قصه شب: ياسمين 1

22 مرداد 1392   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   532 بازدید   |


كاوه - چرا اينقدر طولش دادي پسر؟
ترم تموم شد ديگه.حالا كو تا دوباره بچه ها رو ببينم.داشتم ازشون خداحافظي مي كردم.تو چي؟ چرا سرت رو انداختي پايين و رفتي؟ يه خداحافظي اي يه چيزي!
كاوههيچي نگو!من مخصوصاً رفتم يه گوشه قايم شدم!به هر كدوم از اين دخترا قول دادم كه مامانم رو بفرستم خواستگاري شون!الان همشون مي خوان بهم آدرس خونشون رو بدن!
تو همين موقع يه ماشين شيك و مدل بالا پيچيد جلوي ما و با سرعت رد شد بطوريكه آب و گل توي خيابون پاشيد به شلوار ما.كاوه شروع كرد به داد و فرياد كردن و مثل زن ها ناله و نفرين مي كرد:
اوهوي.....همشيره!حواست كجاست؟!الهي گيربكس ماشينت پاره پاره بشه!
پسر نزديك بود بزنه بهت ها!نگاه كن!تا زيرشلوارم خيس آب شد!الهي سيبك ماشينت بگنده!نگاه كن!حالا هركي رد مي شه مي گه اين پسره توي شلوارش بي تربيتي كرده!
مي شناسيش؟
كاوه – همه مي شناسنش!سال اولي يه.خوشگل و پولدار!به هيچكسم محل نمي ذاره!بجان تو بهزاد اين مخصوصاً پيچيد طرف ما!الهي شيشه ماشينت جر بخوره!
نه بابا انگار فرمون از دستش در رفت.
كاوه گاهي با صداي بلند يه نفرين به اون ماشين مي كرد و يه جمله آروم به من مي گفت:
كاوه – الهي لاستيك ماشينت بشكنه!مرده شور اون چشماي هيزماشينت رو بشوره كه زير چشمي ما رو نگاه نكنه!
- اين چرت و پرتا چيه مي گي؟
كاوه – مرده شور اون رنگ ماشينت رو ببره كه از همين رنگ دو تا زير شلواري توي خونه دارم!
خنده ام گرفته بود.اينا رو مي گفت و بطرف ماشين دست تكون مي داد.
- پسر چرا اينطوري مي كني؟
كاوه – شايد تو آينه ما رو ببينه و برگرده!
در همين موقع اون ماشين ايستاد و دنده عقب گرفت كه كاوه دوباره شروع كرد:
الهي روغن سوزي ماشينت بجونم بيفته!الهي درد و بلاي لنت ترمزت بخوره تو كاسه سر اين بهزاد!
- لال شي!اينا چيه مي گي؟
ديگه ماشين رسيده بود جلوي ما.
- سلام معذرت مي خوام كه بد رانندگي كردم.يه لحظه حواسم پرت شد.
كاوه – ببخشيد، پدر شما سرهنگ نيستند؟
- نه چطور مگه؟
كاوه – عذر مي خوام فكر كنم پدرتون بايد وزير باشن يا وكيل.
- نه اصلاً!
كاوه – خب الحمدلله!
بعد بلند گفت:
خانم اين چه طرز رانندگي يه؟ باباتونم كه كاره اي توي اين مملكت نيست كه شما اينطوري رانندگي مي كنين!نزديك بود ما رو بكشي!
آروم زدم تو پهلوش و گفتم:
- عذر مي خوام خانم.اين دوست من كمي شوخه.
بايد ببخشيد.اسم من فرنوش ستايشه.طوري كه نشديد؟
كاوه- آب و گل و شل از پر پاچه مون راه افتاد خانم جون!
فرنوش خنديد و گفت:
- شما كاوه خان هستين.بذله گويي شما تو دانشكده معروفه.همه از شوخ طبعي تون تعريف مي كنند.تا فرنوش اينو گفت: صداي كاوه ملايم شد و رنگ عوض كرد و گفت:
كاوه - من كوچيك شما هستم.شما واقعاً چه خانم فهميده اي هستين!
- اسم من بهزاده.اينم كاوه دوستمه.
كاوه – هر دو كنيز شماييم!
فرنوش – بازم ازتون معذرت مي خوام.
كاوه – فداي سرتون!اصلاً بذارين من اين وسط خيابون بخوابم.شما با ماشين تون دو سه بار از رو من رد شين!اصلاً چه قابلي داره؟ چيزي كه زياده اينجا جون آدميزاده!اصلاً شما دفعه ديگر خبر بدين تشريف ميارين.خودمون و دو سه تا از بچه هاي كلاس رو بندازيم جلو ماشين تون!والله!بي تعارف مي گم!
- بس كن كاوه!
ببخشيد خانم.خيلي ممنون كه برگشتيد.خوشبختانه اتفاقي نيفتاده.
كاوه – بعله!شلوارهامون رو مي ديم خشكشويي، گور پدر جناق سينه من و پاي بهزادم كرده!خودش خوب ميشه!
فرنوش كه ناراحت شده بود از من پرسيد:
- پاتون مشكلي پيدا كرده؟
- خير.خواهش مي كنم شما بفرمايين
كاوه خير خانم محترم.ايشون مغزشون مشكل پيدا كرده.حالا لطفاً يه دقيقه تشريف بيارين پايين.همين جا كوروكي بكشيم ببينيم مقصر كيه!
من به كاوه چشم غره رفتم كه فرنوش متوجه شد و با خنده از ماشين اومد پايين و گفت:
- از آشنايي تون خوشبختم.حالتون چطوره؟
- ممنون شما چطورين؟
فرنوش – شما همين جا درس مي خونين؟ چندين بار شما رو تو محوطه دانشكده ديدم.
- منم همينطور.منم شما رو چند بار ديدم.
كاوه – انگار شكستن جناق سينه من باعث آشنايي شما شد!فكر كنم اگه من كشته مي شدم شما دو تا با هم عروسي مي كردين!
فرنوش دوباره خنديد و من چپ چپ به كاوه نگاه كردم كه كاوه به فرنوش گفت:
- نگاه به چشماي اين نكنين!اين مادر زادي چشماش چپه!
- بس كن كاوه خان.
كاوه – بابا جون اين تصادف بزرگيه.حتما بايد چهار تا بزرگتر بيان وسط رو بگيرن شايد كار بكشه به شركت بيمه زندگي و عقد دائم و عروسي اين حرف ها!
- كاوه!!
بعد رو به فرنوش كردم و گفتم:
خواهش مي كنم شما بفرماييد.
فرنوش – اجازه بدين تا منزل برسونمتون.
كاوه – خيلي ممنون.بهزاد جون سوار شو!
دست كاوه رو كه بطرف دستگيره ماشين مي رفت گرفتم و به فرنوش گفتم:
- خيلي ممنون.مزاحم نمي شيم.شما بفرماييد.
فرنوش – پس بازم معذرت مي خوام.خداحافظ.
اينو گفت و سوار ماشين شد و رفت.كاوه در حاليكه پشت سر ماشين دستش رو تكون مي داد گفت:
خداحافظ بخت پسر الاغ!حيف كه در روت باز نكرد!
- منظورت منم؟
كاوه – نه بابا!منظورم الاغه بود!شما كه ماشالله عقل كل ين!
بيا بريم خونه كار دارم.
كاوه – عذر مي خوام، وكيل و وزيرها!تو خونه منتظرتون هستن؟!والله هر كسي ندونه فكر مي كنه الان از اينجا يه سره بايد بري كارخونه بابات و بشيني پشت ميز و به رتق و فتق امور بپردازي!مرد تقريباً حسابي!اين دختره تو دانشكده دل از همه برده!هيچكسي رو هم تحويل نمي گيره!حالا اومده از تو خواهش مي كنه كه برسوندت خونه، تو ناز مي كني؟
همونطوري نگاهش كردم.
كاوه – شناختي؟ دمت رو تكون بده عزيزم!
- بي تربيت!
كاوه – خب چرا سوار نشدي؟!چرا جفتك به بخت خودت مي زني؟
- اولا ًجفتك نه و لگد!در ثاني، چون سوار ماشين نشدم به بختم لگد زدم؟
كاوه – خب آره ديگه!آشنايي همينطوري شروع ميشه ديگه.بعدشم مي رسه به عقد و عروسي و اين حرفا!دختر به اين قشنگي و پولداري!ديگه چي مي خواي؟
- هيچي بابا آدم خوش خيال!اون مي خواست جاي اينكه پيچيده بود جلوي ما، يه جور تلافي بكنه.اون وقت تو تا كجا پيش رفتي!
كاوه – با منم آره؟ نگاه كور شدت رو ديدم!نگاه اونو هم ديدم!نخورديم نون گندم، بابامون كه نونوايي داشته!
- مياي بريم يا خودم تنها برم؟
كاوه – بريم بابا.امروز اخلاقت چيز مرغيه!

راه افتاديم.چند قدم كه رفتيم، يكي از دخترهاي كلاس از پشت كاوه رو صدا كرد و بعد بقيه بچه هاي كلاس رو هم صدا كرد و گفت:
بدوييد بچه ها!پيداش كردم!بدويين كه الان در ميره!
كاوه – مگه من كش شلوارم كه در برم؟
همكلاسي مون در حاليكه مي خنديد دوباره داد شد:
- يالله بچه ها الان فرار مي كنه ها!
كاوه – بابا مگه دزد گرفتي؟ چرا آبرو ريزي مي كني دختر؟!
- مگه قرار نبود كه همه بچه ها رو آخر ترم بستني مهمون كني؟ داري درميري؟
كاوه – به جان تو عادت كردم.از بابام اين اخلاق بهم ارث رسيده.از بس بابام از دست مأموراي ماليات فرار كرده.منم واسم عادت شده.
بيا بريم خودتم لوس نكن.مرده و قولش....
كاوه – كي به شما گفته كه من مردم؟ تو اين دوره و زمونه مرد كجا بود؟ اگه مرد پيدا مي شد كه اين همه دختر دم بخت ويلون و سرگردون دنبال شوهر نبودن كه الهي گره كور بختشون بدست خودم واشه!
كم كم بقيه بچه هاي كلاس داشتن جمع مي شدن.نيلوفر كه خودش هم دختر پولداري بود گفت:
بيخودي بهانه نيار كاوه.تا بستني بهمون ندي ولت نمي كنيم.
كاوه – اولاً كه من از خدا مي خوام كه شماها ولم نكنين و هميشه تو چنگ شما خانم ها، اسير باشم!ولي باور كنين ندارم.از شما چه پنهون چند وقتي كه بابام ورشيكست شده.صبح مي خوريم ظهر نداريم!ظهر مي خوريم، شب نداريم!حالا حساب كن يه خونواده آبرو دار چه سختي رو داره تحمل مي كنه!به خدا قسم كه بعضي وقتا شده كه با شورت جلو همه راه رفتم.
نيلوفر – ا.....!قسم خدا رو هم مي خوره.
كاوه – بجون تو كه مي خوام دنيا نباشه اگه دروغ بگم!پريروز كه رفته بودم استخر با يه مايو اينور اونور مي رفتم!
كاوه باشه مي دم!آخرش اينكه امشب سر بي شام زمين ميذاريم ديگه!اگه شما راضي مي شين كه من امشب گشنه سر به بالين بذارم، قبوله مي دم اما مي دونم كه شما ها خيلي دل رحم تر از اين حرفايين!
فرزاد – اگه بستني رو ندي همين الان اينجا تحصن راه ميندازيم.
كاوه – ببينم شما چه سندي، مدركي، چيزي از من دارين كه صحت گفته هاتون رو ثابت كنه؟
فرزاد – نشون به اون نشوني كه اون روزي كه كتابت رو نياورده بودي قول اين بستني رو به ما دادي.
كاوه – برو بابا دلت خوشه!يارو سند محضري رو ميزنه زيرش، چه برسه به يه كلوم حرف!تازه من هيچ روزي كتاب با خودم نمي آرم دانشكده!
مريم – خسيس بازي در نيار كاوه.چهار تا بستني كه اين حرفا رو نداره.
كاوه – من و بابام اگه از اين ولخرجي ها مي كرديم كه پولدار نمي شديم.
روزبه – اصلاً فكرش رو نمي كرديم كه تو اينقدر گدا باشي!
كاوهخب تو اشتباه مي كردي عزيزم!اصلاً شغل اصلي من و بابام گدايي يه!هر وقت باهامون كار داشتي يه تك پا سر ميدون انقلاب همين سمت چپ.همون گوشه كنارا داريم گدايي مي كنيم.ده دقيقه واستي پيدامون مي كني!
دوباره بچه ها خنديدن
شيوا – كاوه واقعاً خجالت نمي كشي؟
كاوه – چرا!اوايل خجالت مي كشيديم.ننه بدبختم كه چادرش رو مي كشيد رو صورتش!اما بعداً عادت كرديم.يعني بابام يه شعري برامون خوند كه قانع شديم.
گفت شاعر ميگه گدايي كن تا محتاج خلق نشي!
مريم – بهزاد تو يه چيزي به اين خسيس بگو!
- چرا بهشون قول دادي يالله، بايد واسه شون بستني بخري.
كاوه – الهي قربون اون جذبه مردونت بشم.چشم بهزاد جون.مرد به اين مي گن ها!
تا به آدم تحكم مي كنه، دل آدم مي لرزه!
بچه ها هورا كشيدن و همگي راه افتاديم طرف يه بستني فروشي.تا رسيديم و رفتيم تو مغازه نشستيم كاوه از فروشنده پرسيد:
ببخشيد آقا آلاسكا دارين؟
فروشنده براي اينكه جوابي داده باشه گفت:
بعله عزيزم آلاسكا هم داريم.
كاوه – ببخشيد اقا شما كه اينقدر مهربون يد، اسكيموهاش رو هم دارين؟
يارو خنديد و گفت:
اسكيمو هم داشتيم، اما نمي دونم كجا رفتن؟
كاوه – من ميدونم كجا رفتن.بگم آقا؟
فروشنده – بگو بابا جون.
كاوه – آقا اجازه!اينجا گرمشون شده رفتن تو فريزر خنك بشن.


ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.