قصه شب: ياسمين 3

9 شهریور 1392   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   586 بازدید   |





با اين افكار ته دلم يه حال خوب بهم دست داد و راه افتادم دنبال تهيه غذا. 
امروز طبق برنامه غذايي، تخم مرغ داشتم و يه دونه سيب زميني!  نون سنگك هم تا دلتون بخواد!  بعد از ناهار، دسر رو كه خوردم چشمام سنگين شد.  سرم رو كه روي بالش گذاشتم از حال رفتم.  خوبيش اين بود خواب براي مثل من آدمي، مجاني يه. 
طرف هاي غروب بود كه يكي زد به در خونه. از پنجره نگاه كردم. كاوه بود. بيرون برف شديدي گرفته بود. در رو وا كردم. 
كاوه – سلام، تو چرت بودي؟
- آره، ناهارم رو كه خوردم خوابم گرفت. 
كاوه – امروز برنامه غذاييت تخم مرغ با چي بود؟
- تخم مرغ خالي. هر روز كه نميشه صد تا چيز به برنامه غذايي اضافه كرد. يه روز به تخم مرغ اضافه مي كنم مي شه املت. يه روز پنير مي ريزم توش مي شه پيتزا. يه روز سوسيس توش خرد مي كنم مي شه خوراك بندري. يه روز آرد مي زنم مي شه خاگينه. تنوع لازمه. 
ديروز سرفه م گرفت تا سرفه كردم صداي قد قد از گلوم در اومد. 
كاوه – اگه مرغ و خروس ها بفهمن تو تخم هاشونو خوردي، مي آن در خونه ت تحصن مي كنن! بابا نسل مرغ منقرض شد از بس تو تخم مرغ خوردي! . 
هر دو زديم زير خنده. 
سرد شده. بذار بخاري رو روشن كنم و كتري بذارم روش و يه چايي دم كنم. 
چايي دوباره دم كه مي خوري؟
اشك تو چشماي كاوه جمع شد و گفت:
كاوه – بخدا از خودم شرم دارم بهزاد. ما زندگيمون اونطوري و تو زندگيت اينطوري! كاش بهم اجازه مي دادي مثل يه برادر كوچكتر، كمكت كنم. كاشكي مي اومدي خونه ما با هم زندگي مي كرديم. 
اينهمه اتاق خالي تو اون خونه بي استفاده افتاده. پدر مادرم هميشه مي گن دوستي با تو براي من بزرگترين افتخاره بهزاد. ازت خواهش مي كنم دست از اين لجبازي و يه دنده گي بردار. 
اولاً كه دشمن ت شرمسار باشه. دوماً تو برادر بزرگ مني. سوماً از پدر و مادرت تشكر كن. چهارماً انشالله خدا اونقدر به پدرت بده كه نتونه جمع كنه. پنجماً دوستي تو هم براي من افتخاره. ششماً اجازه بده غرورم جريحه دار نشه. هفتماً. . . . 
كاوه – ا. . . . گم شو. مرده شور تو رو با غرورت ببره! همه رفيق دارن ما هم رفيق داريم! تو كه مي گفتي باعث افتخارتم! 
كاوه – پاشو شام با هم بريم بيرون. پسر هپاتيت مرغي مي گيري از بس تخم مرغ مي خوري ها! ببينم، گاهي احساس نمي كني كه دلت مي خواد تخم بذاري؟
با خنده گفتم: چرا چند وقتم هست كه تا خروس مي آد خودمو جمع و جور مي كنم و رنگ به رنگ مي شم! 
كاوه – پاشو بريم ديگه. مي خوام ببرمت يه رستوران شيك و درجه يك دو تا پرس تخم مرغ نيمرو بخوريم. آخه مي گن خرهاي همدون رو شش روز هفته سنگ بارشون مي كنن جمعه ها كه تعطيله آجر. 
- ديوانه آدم غذاي خوب و سالم خونه رو ول مي كنه مي ره غذاي مونده بيرون رو مي خوره؟
اينجا من صد جور اغذيه مطمئن دارم. نون سنگك. تافتون. لواش. باگت. از همه مهمتر نون بربري! هر كدوم رو كه دوست داري بگو با تخم مرغ بخوريم. 
كاوه – يارو اسمش منوچهر باركش بود. رفقاش بهش گفتن بابا اين چه اسمي يه تو داري برو عوضش كن. يه سالدوندگي كرد آخرش اسمش رو گذاشت بيژن باركش! حالا حكايت توئه. تخم مرغ همون تخم مرغه س فقط قيافه ش عوض مي شه و نوع نون كنارش. 
- هيچي نگو كه اگه همين فرزند مرغ يه خورده گرونتر بشه بايد سفيده اش رو يه روز درست كنم زرده ش رو يه روز! . حالا كلي خوشبختم كه جدايي بين زرده و سفيده اش نيفتاده! 
كاوه – اگه اومدي كه يه خبرخوب بهت مي دم. اگه نه بهت نميگم كي آدرس تورو ازم گرفته. 
حتما ً بچه هاي قديمي دانشكده 
كاوه پرده رو كنار زد از پنجره بيرون رو نگاه كرد و گفت: 
نه بگم باور نمي كني. پاشو ببين برف نشست. چي مي آد. تا فردا اينطوري بياد نيم متري برف مي شينه زمين! جون مي ده آدم بره بيرون قدم بزنه زير اين برف. پاشو ديگه! 
- اولاً كه پرده رو بنداز چراغ روشنه مردم رد ميشن تو اتاق معلومه. دوماً كه چايي دست اول برات دم كردم. سوماً قربونت برم قدم زدن زير برف و تو اين هوا. براي كسي خوبه كه اگر مريض شد افتاد نازكش داشته باشه نه مثل من كه نه پول دوا درمون دارم نه يكي كه يه كاسه آب دستم بده! بشين پسر چائي تو بخور. 
كاوه- مگه من مردم كه تو بي كس باشي؟ خدا مي دونه لب تر كني اينقدر پول مي ريزم تو اين اتاق كه تا زانوت برسه. بعدشم، خودم پرستاريتو مي كنم رفيق. 
بلند شدم و صورتش رو بوسيدم و گفتم: 
- باشه، چائي تو بخور بريم. 
در سكوت چايي مون رو خورديم و بعد از پوشيدن لباس از خونه بيرون رفتيم. 
كاوه – سوار شو بريم. 
- بازم كه ارابه طلايي و مدرنتو آوردي! 
كاوه – بابا تو گفتي جلوي بچه هاي دانشكده سوار ماشين نمي شي. اينجا كه ديگه كسي نيست ادا اطوار چرا در مياري؟ سوار شو ديگه! 
دوتايي سوار شديم. ماشين كاوه يه ماشين اسپرت مدل بالا بود. 
- قرار شد پياده زير برف راه بريم تنبل خان! 
كاوه – مي ترسم سرما بخوري و پرستاري ازت بيفته گردنم. 
- شازده پسر، نگفتي آدرس منو كي مي خواست؟
كاوه خنديد و گفت:
- اگه بگم باور نمي كني. ما تو كوچه مون يه همسايه داريم كه با مادرم رفت و آمد داره. اين خانم يه دختر داره كه امسال وارد دانشگاه شده. حالا كدوم دانشگاه؟ اگه گفتي؟ 
- كجا داري ميري؟
كاوه – طرف خونه خودمون. جواب ندادي 
- حوصله معما ندارم. خودت بگو. 
كاوه – تا حالا بهزاد كسي بهت گفته چه مصاحب خوبي هستي؟
با خنده گفتم: بابا چه ميدونم. دانشكده خودمون. 
كاوه – اتفاقا ً درسته. آدرس تو رو هم همين دختر خانم خواسته. 
يعني چي؟ اين خانم من رو از كجا مي شناسه؟
كاوه – بخت آدم كه بلند شد، ديگه بلند شده. فكر كنم از فردا تمام دختراي شهر در خونه تون صف بكشن براي خواستگاري از تو! اما اگه اينطوري شد، رفاقت رو يادت نره ها. منم ببر پيش خودت بهشون شماره بدم صف بهم بخوره. 
شوخي نكن. جريان چيه؟ اين خانم من رو از كجا مي شناسه؟ چيكار داره باهام؟
كاوه – نكته معما در همين جاست. يعني اينكه اين خانم دوست و همكلاسي فرنوش خانم تشريف دارن. آدرس شما رو احتمالاً جهت آگاهي فرنوش خانم مي خوان. 
- تو مطمئني؟ 
كاوه – به احتمال نود درصد، همينطوره. 
- يعني چي؟! تو كه آدرس رو ندادي؟
كاوه – براي چي ندم؟ عسل كه نيستي بيان انگشت بزنن دختر چهارده ساله! 
آدرس رو كه دادم هيچي، تازه گفتم اگه پيداش نكردين بنده حاضرم شخصاً بيام و ببرمتون دم در خونه بهزاد خان. 
- تو غلط كردي، مرتيكه اول از خودم مي پرسيدي بعد اين كارو مي كردي. 
كاوه – بشكنه دست بي نمك! حالا تو دلت دارن قند آب مي كنن ها! جان كاوه دروغ مي گم؟
مدتي فكر كردم. اگه به كاوه دروغ مي گفتم، به خودم كه نمي تونستم دروغ بگم. 
راستش رو بخواي، هم خوشحالم، هم غمگين. از يه طرف خوشحالم چون فرنوش رو خيلي دوست دارم. از يه طرف ناراحتم چون من و اون بهم نمي خوريم. ما دو نفر مال دو تا دنياي جدا از هم هستيم. 
كاوه – با يك حركت ناگهاني ماشين رو گوشه خيابون پارك كرد و زل زد به من. 
- پسر اين چه طرز رانندگيه؟
كاوه – مي گه از آن نترس كه هاي و هو دارد از آن بترس كه سر به تو دارد. تو نبودي كه صبح مي گفتي اتفاقي پيچيده جلوي ما و اگه مي خواست ما رو سوار كنه اتفاقيه و از اين جور چرت و پرت ها؟! اي موجود خبيث! با دست پيش مي كشي با پا پس مي زني؟
حالا حتماً يه خرده ديگه كه مي گذره خبر دار مي شم كه خواستگاري هم رفتي! 
- گم شو كاوه. خب الان خيلي وقته كه تو دانشكده فرنوش رو مي بينم. باور كن كه هميشه از برخورد باهاش دوري كردم. يعني سعي خودم رو هم كردم كه باهاش روبرو نشم ولي خب داريم يه جا درس مي خونيم و اين طبيعيه كه همديگرو ببينيم. 
كاوه – ملعون تو آدم خوش قيافه م هي سر راه اين طفل معصوم واستادي و دختره رو هوايي كردي. اي اهريمن! 
- نه به جون تو. اگه اين فكر رو داشتم امروز سوار ماشينش مي شدم. 
كاوه – اون هم اگر سوار نشدي مي خواستي دون بپاشي طرف رو تشنه كني. اي صياد ظالم. اي از خدا بي خبر! 

- آقاي ملون. تا يه ساعت پيش روي من قسم مي خوردي، حالا شدم ابليس؟
بخدا من يه همچين نيتي نداشتم. 
كاوه با خنده: ديوونه شوخي كردم. من تو رو از خودت بهتر مي شناسم. 
- حالا ديگه بيش تر ناراحت شدم. وجدانم معذب شد. خدا كنه تو اشتباه كرده باشي. 
كاوه – من اشتباه نكردم. سرنوشت كار خودش رو مي كنه. به حرف تو و من نيست. 
تو هم بيخودي خودت رو ناراحت مي كني. فرنوش بچه نيست. حدود بيست سالشه. 
تو هم كه گولش نزدي. خودش انتخاب رو كرده. تو هم عشوه شتري نيا! همه چيز رو بسپار دست خدا. 
فكر هم نكن كه فردا صبح كله سحر، فرنوش و پدر مادرش يه ديگ حليم مي گيرن در خونت. فرنوش از اين جور دخترا نيست. بيخودي دلت رو صابون نزن. احتمالاً مي خواسته بدونه كجا زندگي مي كني و چه جوري. 
- خيلي كم بدبختي دارم، اين هم شد قوز بالا قوز! 
كاوه – خدا چهار پنج تا از اين قوزهام به من بده! تو به اين مي گي قوز؟ دختره به چشم خواهري مثل يه تيكه ماه مي مونه! تعبير از اين شاعرانه تر سراغ نداشتي مجنون؟
- ا حركت كن بريم ديگه. 
كاوه – چشم كازانوا، اين هم حركت. 
و با سرعت حركت كرد. تو اين فكر بودم كه آخر اين جريان به كجا مي كشه كه كاوه گفت:
- داري تو مغزت مرحله بعدي نقشه شيطاني ات رو طرح مي كني؟
نگاهش كردم و گفتم: امروز خيلي بلبل زبون شدي كاوه خان. 
كاوه زد زير خنده و گفت:
- از بس امروز خوشم. دارم مي بينم كه كار خدا چه جوريه. صد تا پسر آرزو دارن كه يه زني مثل فرنوش خانم نصيبشون بشه، نميشه. اونوقت تو كه از دست اين دختر فرار مي كني با زور داره مي آد سراغت. 
- از كجا معلوم شايد اين هم يه بدبختي ديگه باشه. راستي نفهميدي خونه خود فرنوش كجاست؟
كاوه – تو به خونه دختر مردم چيكار داري؟ نكنه مي خواي دام رو ايندفعه در خونشون پهن كني؟
نگهدار. مي خوام پياده شم. از دستت امروز خسته شدم. خفه شي كاوه. حقته كه بهت بگم آقا گاوه. 
كاوه - صبر كن بريم تو اين كوچه نگه مي دارم. 
پيچيد تو يه كوچه و اواسط كوچه نگه داشت. 
كاوه – بفرماييد. پياده شيد بهزاد خان! 
- مرده شور اون دوستي تو ببره. اگه مي گفتم يه ميليون تومن پول بده اينقدر زود گوش مي كردي؟
با عصبانيت از ماشين پياده شدم و در ماشين رو محكم بستم. 
كاوه- خداحافظ يار وفادار! در ضمن خونه ليلي كه مي خواستي بدوني كجاست همين خونه بزرگه س. 
تا اين رو شنيدم سريع دوباره سوار ماشين شدم. 
- خدا خفه ات كنه كاوه. جداً اين خونه فرنوشه؟
كاوه – اي بابا! آوردمت در خونه ليلي، اين دستمزدمه؟
- من كي گفتم بياي اينجا؟ فقط خواستم بدونم خونشون كدوم طرفاست. 
كاوه- بده آوردمت در خونه شون؟ آره؟ بگو آخه! 
- نه بد نيست. يعني خوب هم نيست. اصلاً نمي دونم بده يا خوبه. ولم كن. 
كاوه – خدا شانس بده! اگه ده دقيقه ديگه اينجا واستي، خود ليلي يا پدرش مي آن مي برنت تو خونه. 
- آره جون تو. هيچكس هم نه، پدر ليلي! 
كاوه – فعلاً كه خود ليلي توي بالكن واستاده و داره بنده و جنابعالي رو نظاره مي كنه! 
- راست مي گي كاوه؟ حركت كن. تو رو خدا حركت كن برو تا متوجه ما نشده. 
كاوه – چرا هول ورت داشته؟ از همون اول كه اومديم بانو ليلي در بالكن تشريف داشتن. 
- اي داد بيداد! خيلي بد شد. كاش از اول باهات بيرون نمي اومدم. 
كاوه – بالاخره بد شد يا خوب شد؟
- حركت كن ديگه آقاي با نمك! 
كاوه – نيم خواي پياده شي و يه نظر همسر آينده ت رو ببيني؟
- برو ديگه! 
كاوه حركت كرد و آخر خيابون ايستاد. 
- اينجا كه خيابون پايين كوچه شماس. 
كاوه - آره اينم از بخت تو آدم خوش شانسه! 
- خوش شانس؟
كاوه – كجا؟ زده به كله ات؟
- نه مي خوام يه خرده قدم بزنم تو برو. 
كاوه – زير اين برف؟ تو اين هوا؟ پس شام چي مي شه؟ حداقل بيا برسونمت خونه! 
- نه تو برو. مي خوام قدم بزنم. برو كاوه! 
كاوه پياده شد و به طرف من اومد. 
كاوه – ناراحتت كردم بهزاد. بخدا نيم خواستم ناراحت شي. 
جلو رفتم و صورتش رو بوسيدم. 
- برو رفيق مي دونم. ناراحت نيستم فقط احتياج دارم يه خرده قدم بزنم، خداحافظ. 
- صبر كردم تا كاوه سوار ماشين شد و با بي ميلي رفت و من از كوچه اي كه خونه فرنوش بود رد شدم و شروع به قدم زدن تو يه خيابون كه دو طرفش پر از چنار بود كردم. برف روي شاخه درختها نشسته بود و منظره قشنگي رو درست كرده بود. همه جا ساكت بود و بندرت ماشيني از اونجا رد مي شد. هوا تاريك شده بود و با وجود چراغ هاي خيابون، همه جا نيمه تاريك بود. داشتم به فرنوش فكر مي كردم. به خونه شون. به خودش. به ماشيني كه سوار مي شد. به لباسهايي كه مي پوشيد. به عطر خوش بويي كه استفاده مي كرد. 
فكر كنم خونه شون دو هزار متر بود. ماشينش ده دوازده ميليون قيمتش بود. كفشي كه پاش مي كرد سي چهل هزار تومن مي شد. 
هر چي به اين چيزا فكر مي كردم فرنوش از من دورتر مي شد. ده دقيقه اي كه گذشت ديگه حتي نتونستم چهره شو در ذهنم مجسم كنم. شايد اينطوري بهتر بود. خودم هم راضي تر بودم. من و اون به هيچ تركيبي با هم جور نبوديم. از افكار خودم خندم گرفت. نه به دار بود و نه به بار. اصلاً چيزي اتفاق نيافتاده بود كه من اين فكر رو بكنم. تا قبل از امروز كه با هم بصورت رسمي آشنا شديم و تا قبل از حرف هاي كاوه، اصلاً در اين مورد جدي فكر نكرده بودم. 
در دل دوستش داشتم اما اينكه خودم رو با اون كنار هم بذارم، اصلاً. 
همش بخاطر تلقين اين كاوه بود كه اين فكرها رو كردم. اصلاً يه آدرس پرسيدن كه دليل چيزي نميشه. تازه از كجا معلوم كه دختره دوست مادر كاوه آدرس من رو براي فرنوش خواسته باشه؟
اگه هر كدوم از ما تو دنياي خودمون باشيم بهتره. من با دنياي خودم و تخم مرغ و اتاق شش متري و پياده گز كردن، فرنوش تو دنياي خودش و استيك و خونه ويلايي و ماشين آخرين مدل. 
باز مثل ظهري، يه خوشحالي ته دلم حس كردم. انگار آزاد شدم. يا حداقل اينكه اينطوري فكر مي كردم. يه عمر با ا ين چيزها دلم رو خوش كرده بودم. بيشتر از اينهم از دستم بر نمي اومد. 
متوجه پيرمردي شدم كه يه نون سنگك زير بغلش بود و يه عصا به دستش. 
آروم با احتياط مي خواست از عرض خيابون رد بشه. فكر اينكه يه روزي من هم به اين حال و روز برسم تنم رو لرزوند. 
حركت كردم كه بهش كمك كنم. برف روي زمين نشسته بود ممكن بود ليز بخوره. 
هنوز چند قدم به طرفش نرفته بودم كه متوجه يه ماشين شدم. پيرمرد وسط خيابون رسيده بود. 
ماشين ترمز كرد ولي با اينكه سرعتي نداشت در اثر ليز خوردن با پيرمرد تصادف كرد. بطرفشون دويدم. كاش زودتر به كمك اون مرد رفته بودم تا اين حادثه پيش نمي اومد. بيچاره پرت شد يه طرف. برگشتم كه به راننده يه چيزي بگم كه خداي من! چي ديدم؟! 
ماشين فرنوش بود. راننده فرنوش بود. 
يه لحظه خشكم زد. بلافاصله تصميم خودم رو گرفتم. بطرف پيرمرد بيچاره رفتم و با زحمت بغلش كردم. 
فرنوش خانم در عقب باز كنيد، زود باشيد، عجله كنيد. 
فرنوش خانم در حالي كه گريه مي كرد در ماشين رو باز كرد و من پيرمرد رو كه بيهوش شده بود داخل ماشين گذاشتم. 
- سوار شيد فرنوش خانم و به هيچكس هم نگيد شما پشت فرمون بوديد. متوجه ايد. 
فرنوش فقط گريه مي كرد و من رو نگاه مي كرد. طاقت ديدن اشك هاشو نداشتم. حركت كرديم. 
حالا ديگه گريه نكنيد. اتفاقي كه نبايد افتاده. از گريه كه كاري درست نميشه. بهتره به خودتون مسلط باشيد و آدرس يه بيمارستان رو كه نزديكه به من بگيد. با اينكه خيلي وحشت زده و ناراحت بود ولي تونست خودش رو كنترل كنه و من رو به طرف بيمارستان ببره. به محض رسيدن، پيرمرد بدبخت رو بغل كردم و به فرنوش گفتم كه ماشين رو برداره بره خونه و خودم وارد بيمارستان شدم. 
خوشبختانه اورژانس خلوت بود و يه دكتر و يه پرستار مشغول معاينه پيرمرد شدن و يه مأمور به طرف من اومد. 
مأمور – شما ايشون رو آورديد؟
- بله باهاش تصادف كردم. متأسفانه خيابون تاريك و ليز بود. ماشين سر خورد. 
مأمور – گواهينامه داريد؟
گواهينامه رو بهش دادم و سرم رو كه برگردوندم ديدم فرنوش كنار در ايستاده و گريه مي كنه. به طرفش رفتم. 
مأمور – آقا خواهش مي كنم از بيمارستان خارج نشيد. 
- چشم همينجا هستم. بيرون نمي رم. 
بطرف فرنوش رفتم. فكر نمي كردم از گريه كردن كسي اينقدر ناراحت بشم. 
- قرار شد ديگه گريه نكنيد. يادتون باشه من رانندگي مي كردم. شما اصلاً حرف نزنيد. فقط خواهش مي كنم از بيرون به اين شماره كه مي گم زنگ بزنيد. شماره كاوه س. 
در حالي كه معصومانه من رو نگاه مي كرد از كيفش يه موبايل بيرون آورد و داد دست من. 
- بلد نيستم با موبايل كار كنم. خودتون شماره رو بگيريد. 
شماره رو گفتم و فرنوش گرفت. خود كاوه تلفن رو جواب داد. 
- سلام كاوه. منم بهزاد. 
كاوه – سلام بهزاد خان. گرش تون تموم شد؟ اجازه دارم به خلوت تون قدم بذارم؟
- گوش كن كاوه من زدم به يه پيرمرد. 
كاوه – يه پيرمرد رو زدي؟ چرا؟ دعواتون شده؟ كجايي؟ سالمي؟ 
- شلوغ نكن، چرا هولي؟ تصادف كردم. با ماشين زدم به يه پيرمرد. 
كاوه – با ماشين؟ تو گورت كجا بود كه كفن ت باشه؟ شوخي مي كني؟ از كجا زنگ ميزني؟
- از بيمارستان. گوش كن فرنوش خانم آدرس اينجا رو بهت مي ده. اگه مي توني بيا. پيرمرده بيهوشه. 
كاوه – تو چرا خودت رو انداختي جلو؟ اون زده. به تو چه مربوطه؟ تو چرا گردن گرفتي؟
آدرس رو بده ببينم. خيلي وضعت خوبه، قهرمان بازي هم در مياري؟
- اگه اومدي اينجا و از اين حرفها زدي، نزدي ها وگر نه بهت نمي گم كجام. 
كاوه – خيلي خوب الهه بذل و بخشش. بگو آدرس رو بگه.



ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.