قصه شب: ياسمين 4

11 شهریور 1392   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   530 بازدید   |




تلفن رو به فرنوش دادم تا آدرس بيمارستان رو به كاوه بگه. در همين موقع مأمور به طرف من اومد و گفت:
با كلانتري تماس گرفتم. الان ميان دنبال شما. مصدوم رو بردن ccu. بايد محل تصادف رو نشون بدين.
چند دقيقه بعد يه سروان داخل بيمارستان شد و از من خواست همراهش برم. بطرف فرنوش رفتم و بهش گفتم. همين جا منتظر باشه تا كاوه بياد و دوباره رفتيم. متأسفانه تصادف دقيقاً روي محل خط كشي عابر پياده اتفاق افتاده بود كه راننده رو كاملاً مقصر نشون مي داد. مأمورا من رو به كلانتري بردن. ده دقيقه بعد كاوه پيداش شد.
كاوه- سلام جناب سروان اجازه هست؟
سروان – بفرماييد شما؟
كاوه- من دوست قاتل هستم. يعني ببخشيد ايشون هستم.
جناب سروان خنديد و گفت بياد پيش من.
- پسر باز چرت و پرت گفتي؟
كاوه – پسر اين ديگه چه مدلشه؟ چرا تو هر كاري كه به تو مربوط نيست انگشت مي كني؟
- آروم باش و آهسته صحبت كن.
كاوه كنار نشست و آروم گفت:
- الان بيمارستان بودم. پيرمرده هنوز بهوش نيومده. اگه اصلاً بهوش نياد و خواب بخواب بره چي؟
- خدا نكنه. به اميد خدا چيزيش نيست و زود خوب مي شه. تصادف خيلي جزئي بود يعني وقتي ماشين بهش خورد اصلاً سرعت نداشت.
كاوه – همچين آروم بود كه طرف رفته تو كما. غير از اون، خونريزي مغزي به محكمي و آرومي نيست كه. ما يه فاميل داشتيم كه با يه ليموترش كوچولو خونريزي مغزي كرد و مرد!
- يه ليمو ترش خورد و خونريزي مغزي كرد؟
كاوه – نه بابا. زنش شوخي مي كنه باهاش و با يه ليمو ترش مي زنه تو كله اش! طرف بيچاره جا بجا تموم كرد و زنش رو انداختن زندان. بيچاره زنش تو زندان سرطان گرفت و آوردنش بيرون و بردنش بيمارستان و چند ماه شيمي درماني كرد. تموم موهاش ريخت و كچل شد. سرش شده بود عين كف دست من! خلاصه يه سالي طول كشيد تا خوب شد و دوباره برش گردوندن زندون. يه شيش ماهي زندان بود و بيچاره اونجا ايدز گرفت. يعني قبلش عملي شد. هروئين تزريق مي كرده. گويا سرنگ آلوده بوده. بدبخت ايدز مي گيره.
وقتي مي فهمن ايدز گرفته، آزادش مي كنن. بدبخت مي آد بيرون و دو سه ماه بعد مي ميره.
- خيلي ممنون از دلداريت. اومدي اينجا اينارو بهم بگي؟
كاوه – ا. . . . . . . . . . دور از جون تو. يعني مي گم بيخودي خودت رو جلو ننداز.
طرف رو خط كشي عابر پياده بوده! مي فهمي يعني چي؟
يعني اگه رضايت بده و بعداً بميره، قانون ولت نمي كنه. مي گن اعدام با اعمال شاقه داره.
- اعدام كه ديگه اعمال شاقه نداره.
كاوه – چرا نداره؟ اگه طنابش پوسيده باشه، يه بار دارت مي زنن. اون بالا كه رفتي طناب پاره مي شه و مي افتي پايين. اون وقت با يه طناب ديگه دوباره دارت مي زنن.
حسابي ترس ورم داشت.
- بلند شو برو خونه تون. لازم نكرده دلداريم بدي.
كاوه – بجان تو اينارو مي گم كه حواست جمع بشه.
- تو كه پدر منو در آوردي!
كاوه – ديوانه تو تا چند وقت ديگه پزشك مي شي. اگه بري زندان همه چيز خراب مي شه. دارم بهت مي گم اگه طرف بميره من همه چيز رو لو ميدم.
- فعلاً كه شكر خدا زنده اس. تو هم شلوغ نكن.
كاوه – ببخشيد جناب سروان. من سند آوردم كه ضمانت ايشون رو بكنم.
سروان – متاسفانه رئيس كلانتري رفته و تا خودش نباشه نمي تونيم اينكارو بكنيم. ايشون بايد امشب اينجا بمونن.
كاوه – چه غلطي كردم امشب آوردمت از خونه بيرون. همه ش تقصير منه.
- تقصير تو چيه؟ اتفاق وقتي مي خواد بيفته، مي افته. شايد صلاحي در كاره. حالا بگو ببينم حال فرنوش چطور بود؟
كاوه – خراب
- آخيش. طفل معصوم!
كاوه – آخيش و كوفت كاري. فكر خودت باش بدبخت كه تو همين هفته دارت مي زنن.
- فرنوش پيغامي براي من نداد؟
كاوه – چرا، گفت بهت بگم اگه بردنت زندان حتما ملاقاتت مياد و برات موز مياره.
- شوخي نكن جدي دارم حرف مي زنم.
كاوه – گفت بهت بگم كه حتما مياد و خودش رو معرفي مي كنه و مي گه كه راننده اون بوده.
- گوش كن كاوه. اگه احياناً فرنوش اينكارو كرد، تو بايد شهادت بدي كه من پشت فرمون بودم.
كاوه- من به گور پدرم مي خندم!
- همين كه گفتم. بايد بگي راننده من بودم.
كاوه – برو بابا تو كه عقلت رو از دست دادي. بدبخت پول اونها از پارو بالا مي ره.
باباش نميذاره كه اون يه ساعت تو بازداشت بمونه. تو فكر خودت باش.
بعد در حاليكه كلافه شده بود گفت:
- پاشم برم يه خبر بدم و بيام.
- به كي خبر بدي؟ من كسي رو ندارم!
كاوه – راست مي گي ها! كسي رو هم نداري كه بهش خبر بديم. نمي دونم چيكار كنم.
- اينقدر بيقراري نكن. اميدت به خدا باشه.
كاوه – بهزاد بزار من بگم پشت فرمون بودم. ترو اون كسي كه دوست داري بذار بگم.
- بشين يار قديمي. فكر كردي اگر اين اتفاق براي تو هم مي افتاد مي ذاشتم تو بري زندان؟
كاوه - بخدا نمي فهمم تو ديگه كي هستي! طرف تو بيمارستان با وضع خراب افتاده و تو يه قدمي زنداني، اون وقت آروم اينجا نشستي.
- بهت گفتم كه اونقدر دوستش دارم كه اينكار رو بخاطرش بكنم. حالام تو دلم دارم براي اون پيرمرد بيچاره دعا مي كنم. بهتره تو هم همين كارو بكني. منم نمي ذارم پاي فرنوش به زندان برسه. حالا هر چي مي خواد بشه.
كاوه موبايلش رو در آورد و به فرنوش تلفن كرد.
كاوه – الو فرنوش خانم، سلام خبري نشد؟
كاوه – بسيار خب. بله اينجاست. چشم. تلفن رو مي دم بهش.
كاوه – بيا مي خواد با تو حرف بزنه.
تلفن رو گرفتم. خيلي مضطرب بود.
سلام فرنوش خانم. حالتون چطوره؟
فرنوش – خوبم شما چطوريد؟ من خودم رو معرفي مي كنم بهزاد خان. منتظرم پدرم بياد.
- ديگه اين حرف رو جايي نزنيد. اين رو جدي مي گم. اينجا جاي شما نيست.
اون آقا حالش چطوره؟ بهوش نيومد؟ ازش آدرسي، شماره تلفني چيزي گير نياورديد؟
"شروع به گريه ميكند "
فرنوش – هيچي همراش نيست.
- آروم باشيد. چيزي نميشه. به اميد خدا حالش خوب مي شه و همه چيز درست. اگه خبري شد با ما تماس بگيريد. فعلا خداحافظي مي كنم.
فرنوش – بهزاد خان!
- بله بفرمائيد.
فرنوش – ممنون. بخاطر كاري كه كرديد. اما من كار خودم رو مي كنم.
- شما هيچ كاري نمي كنيد. خداحافظ.
تلفن رو قطع كردم.
كاوه – طفلك خيلي ترسيده. راستش منم خيلي ترسيدم.
نگاش كردم و خنديدم. حدود ساعت يازده و نيم، دوازده شب بود كه فرنوش همراه يه مرد موقر وارد كلانتري شد و در حالي كه چشمهاش برق مي زد بطرف من اومد و سلام كرد.
فرنوش – سلام بهزاد خان. اون آقا بهوش اومد. خوشبختانه چيزيش نيست.
حتي از اينكه شما رو اينجا آوردن خيلي ناراحت شد. حالا اومديم يه مأمور ببريم كه ايشون رضايت بدن. خيلي خوشحالم! شما چطوريد؟
كاوه – آخ خ خ خ خ. . . . ! جونم در اومد! خدا رو شكر. پاشو قهرمان اين دفعه رو هم جستي.
خدارو شكر. خوشحال شدم كه حال اون آقا خوبه.
در همين موقع مردي كه همراه فرنوش اومده بود بعد از صحبت با سرپرست كلانتري به طرف من اومد و سلام كرد.
- سلام. من پدر فرنوش هستم. حالتون چطوره؟
- خوشبختم. من بهزادم. ايشون هم كاوه. حال شما چطوره؟
پدر فروش – من واقعاً متاسفم كه اين گرفتاري براي شما پيش اومده. نمي شه محبت و لطف شما رو با كلمات يا چيز ديگه اي جبران كنم. من دخترم رو خيلي دوست دارم و حاضر بودم كه جونم رو بدم و فرنوش پاش تو كلانتري باز نشه. شما اين كارو براي من كرديد. ممنونم پسرم.
- چيز مهمي نبوده. اغراق مي فرمائيد.
پدر فرنوش – گويا شما در يك دانشكده درس مي خونيد. فرنوش مي گفت: شما سال آخر تشريف داريد.
- بله سال آخر هستم. مي بخشيد الان بايد چكار كنيم؟
پدر فرنوش – آقاي هدايت همون كسي كه فرنوش باهاشون تصادف كرده. مي خوان رضايت بدن. بسيار مرد خوب و باوقاري هستند. الان با يه مأمور ميريم بيمارستان تا مسئله حل بشه. بريم انگار با اون آقا بايد بريم.
چهار نفري همراه يه مأمور به طرف بيمارستان حركت كرديم. پرسنل بيمارستان اجازه دادن كه من همراه يه مأمور به اتاق آقاي هدايت برم تا ترتيب رضايت نامه رو بدم. وقتي آقاي هدايت منو ديد خنديد.
- سلام پدر. خوشحالم از اينكه حالتون بهتره. بايد منو ببخشيد. شرمندم
هدايت – بهت نمي آد كه دروغگو باشي اما فداكار چرا! بذار من اول اين رضايت نامه رو امضا بكنم بعد بيا بشين اينجا پيش من. ازت خيلي خوشم اومده.
صبر كردم تا كار مأمور تموم شد و رفت. بعدش كنارش نشستم و دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم:
- ممنون پدر




ادامه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.