي نكشيد كه سر از كاباره ها درآورد و عاقبت شد يه دائم الخمر بعد از مدتي پسرم صد پله از او جلوتر زد و دست هاي پدرش را از پشت بست و در اين ميان من وحشتي عجيب براي آينده ي دخترم پيدا كردم كه اگر او را از دست مي دادم ديگر تمام دوست و اقوام مرا تف و لعنت مي كردند! درست در اين منجلاب دست و پا مي زدم كه برادر تو در يك درگيري پسر مرا كشت! با وحشت گفتم:

- برادر من؟ پسر تو را كشت؟

- آره برادر تو پسر مرا به قتل رساند. البته گر چه مقصر اصلي خود پسرم بود اما به هر حال برادرت قاتل بود من كه اين وسط خانواده ام را از دست داده بودم درست مثل يك آدم رواني شده بودم و تنها دلم مي خواست دق دلي ام را روي برادر تو خالي كنم. طبق قانون و اعتراف صادقانه برادرت همه چيز بر عليه او تمام شد و در نهايت او به چندين سال زندان محكوم شد دقيقا نمي دانم چند سال بود اما به خاطر دارم كه مدتش خيلي زياد بود. تا اينكه باربد به انگليس آمد و براي جلب رضايت ما شايد روزي ده بار به منزلمان مي آمد و التماس كنان از ما مي خواست كه رضايت به آزادي فواد بدهيم اما ما مخصوصا خودم از سنگ هم سنگدل تر شده بودم كه بخواهم به خواهش ها و تمنا هاي ان جوان توجه كنم. درست در همين رفت و آمدها ي او بود كه فكري به سرم زد يك روز كه مثل هميشه براي گرفتن رضايت به منزل ما آمده بود به او گفتم تنها يك شرط براي ازاد شدن فواد دارم و آن هم اينه كه تو با دخترم ازدواج كني در عوض من حكم رضايتم را اعلام مي كنم. باربد وقتي شرط مرا شنيد خشمگين شد و با عصبانيت داد كشيد من نامزد دارم.

در اين هنگام پيرزن نفسي تازه كرد و ادامه داد:

- آره دقيقا باربد همين را گفت و بعد در حالي كه به شدت خشمگين و عصبي شده بود از خانه ما بيرون رفت.

پيرزن براي دقايقي سكوت كرد و زير لب به خود بد و بيراه گفت و ادامه داد:

- خدا از سر گناهانم بگذرد آخ كه من با اين جوان چه معامله اي كردم؟

او كه انگار با يادآوري خاطرات گذشته اش بيشتر عذاب مي كشيد با مشت روي زانوي خودش كوبيد و گفت:

- چه مي دونم شايد وسوسه شدم شيطون منو تحريك كرد؟ كه به او اين پيشنهاد را دادم. آخه باربد خيلي خوش قد و قامت و رعنا بود تو دل برو بود و از اون مهمتر جوانمرد و با مرام بود. دلم مي خواست كه او داماد من بشه تا بعدها بتونم ميان خانواده شوهرم و اقوام سري توي سرها بلند كنم و با افتخار اونو به عنوان داماد خودم معرفي كنم. خلاصه باربد به مدت ده روز سر و كله اش در منزل ما پيدا نشد اما وقتي آمد با كمال ناباوري با شرط من موافقت كرد و تنها از من خواست كه فواد چيزي در اين باره نفهمد. قبل از انكه فواد از زندان آزادشود دخترم كه حدودا 18 سال بيشتر هم نداشت بدون هيچ مخالفتي به عقد باربد در آمد شايد هم آنچنان فريفته زيبايي باربد شده بود كه نتوانست مخالفت كند. عاقبت او شرط مرا پذيرفت و من هم به قولم عمل كردم و با اين بهانه كه پسرم به خوابم آمده و لحظه اي روحش آرامش ندارد حكم آزادي فواد را امضاء كردم و او چندي بعد به ايران بازگشت.

تمام بند بند وجودم مي لرزيد و صداي لرزش دندانهايم به وضوح شنيده مي شد و هر لحظه حالم خراب تر مي شد. پيرزن كه حال مرا ديد خيلي عجولانه گفت:

دختر جان تحمل كن تا آخر ماجرا چيزي نمانده بذار همه چيز رو تا آخر بفهمي و بعد ادامه داد:




ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.