قصه شب: ياسمين 5

22 شهریور 1392   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   553 بازدید   |




هدايت – خيلي دوستش داري؟
سرم رو انداختم پايين و سكوت كردم.
هدايت – دوست داشتن كه عيب نيست خجالت مي كشي. آدم تا وقتي كه عاشقه زنده س.
مي دوني وقتي بهوش اومدم و اون دختر خانم جوون جريان رو برام تعريف كرد، چهره تو رو همينطور كه هستي در نظرم مجسم كردم. تو شبيه كسي هستي كه من خيلي دوستش دارم. حتي كارت هم شبيه اونه. چيكار مي كني؟ خونه ت كجاست؟
- دانشجو هستم. هيچكسي رو ندارم غير از يه دوست كه اسمش كاوه س و الان هم پايين نشسته و خيلي دلش مي خواد از شما تشكر كنه. خونه و اين چيزها رو هم ندارم. يه اتاق اجاره كردم كه همين روزها بايد تخليه كنم. تو دنيا يه پدر و مادر زحمتكش و فقير داشتم كه تو يه تصادف كشته شدن همين.
هدايتخدا رحمتشون كنه. دنياست ديگه. خوب حالا پاشو برو. هم دوستات منتظرن هم من بهتره كمي استراحت كنم. دنيا رو چه ديدي؟ شايد حالا حالا ها با هم كار داشتيم.
فعلاً شب بخير پسرم.
- شب بخير پدر. باز هم ممنون.
در اتاقش رو بستم و برگشتم پايين.
كاوه – حالش چطور بود؟
شكر خدا خوبه و چقدر مرد فهميده ايه. اون آقاي مأمور كجاست؟
پدر فرنوش – آژانس گرفتم، رفت.
كاوه – خدارو شكر كه همه چيز بخير گذشت. بهتره ما ها هم بريم ديگه.
- شما بريد. من اينجا هستم. مي خوام مطمئن بشم كه حالشون خوبه. گويا قراره فردا صبح مرخص بشه. من مي مونم كه ترتيب كارها رو بدم.
پدر فرنوش – پسرم من صورتحساب بيمارستان رو پرداخت كردم. دكتر هم گفته خطري متوجه ايشون نيست. تلفن من رو هم دارن اگه خداي نكرده اتفاقي بيفته با من تماس مي گيرن. لزومي نداره كه امشب اينجا بموني.
- اگر اجازه بديد اينطوري راحتترم. خواهش مي كنم شما بفرماييد.
خلاصه بعد از تعارف و تشكر زياد، فرنوش و پدرش، آقاي ستايش به خونه رفتن. موقع خداحافظي سعي كردم كه از نگاه فرنوش پرهيز كنم. فقط لحظه آخري كه در حال سوار شدن بود نگاهش كردم. دلم نمي خواست از من دور بشه. اما بهتر بود اين ماجرا، همين جا تموم بشه. تا اينجاش هم زيادي پيش رفته بودم. تا لحظه اي كه چراغ قرمز پشت ماشين شون از دور معلوم بود، واستادم و نگاشون كردم.
كاوه – مگه چشماي تو تلسكوپ داره كه تا اين فاصله رو مي توني ببيني؟!
براي ديدن فرنوش احتياجي به چشم ندارم. با دلم مي بينمش.
كاوه – نه بابا انگار وضعيت خيلي خرابه. اي روباه مكار پس آدرس فرنوش رو براي همين مي خواستي. خوب دام رو دم در خونه شونم پهن كردي! آقاي ستايش عاشقت شده بود. به تو كه نگاه مي كرد از چشماش همينطوري خوشحالي مي ريخت!
- براي من فرقي نمي كنه چون در مورد فرنوش خيالي ندارم.
كاوه – ظهري و عصريه، هم همين حرف رو زدي منم جوابت رو دادم. ديدي دست تو نبود.
- هر جاش كه دست من باشه جلوش رو مي گيرم. حالام پاشو تو برو خونه دير وقته.
كاوه- نمي شه شما هم امشب تشريف بياريد و منزل ما رو با قدوم خودتون مزين كنيد؟
- نه بايد اينجا بمونم. مي گيرم همين جا روي يه صندلي مي خوابم. تو برو ديگه.
كاوه – سرشبي هم به من گفتي برو كه كار دست خودت دادي. مي ترسم برم يه بلاي ديگه اي سر خودت يا سر يه نفر ديگه بياري. خودت رو هم بكشي امشب تنهات نمي ذارم.
- پسر تو چرا خودت رو معذب مي كني؟
كاوه –اما پسر خوب قاپ دختره رو دزديدي ها! چشم ازت بر نمي داشت.
- مي شه خواهش كنم ديگه از فرنوش و اين حرفا جلوي من چيزي نگي؟
كاوه – هموروئيد بگيري پسر! چقدر لجبازي!
- صحبت لجبازي نيست. بين من و اون يه دنيا مشكل نشسته. اگر با فرنوش ازدواج كنم صد تا مشكل دارم ولي اگر فراموشش كنم يه مشكل دارم. تازه، مگه ميشه اونا دخترشون رو بدن به آدمي مثل من؟ كي اينكارو مي كنه؟
كاوهخدا بزرگه. آدم از يه دقيقه ديگه ش خبرنداره. حالا بفرماييد ببينم امشب رو تا صبح چجوري سر كنيم؟ فكر نمي كني الان فرنوش و پدرش، خونه كه رسيدن هيچي، تا حالا هفت تا پادشاه رو هم خواب ديده باشن؟ تو تا كي مي خواي اينجا واستي و ته خيابون رو نگاه كني؟
تازه متوجه خودم شده بودم. نگاهم هنوز به ته خيابون بود. مثل اينكه دنبال چيزي مي گشتم و يا منتظر كسي بودم. كاوه شروع به خنديدن كرد و گفت:
- فراموشش ميكني هان؟
با خنده گفتم: بريم تو، هوا خيلي سرد شده، سرما مي خوريم.
خلاصه تا صبح هر طوري بود سر كرديم و ساعت ده بود كه آقاي هدايت مرخص شد و با هم به طرف خونه شون حركت كرديم و داخل ماشين با هم حرف مي زديم.
هدايت – پرستار به من گفت كه شما ديشب تا صبح تو سالن انتظار نشسته بودين. هم ناراحت شدم هم خوشحال. ناراحت از اينكه بهتون حتماً خيلي سخت گذشته و خوشحال از اينكه هنوز نسل آدم از بين نرفته!
فكر مي كردم رضايت رو كه گرفتيد بريد دنبال كارتون. انگار بخاطر اين افكار يه عذرخواهي بهتون بدهكارم.
كاوه برگشت من رو نگاه كرد و بعد گفت:
- حقيقتش جناب هدايت ديشب همه خيال رفتن داشتن جز بهزاد. دلش نيومد شما رو تنها بذاره. اين بود كه من هم موندم.
هدايت نگاه قدرشناسي به من كرد و پرسيد:
- تو كه وظيفه اي نداشتي پسرم. ماشين تو ام كه به من نزده، چرا موندي؟
اگه مي رفتم وجدانم عذابم مي داد، غير از اون نمي دونم چرا يه احساسي منو بطرف شما مي كشيد. دلم راه نمي داد كه برم.
هدايت – اگه تو زندگي به نداي وجدانت گوش بدي بايد پيه خيلي چيزها رو به تنت بمالي.
كاوه – جناب هدايت كجا برم؟
هدايت – اگه بپيچي تو اين كوچه، آخرش خونه منه. كوچه بن بسته، مثل زندگي خودم!

به چهره اش نگاه كردم. پر از چين و چروك بود كه فراز و نشيب روزهاي گذشته شو نشون مي داد. وارد كوچه شديم وقتي به آخرش رسيديم كاوه گفت:
- جناب هدايت اشتباه نيومديم؟ اينجا كه خونه اي نيست. اين طرف و اون طرف همه ش باغه! جلومون هم كه همينطور. شايد اول كوچه منزل شماس؟
هدايت – نه عزيزم اشتباه نيومديم. خونه من همين باغ س! بياين، بياين بريم تو.
من و كاوه به همديگه نگاه كرديم. ماتمون زده بود. خونه آقاي هدايت كه همون باغ بود چيزي حدود پنجاه متر از هر طرف كوچه ديوارش بود! اصلاً فكرشم نمي كرديم.
كاوه – من فكر مي كردم كه منزل شما احتمالاً يا يه خونه قديميه يا يه آپارتمان كوچولو!
اين باغ چند متره؟ خيالم راحت شد بخدا. حتماً اينجا خيلي راحت هستين و مشكلي ندارين.
- راحتي به اين چيزها نيست. حتي ديوارهاي يه قصر بزرگ هم وقتي آدم غمگينه مي تونه بهش فشار بياره و آدم رو خفه كنه. وقتي آدم غصه تو دلش باشه، تمام باغهاي دنيا براش كوچيكه.
هدايت – بيا بريم تو خونه سوته دل كه انگار با اين درد دير آشنائي.
كاوه – بفرماييد پياده شيد شيخ اجل خواجه بهزاد!
پياده شديم و به طرف در بزرگ باغ رفتيم. آقاي هدايتي كليدي از جيب در آورد و قف رو واكرد و وارد باغ شديم.
باغ خيلي بزرگ بود. اونقدر بزرگ كه ديوار ته باغ ديده نمي شد و تا چشم كار مي كرد درختان قديمي و كهن سال بود. زمين پر از برگ بود كه روش برف نشسته بود.
وسط باغ يه ساختمان دو طبقه بسيار قديمي بود كه تمام پنجره ها و درهاش مثل درهاي صد سال پيش چوبي و با شيشه هاي رنگي، كه زيبايي عجيبي به اون بخشيده بود.
هدايت – اين باغ حدود پنج هزار متره. تمام اين درختها رو خودم آب مي دم و بهشون مي رسم سالهاست كه اين كارمه. پنجاه سال، صد سال، دويست سال! ديگه شماره سالها از دستم در رفته.
كاوه – مال خودته؟ اينجا تنها زندگي مي كنيد؟ آدم وحشت مي كنه.
هدايت – آره مال خودمه. البته تو اين دنيا هيچ چيز مال هيچكس نيست.
- من اصلاً وحشت نمي كنم بر عكس احساس مي كنم كه سالهاست اينجا رو مي شناسم! حتي ماهي هاي قرمز و سياه بزرگ تو حوض رو هم انگار قبلاً ديدم!
كاوه – از اينجا كه حوض معلوم نيست، از كجا مي دوني اصلاً توش آب باشه چه برسه به ماهي!
اون هم تو اين يخبندون!
هدايت نگاهي عجيب به من كه در يك حال عجيب بسر مي بردم كرد و لبخند زنان گفت:
زياد عجيب نيست. بريم تو ساختمان. حوض هم اگر چه روش يخ بسته اما زيرش پره از ماهي هاي قرمز و سياه خيلي بزرگ.
كاوه در حالي كه با تعجب به من نگاه مي كرد پرسيد:
تو از كجا مي دونستي؟
- نمي دونم. همينطوري گفتم يه همچين باغي، يه حوض بزرگ با ماهي حتماً داره ديگه!
هدايت – بريم اينجا سرده. هر چند توي ساختمون هم دست كمي از اينجا نداره ولي خوب هم بخاري معمولي هست هم بخاري ديواري كه الان بهش مي گن شومينه. البته شومينه اين ساختمون مثل خودش مال صد، صد و بيست سال پيشه!
هر چي به ساختمون نزديكتر مي شديم بيشتر تحت تأثير قرار مي گرفتيم. رو كار بنا پر بود از گچبري هاي قشنگ. يه ايوان بزرگ با ستونهاي بلند داشت. خونه پر از پنجره بود. هر جاي ديوار ساختمون رو كه نگاه مي كردي پنجره بود با درهاي چوبي و شيشه هاي رنگي قديمي. فرسودگي تو تمام ساختمون بچشم مي خورد و همين اون رو پر ابهت تر كرده بود. چيزي كه بيشتر حالت رمز و راز به محيط بخشيده بود سكوت اونجا بود. در همين موقع كاوه با حالت ترس گفت:
- آقاي هدايت اينجا شما سگ دارين؟





ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.