قصه شب: ياسمين 2

1 شهریور 1392   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   499 بازدید   |



صاحب مغازه و بچه ها خنديدن. صاحب مغازه گفت:
باور كنين بچه ها. حاضرم اين مغازه و هر چي دارم رو بدم، اما برگردم به سن شماها.
كاوه – پدر، اينا رو كه مي بيني بعضي هاشون يه كوه غصه تو دلشون دارن. دوره جووني شما با دوره جووني ماها فرق مي كرده. به نظرم از اين آرزوها نكني بهتره! سرت كلاه ميره.
فروشنده – راست مي گي جوون. ايشالله كه زندگي و دوره شما هم خوب بشه.
كاوه – يه مثال برات ميزنم. دوره شما اصلاً يادت مي آد كه هر روز، از خواب كه بلند مي شدي بياي جلوي پنجره و بخواي بدوني امروز هوا آلوده تر يا ديروز؟
فروشنده – نه والله، اصلا ً يه همچين چيزي رو ياد ندارم! اصلاً ما يه همچين چيزايي رو نداشتيم. دوره ما، هواي اين تهرون مثل گل پاك و تميز بود.
كاوه – تازه يكيش رو بهت گفتم.
فروشنده – تا اونجا كه من يادمه، يه ذره دود و كثافت تو اين شهر نبود! تهرون پر گنجشك و كفتر و چلچله و طوطي و بلبل بود! صبح تا شب با رفقا مي رفتيم دنبال الواطي.
جمعه به جمعه يه تومن پونزده زار مي داديم و مي رفتيم سينماو اون فيلمي رو كه دوست داشتيم مي ديديم و سر راه چهار تا سيخ جگر مي گرفتيم و مي خورديم و نوش جون زن و بچه مون مي شد مي چسبيد به تن مون!
كاوه – حالا دل ما رو اب نكن با اون دوره جووني ات. چهار تا بستني بده، خبر مرگمون ليس بزنيم بريم دنبال بدبختي و بيچارگي ها مون!
فروشنده زد زير خنده و گفت:
همه تون مهمون خودمين! همينكه منو ياد جووني ام انداختين يه ميليون واسه ام ارزش داشت! چند وقتي بود كه خنده رو لبام نيومده بود.
بچه ها براش كف زدن و هورا كشيدن كه روزبه گفت:
بچه ها ببينين اين كاوه رو! ياد بگيرين. اينطوري پولدار مي شن ها!
كاوه – يارو هنر پيشه خارجي، يه ساعت و نيم تو فيلم هزار دفعه ملق ميزنه تا دوبار مردم خندشون بگيره يه ميليون دلار بهش پول مي دن. حالا يه ساعته دارم متصل شما رو مي خندونم، چهار تا بستني نصيبم شده! اينم حسودي داره؟
خلاصه اون روز با بچه ها خيلي خنديديم. آخرش كاوه به زور پول بستني ها رو داد. با اينكه صاحب مغازه نمي خواست ازمون پول بگيره.
وقتي از بچه ها خداحافظي كرديم، دوتايي بطرف خونه راه افتاديم.
كاوه بيا! دلت خنك شد؟ اگه با ماشين فرنوش خانم رفته بوديم، هم من گير اين قوم ظالم نمي افتادم و هم تا رسيده بوديم در خونه، فرنوش رو واسه ات خواستگاري كرده بودم! بابا جون، تو كه زندگي منو مي دوني. آخه من كجا و فرنوش خانم كجا؟
تموم زندگي م رو كه بفروشم پول بنزين ماشين ش نمي شه!
از تو چه پنهون، از اولين بار كه امسال تو دانشكده ديدمش، عجيب فكرم رو بخودش مشغول كرده! واقعاً دختر قشنگيه! خيلي م سنگين و با وقاره. ولي خب آدم نبايد زياد به حرف دلش گوش كنه. اينطوري بهتره. آرزوي محال نبايد داشت. حتي روياي آدم هم بايد در حد خود آدم باشه!
كاوه – يعني چي؟ مگه دست خود آدمه؟ آدم وقتي از كسي خوشش بياد، خوشش اومده ديگه!
- آره. اگه اون آدم، يكي مثل تو باشه. آره امثال شماها تو يه طبقه اين.
كاوه – بجان تو اگه ما تو يه طبقه باشيم! اون خونه اش جايي ديگه س، مام خونه مون جايي ديگه س!
- لوس نشو، دارم جدي حرف مي زنم.
مي خوام بگم اگه يكي مثل تو بره خواستگاري فرنوش، بهش جواب نه نميدن. اما آدمي مثل من اصلاً نبايد اين چيزا حتي به فكرشم بياد.
از اون گذشته، من اصلاً كسي رو ندارم كه بره برام خواستگاري كنه!
كاوه – اينكه چيزي نيست. تو فقط لب تر كن بقيه ش. . . .
رفتم تو حرفش و گفتم:
- ديگه حرفش رو هم نزن. ول كن. بگو ببينم تعطيلي رو مي خواي چيكار كني؟
نيم ساعت بعد رسيديم خونه. تا اومدم تو اتاقم، كتاب هام رو پرت كردم يه گوشه و نشستم. سر مو گرفتم ميون دستهام و به زندگيم فكر كردم.
اين كاوه طفلك هم اسير من شده بود. خونواده ش خيلي پولدار بودن. خودش يه ماشين مدل بالاي خيلي شيك داشت اما به خاطر من، يا پياده يا با اتوبوس مي رفتيم دانشكده. يعني من سوار ماشين ش نمي شدم. جلو بچه ها خجالت مي كشيدم. دوست نداشتم فكر كنن كه بخاطر پولش باهاش رفاقت مي كنم.
پدر من آدم فقيري بود. آدم خوب اما بد شانس! مرد زحمتكشي بود اما شانس نداشت. دست به طلا مي زد مس مي شد.
از صبح تا شب كار مي كرد و جون مي كند آخرش هشتش گرو نهش بود.
مادرمم زن مهربون و زحمتكشي بود.
اونم تا كار خونه و پخت و پز بود كه هيچي، اين كاراش كه تموم مي شد، بيچاره مي رفت سراغ اضافه كاري.
هميشه خدا دستش به يه چيزي بند بود. يا قلاب بافي مي كرد يا بافتني مي بافت يا هزار تا كار ديگه. مثلاً مي خواست يه گوشه خرج خونه رو جور كنه.
خلاصه اين پدر و مادر سخت كار مي كردن كه يه جوري چرخ زندگي رو بچرخونن اما چرخ زندگي ما چهارگوش بود و با بدبختي مي گشت.
يه خونه نقلي و قديمي داشتيم كه اونم ارث پدربزرگم بود و يه ماشين كه عصاي دست بابام بود و سالي به دوازده ماه گوشه تعميرگاه.
يه روز كه كارد به استخون بابام رسيد، كوچ كرديم. در خونه مون رو كلون كرديم و راهي جنوب شديم.
پدرم مي گفت تا حالا هر كي رفته جنوب، بار خودش رو چند ساله بسته و برگشته.
اون وقت ها من سال آخر دبيرستان بودم.
يه روز كله سحر از تهران حركت كرديم و پنجاه كيلومتر از شهر دور نشده بوديم كه با يه كاميون تصادف كرديم. پدر و مادر بيچاره ام نرسيده به جنوب بار سفرشون رو بستن! موندم تنها و بي كس با صد تا زخم تو تنم و هزار تا شكستگي تو روحم.
يه ماه بعد خونه رو فروختم و خسارت تصادف رو دادم. آخه مامقصر شناخته شديم. بقيه پولش رو هم گذاشتم بانك و از سودش خرج زندگي رو جور كردم.
خدا نخواد كه پدري خجالت زن و بچه اش رو بكشه. بيچاره بابام راحت شد.
مادرم راحت شد. آخه اون چه زندگي بود كه داشت؟
نمي دونم ما جماعت بدنيا اومديم واسه بدبختي كشيدن و مثل تراكتور كار كردن؟ يعني هر خوشي و شادي و راحتي بايد به ما حروم باشه؟
اگه زندگي اينه كه ما مي كنيم، پس اين آدما كه تو اروپا و اينجور جاها هستن دارن چيكار مي كنن؟ يا همين آدماي پولدار دور و بر خودمون؟
اگه زندگي، اوني كه اونا مي كنن ما چيكار مي كنيم؟
از صبح تا شب كار مي كنيم و جون مي كنيم كه شايد بتونيم شيكم مون رو سير كنيم، اونم با چي؟ هميشه هم به خودمون دل خوشي هاي الكي مي ديم. اگه يكي از صدتاش عملي مي شد حرفي نبود!
يادمه كه باباي خدا بيامرزم هميشه به من وعده مي داد كه ايشالله وضعمون خوب مي شه و برات همه چيز مي خرم.
بيچاره از همه چيز فقط تونست يه بار يه آناناس برامون بگيره.
يه شب كه برگشت خونه، يه آناناس دستش بود. سرش رو همچين گرفته بود بالا كه انگار قله اورست رو فتح كرده بود.
حيف كه آناناس خوردن رو بلد نبوديم! يعني نفهميدم توش رو بايد خورد يا بيرونش رو؟ هر چند كه هر دوش رو هم خورديم.
اما چه مزه اي داشت! نذاشتيم يه مثقالش حروم بشه!
قدر نعمت رو امثال ما ميدونن!
بگذريم.
زندگي حالاي منم شده يه بقچه. هر يه سال دو سالي جمعش مي كنم و مي زنم زير بغلم و از اين اتاق و تو اين محل، مي كشم شون تو يه اتاق ديگه و تو يه محل ديگه.
خدا رحمتشون كنه پدر و مادرم رو. نمي دونم بچه واسه چي مي خواستن؟
يادمه ساليان سال آرزوي پوشيدن يه شلوار جين رو داشتم. هر بار كه به بابام مي گفتم، مي گفت اين شلوار ميخي ها به درد تو نمي خوره، مال بچه لات هاس!
خدا بيامرز به شلوار جين مي گفت شلوار ميخي!
بعد از مردن شون، اولين شلواري كه خريدم، يه شلوار جين بود!
تمام مدتي كه داشتم شلوار رو مي خريدم، همه اش با خودم كلنجار مي رفتم. همه ش فكر مي كردم كه وصيت پدرم رو زير پا زير پا گذاشتم.
اصلاً نمي دونم چرا اين چيزا اومده تو فكرم؟
شكر خدا كه از تحصيل چيزي برام كم نذاشتن. خودمم با سعي و كوشش تونستم تو دانشگاه سراسري قبول بشم، اونم رشته پزشكي.
بلند شدم. حالا وقت زنجموره نبود.
شكر خدا كه سال آخرم و زندگي هم يه جوري مي گذره.
يه اتاق دارم د يه غربيل. . . .
چرا بايد حق پدر من دست يه عده آدم ديگه باشه و اونام حقش رو بخورن؟
چرا بايد پدر من چون پول خريد يه شلوار جين رو نداره بگه شلوار ميخي مال بچه لات هاس؟
چرا هر وقت يه اسباب بازي خوب مي ديدم و دلم مي خواست، مادرم بايد بگه اينا مال بچه هاي درس نخون و تنبله! ؟ اين بهانه ها واسه چي بوده؟ چرا ما نبايد بلد باشيم كه آناناس رو چه جوري مي خورن؟
انگار باز ناشكري كردم.
شكر خدا كه تا حالا لنگ نموندم. دانشگاه سراسري! اونم رشته پزشكي چيز كمي نيست.
حالام كه سال آخرم. توي اين دنيا، هم غير از اسباب و اثاث خونه م، يه رفيق خوب مثل كاوه دارم و كمي پول تو حساب سپرده بانك و يه قد بلند و يه صورت نسبتاً خوب و يه هوش زياد براي درس خوندن و يه اتاق كه گاراژخونه بوده و حالا در اجاره منه.


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.