قصه شب: ياسمين 6

25 شهریور 1392   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   443 بازدید   |





هدايت – نه عزيزم. اون كه حتماً لاي درختها ديدي آهوئيه كه نسل دوم يه آهوي ماده س. مادرش تو همين خونه زندگي كرده و مرده، مونده اين زبون بسته تنها. 
چشم آهو كه به آقاي هدايت افتاد، جست و خيز كنان به طرف ما اومد و بدون ترس به ما نزديك شد و شروع به بوئيدن آقاي هدايت كرد. 
هدايت – اسمش طلاست. بهش مي آد نه؟ 
و مشغول نوازش كردن آهو شد. آهو هم مثل يه بچه آدم، خودش رو براي آقاي هدايت لوس مي كرد و صورتش رو به دستهاي اون مي ماليد. 
كاوه – چطور رامش كرديد كه از آدمها نمي ترسه؟ اين زبون بسته گاز كه نمي گيره آدمو؟
هدايت – از بچگي بزرگش كردم. اينم مونس منه. بعضي وقتها كه از تنهادي نزديكه دق كنم، طلا بدادم مي رسه و آرومم مي كنه. خيلي چيزها رو مي فهمه، مثل غم، غصه، شادي! 
وارد خونه شديم. طلا بيرون مونئ. ساختمون حالت عجيبي داشت. در اصل به شكل مربع بود كه اضلاع مربع، دور تا دور اتاق هاش بودن و وسط مربع خالي و در واقع وسط اين مربع يه حياط ديگه بود جدا از باغ كه بوسيله چند پله و يك راهروي زير زميني به باغ وصل مي شد. داخل حياط اتاق بود. اتاقهائي كه هيچكدوم از سي متر كوچكتر نبود و اكثراً آينه كاري. 
توي تمام اتاقها فرشهاي خيلي قشنگ و قديمي پهن بود و توي بعضي از اتاقها رويهم رويهم فرش پهن شده بود. 
آقاي هدايت تمام خونه رو به ما نشون داد. واقعاً زيبا بود. تقريباً در تمام اتاقها، حداقل يك تابلوي قديمي و گرونقيمت به ديوار نصب شده بود كه آقاي هدايت اسم نقاش و تاريخچه اون رو برامون تعريف ميكرد. اتاقي كه خود آقاي هدايت توش زندگي مي كرد به قول خودش يه پنج دري بود كه يه طرفش كتابخونه اي قديمي بود شايد مال حدود صد سال پيش. 
دور تا دور ديوار تابلوي نقاشي بود كه يكي از اونها تصوير زني بيست و هفت هشت ساله رو با آرايش و لباس سبك دوره قديمي نشون مي داد. بسيار زن زيبايي بود. 
كاوه – شما واقعاً اينجا تنها زندگي مي كنيد؟ مي دونيد قيمت اين تابلوها و فرشها چقدره؟ 
هدايت – آره. بعضي هاش اصلاً قيمت نداره! توي اون كتابخونه كتابهايي هست كه شايد قيمت هر كدوم پول يك آپارتمان باشه. همه خطي اثر آدمهاي بزرگي كه شايد صدها ساله كه ديگه وجود ندارن. 
كاوه – اون وقت شما نمي ترسيد كه يه وقت خداي نكرده، دزدي چيزي بياد و سر شما بلايي بياره و همه چيز رو ببره؟
هدايت – اگر كسي پيدا بشه و اين لطف رو در حق من بكنه كه ديگه مشكلي باقي نمي مونه! ولي از حدود بيست سال پيش تا حالا، شما اولين كساني يا بهتر بگم تنها كساني هستيد كه وارد اين ساختمون شديد. اين خونه اونقدر نفرين شده س كه حتي دزد هم توش نمي آد. 
- چرا اين حرفها رو مي زنيد؟ اينجا همه چيز قشنگه. قشنگ و اسرار آميز! 
حيف نيست كه آدم يه همچين جائي زندگي كنه و اينقدر نااميد و غمگين باشه؟ 
آقاي هدايت دستي روي شونه من گذاشت و گفت:
- اينا همه ظاهر خونه س پسرم. هر ظاهري يه باطن هم داره. حالا شما بشينيد تا من اين بقول امروزي ها شومينه رو روشن كنم كه گرم بشيم. 
- براي من يه چيز خيلي عجيبه. چطور وقتي حدود بيست ساله كه كسي داخل ساختمون نشده تقريباً همه جاتميز و بدون گرد و خاكه؟ توي بيست سال بايه ده سانتيمتر حداقل خاك روي هر چيزي نشسته باشه. 
- هدايت همون طور كه هيزم تو شومينه يا بقول خودش بخاري ديواري ميذاشت گفت:
- فكر كردي كار من توي اين خونه چيه؟ سالهاست كه اين وظيفه من بوده! من و كاوه با تعجب به همديگر نگاه كرديم. 
كاوه – يعني شما با اين سن و سال تمام اين اتاقها رو جارو و گردگيري مي كنين؟ 
آقاي هدايت يادمه ديشب قبل از تصادف يه نون سنگك دستتون بود. اگر آدرس نونوائي رو بدين مي رم چند تا نون مي گيرم. 
كاوه – من ميدونم نونوائي كجاست، ميرم مي گيرم. 
كاوه براي گرفتن نون رفت و آقاي هدايت هم مشغول درست كردن چائي شد. 
هدايت – آدم وقتي سالهاست تنها زندگي مي كنه مهمون نوازي هم از يادش ميره. 
-زحمت نكشين ما با اجازتون مرخص مي شيم. البته بعد از اينكه كاوه نون گرفت و آورد. 
هدايت – ترس من هم از همين بود كه تو بخواي مرخص بشي! آخه ميدوني هر كسي كه حوصله كس ديگه اي رو نداشته باشه، اجازه مرخصي مي خواد. 
- اصلاً منظورم اين نبود. فقط نمي خواستم كه تو زحمت بيفتيد. 
هدايت – نه، حق داري، ديشب تا صبح نخوابيدين. برين استراحت كنين. اما ازت خواهش مي كنم كه منو فراموش نكني. هر وقت بيكار شدي سري به من بزن. مي بيني كه من اينجا تنهام و مونسم اين طلاست. نمي خوام توقع كنم كه هر روز به ديدنم بياي. هر چند كه اگر اينكارو بكني خيلي هم خوشحالم كردي ولي هر وقت تونستي بيا پيشم. با هم مي شينيم و حرف مي زنيم. خيلي دلم مي خواد برات كمي درد دل كنم مي دوني ما پيرمردها كمي پر حرف مي شيم. روزگاره ديگه! 
تا چائي حاضر شد، كاوه هم با چند تا نون برگشت و بعد از خوردن چائي، از آقاي هدايت خداحافظي كرديم و از خونه بيرون اومديم. 
كاوه – مي آي خونه ما؟ 
- نه خستم، ميرم خونه خودم. فقط كاوه نكنه از خونه آقاي هدايت و چيزهايي كه اونجا ديديم براي كسي حرف بزني ها! حرف دهن به دهن مي گرده و خبر به گوش نااهل مي رسه يه وقت مي بيني خداي نكرده يه نفر به هواي چهار تا كتاب بلايي چيزي سر اين پيرمرد بدبخت مي آره. حالا اگه حوصله شو داري منو برسون خونه. دستت درد نكنه، دارم از خستگي مي ميرم. 
كاوه – نه خيالت راحت باشه، به كسي چيزي نمي گم. تو هم بيا بريم خونه ما. 
- به جان كاوه، خونه خودم راحت ترم. 
خسته رسيدم خونه. بهتر ديدم كمي استراحت كنم بعد وقتي بيدار شدم فكر ناهار باشم پس گرفتم خوابيدم ساعت چهار بود كه بيدار شدم. اول يه دوش گرفتم كه سرحال بيام. 
حمام خونه توي راه پله ها بود. البته منظور از حمام يه اتاقك يك متر و هفتاد و پنج سانتيمتر با يه دوش بود. خلاصه بعدش به فكر ناهار افتادم كه موكول شده بود به عصر. 
دو تا تخم مرغ درست كردم و با خنده خوردم. ياد حرفهاي كاوه افتاده بودم. 
بعد چون تلويزيون نداشتم راديو روشن كردم و همونطور كه دراز كشيده بودم گوش مي كردم، نيم ساعتي نگذشته بود كه زنگ زدن. گفتم حتماً كاوه س، اما وقتي در رو واكردم ديدم فرنوش پشت در ايستاده و يه تيكه كاغذ كه احتمالاً آدرس من بود تو دستشه. 
فرنوش – سلام بهزاد خان – مزاحم كه نشدم؟ 
- سلام حالتون چطوره؟ خواهش مي كنم چه زحمتي؟ 
فرنوش كمي دست دست كرد. انتظار داشت كه دخوتش كنم تو اتاقم كه مخصوصاً نكردم بعد از لحظه اي كه براي من مثل يه سال بود گفت:
اومده بودم ازتونتشكر كنم. 
- چيز مهمي نبود. 
فرنوش – چرا، اگر خداي نكرده اتفاقي براي آقاي هدايت مي افتاد مسئله خيلي پيچيده مي شد. 
-خدارو شكر كه همه چيز به خير گذشت. 
فرنوش – مهمون داشتيد؟ 
- نخير تنها بودم. داشتم راديو گوش مي كردم. 
فرنوش – چه خوب برنامه هاي راديو خيلي خوبه. 
-زيادم خوب نيست. اگه راديو گوش مي كنم بخاطر اينه كه تلويزيون ندارم. بقول معروف خونه نشيني بي بي از بي چادريه! 
كمي من من كرد و انگار روش رو سفت كرد و گفت:
فرنوش – نمي خواهين دعوتم كنيد تو خونه تون؟ 
نگاهي بهش كردم و از جلوي در كنار رفتم. 
- خونه كه چه عرض كنم. يه اتاق دارم اندازه يه قوطي كبريت! 
پشت در كفش هاشو در آورد و اومد تو و با نگاهي كنجكاو شروع به نگاه كردن به در و ديوار كرد. 
فرنوش – اتاقتون خيلي قشنگه. 
نتونستم خودم رو نگه دارم. زدم زير خنده و بعد گفتم:
- معذرت مي خوام. خيلي خندم گرفت. تعريف خوبي بود ولي به اينجا نمي خوره. 

ببخشيد كجاي اين اتاق قشنگه؟ 

گفت روي تنها صندلي كه داشتم نشست و كيفش رو كناري گذاشت و گفت:
- اولاً همه جا تميز و مرتبه. با اينكه من سر زده اومدم ولي پيداس كه خيلي با نظم هستيد. بعدش هم با اينكه وسايل كم و ساده اي داريد خيلي با سليقه اونها رو چيديد. رنگ اتاق و پرده ها هم با همديگه هارموني داره. روي ميزتون هم شلوغ و بهم ريخته نيست. جائي هم گرد و خاك نشسته. 
- خيلي ممنون. تا حالا اينطوري بهش نگاه نكرده بودم. اميدوارم كردين. 
فرنوش – مگه نااميد بوديد؟
- نه. اما تاحالا اين چيزهائي رو كه شما گفتيد تو اين اتاق نديده بودم. 
فرنوش- اتاق يه چهار ديواريه. چيزهائي كه درونش هست اون رو قشنگ يا زشت مي كنه! 




ادامه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.