باربد در طي شش سالي كه با دخترم زندگي كرد هرگز نتوانست علاقه اي به او پيدا كند. باربد همچنان عاشقت بود و مدام اسمت روي لبهايش بود نمي دونم حتما خدا خواسته بوده كه به او در حالي كه به شدت منزوي و تنها و دلمرده شده بود فربد را بدهد. باربد با تولد فربد جان تازه اي گرفت و طوري عاشقانه او را دوست داشت كه تا حدودي اين بچه توانست باربد را از تنهايي بيرون بكشد اما متاسفانه هر چه باربد روز به روز به فربد علاقه پيدا مي كرد دختر من كه مادر او بود هيچ علاقه اي به بچه و به بچه داري كردن نداشت. بعد از مدتي به دوستان نابابي رو آورد كه تمام زندگيش را به نابودي كشاندند و عاقبت او هم شد لنگه ي پدرش. بچه و شوهرش را تنها مي گذاشت و به همراه پدر بي غيرتش به جاهايي مي رفت كه نبايد مي رفت. بعد از چند هفته اي كه از هيچ كدام خبري نبود عاقبت جسد هر دو را در خرابه اي در نزديكي محله ي خودمان يافتيم و اين بود پايان زندگي سياه من كه تنها با طرز فكري اشتباه چندين و چندين نفر را نابود كردم و گناه همه به گردن من افتاد. بعد از مرگ دخترم باربد خانه اش را عوض كرد و من تا مدتي ديگر هيچ خبري از او و پسرش نداشتم. مي دانستم كه او از من متنفر است و دلش نمي خواهد كه براي لحظه اي هم مرا ببيند به خاطر همين هم هرگز ديگر خودم را در مقابلش افتابي نكردم و همه چيز را با گذشت زمان به فراموشي سپردم.

پيرزن به سختي حرف مي زد و نفسش به زحمت بالا مي آمد اما با اين حال ادامه داد:

- من بعد از سالها زندگي كردن در غربت و بي كسي عاقبت به ايران بازگشتم و دور از چشم فاميل و آشنا براي خودم زندگي يك نفره اي رو درست كردم. همين دو سه هفته قبل هم خيلي اتفاقي فهميدم كه باربد به همراه پسرش به ايران برگشته و براي هميشه ساكن تهران شده.....

پيرزن ادامه حرفش را با ناله قطع كرد و دستش را روي قلبش گذاشت، رنگش به طور وحشتناكي كبود شده ود با اين حال هر چه خواست حرفش را ادامه دهد ديگر نتوانست حرفي بزند. شتابان دستم را گرفت و در حالي كه پشت سر هم بر آن بوسه مي زد با خواهش و به زحمت گفت:

- فرناز خانم من ديگه نمي تونم حرفهام رو ادامه بدم اما فكر كنم اون حرفهايي رو كه بايد مي گفتم، گفتم. دخترم منو ببخش بذار احساس كنم تو مرا بخشيدي تا بار گناهانم كمتر شود بذار با وجداني آسوده سر به زمين بذارم!

از شنيدن اين ماجرا زبانم بند آمده بود و چشمانم قرمز شده بود و اعضاي بدنم هم كه همچنان مي لرزيد و هيچ كنترلي بر آن نداشتم. پيرزن وقتي مرا اينگونه ديد دلش به حالم سوخت و بغضش را رها كرد و بعد خود را روي پاي من انداخت و گريه و زاري كرد و گفت:

- فرناز خانم به خاطر خدا هم كه شده منو ببخش و بهم رحم كن من تا دو ماه ديگه بيشتر زنده نيستم بذار فكر كنم كه منو بخشيدي. بذار ازت حلاليت بطلبم من با هزاران دردسر و مكافات موفق شدم تو رو پيدا كنم. آخه نه باربد و نه فربد روحشان خبر ندارد كه من در ايران زندگي مي كنم! پيرزن همچنان روي زمين جلوي پاهاي من افتاده و اشك مي ريخت و ناله كنان مي گفت:

- فرناز خانم تو رو خدا يه حرفي بزن! يه چيزي بگو كه دلم آروم بگيره. من وقتي براي موندن ندارم من رفتني ام رفتني....

به زحمت نگاهم را به پيرزن دوختم او در هم مچاله شده بود و با هق هق همچنان مي گفت منو ببخش با تمام قدرت سعي كردم خود را كنترل كنم بغض لعنتي ام را فرو دادم و با دستاني لرزان او را از روي زمين بلند كردم و با لكنت به او گفتم:

- پير... زن.... بلند شو.... كاش.... اين حقايق را چند سال قبل بهم مي گفتي كه اينقدر دعاي شبانه روزم آه و ناله و نفرين پشت سر باريد نباشد. حالا هر چه زودتر بلند شو و برو.... برو كه من از تو هيچ كينه اي ندارم من تنها از سرنوشت شوم خودم شاكي بودم و هستم...!

اشك امان حرف زدن را از من گرفت و با صداي بلندي براي عشق از دست رفته و سالهاي جواني ام زار زدم و در دل هزاران بار سرنوشتم را نفرين كردم. زماني به خودم آمدم كه ديگر خبري از آْن پيرزن نبود اصلا نمي دانم كه او كي رفته بود؟ به زحمت از جايم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و رو به آسمان كردم و با صداي بلند فرياد زدم اي خدا چرا... چرا...؟

درست مثل روزي كه باربد براي هميشه راهش را از من جدا كرده بود اشك مي ريختم و ضجه مي زدم اما ديگه هيچ فايده اي نداشت. من نادان براي انتقام از او خودم را هم نابود كردم آخ كه چه دير فهميدم.... واي لعنت به تو سرنوشت! با وجودي درهم ريخته از مطب بيرون آمدم و به طرف اتومبيلم رفتم و ساعتها بدون مقصد معيني در خيابانها دور زدم، اشك ريختم و اشك ريختم. سرنوشت تا توانست مرا بازي داد و به من خنديد با وجودي شعله ور فرياد زدم لعنت به تو سرنوشت كه اينقدر در حقم ظلم كردي..... عاقبت ساعتي بعد با حالي كه آشفتگي از سرو رويم مي باريد و چشمانم متورم شده بود به خانه برگشتم. فلورا با ديدنم نگران و پريشان به طرفم آمد و با عجله پرسيد:

- مامان جون تو معلومه تا به حال كجا بودي؟ تلفن مطب رو كه جواب نمي دي گوشي ات رو هم كه خاموش كرده بودي. آخه نگفتي من از نگراني مي ميرم؟

فلورا در حين گفتن اين حرف ها به چهره ام زل زد و با تعجب پرسيد:

- چرا چشمات قرمزه؟ چرا اينقدر پريشوني؟

- حالم خوب نيست فقط برايم يه قرص آرام بخش بيار!

فلورا در حالي كه به طرف آشپزخانه مي رفت غرغر كنان گفت:

- آخه نبايد به من بگي چه اتفاقي برات رخ داده كه اينقدر تو رو داغون كرده؟

آب دهانم را به سختي بلعيدم و به او گفتم:

- فلورا جان خواهش مي كنم هيچ سوالي ازم نپرس كه نمي تونم جوابت را بدم فقط هر چه سريعتر يه قرص به من بده كه سرم داره از درد منفجر مي شه.

فلورا بدون آنكه سر از ماجرا در بياورد با چشماني متعجب قرص را به همراه ليوان آب به دستم داد. قرص را خوردم و بعد به او گفتم:

- فلورا جان نگران نباش نمي دونم چرا يكهو تعادلم بهم خورده!

اين را گفتم و از جلوي چشمان ناباور او گذشتم و به اتاقم پناه بردم و با وضع آشفته اي خودم را روي تخت رها كردم تا ساعتي در عالم بي خيالي بسر برم و اين حقيقت زهر ماري را براي مدت كوتاهي هم كه شده به فراموشي بسپارم. شنيدن اين واقعيت دردناك درست همانند شوكي شديد بود كه بر من وارد شده بود. طوري كه به مدت يك هفته مرخصي گرفتم و در خانه ماندم ولي مدام چشمان غمگين باربد در ذهنم تداعي مي شد و تازه مي فهميدم كه او چه غم بزرگي را در آن چشمان افسون گر مخفي كرده بود. آنقدر ناآرام بودم كه لحظه اي خواب و خوراك نداشتم عاقبت بعد از يك هفته به اجبار به مطب رفتم. گر چه اصلا حوصله ي بيمارن مختلف را نداشتم اما چاره اي هم جز سرگرم كردن خودم با آنها نديدم حداقل اين بهترين راهي بود كه مي توانستم از حال آشفته خودم براي ساعاتي دور باشم. تا اينكه يك روز كه در حال تعطيل كردن مطب بودم و داشتم در اتاق خودم را آماده رفتن مي كردم چند ضربه ي كوتاه به در اتاق نواخته شد سرم را بلند كردم و به گمان اينكه منشي مطب است گفتم:

- بفرماييد.

در به آرامي باز شد و ناگهان با ديدن باربد در جايم خشكم زد و با وحشت چند گامي را به عقب برداشتم. تنها خدا مي داند كه من در آن لحظه چه حالي داشتم و بس البته او هم حالي بهتر از من نداشت. بسته ي كادو شده اي در دست داشت اما شدت لرزش دستانش طوري بود كه نتوانست آن را كنترل كند به خاطر همين آن را روي ميز كنار دستش نهاد بعد با گامهاي آرام به طرفم آمد ولي من با وحشت دوباره چند قدم به عقب رفتم. عاقبت او توانست تحمل كند و با صداي لرزاني گفت:

- نترس، نترس منم باربد، باربد آشتياني! همون پسري كه با زرنگي دل سنگي تو را آب كرد همون پسري كه دل تو رو برد. يادت مياد چه ماجراهايي با هم داشتيم؟ يادته چطوري با هم قوم و خويش شديم؟ يادته چطوري عاشقت شدم و دلم را بهت سپردم؟ يادته يه روز بهت گفتم فرناز سرنوشت من و تو مي خواهند با هم قمار بزنند؟ اما تو با بهت و ناباوري گفتي قمار؟ و من با بي خيالي گفتم آره مي بيني كه به چه طرز جالبي با هم قوم و خويش شديم، تا هر دوي ما به گونه اي حضورمون در برابر هم پررنگ تر شود كه شد. اون زمان چه راحت اين حرف رو زدم اما.... اما بعدها فهميدم كه واقعا سرنوشت من با سرنوشت تو دست به قمار زد!




ادامه  دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.