قصه شب: ياسمين 7

26 شهریور 1392   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   474 بازدید   |





حرف دو پهلوئي بود. تا اين لحظه درست بهش نگاه نكرده بودم. يعني از نگاه كردن به چشمانش وحشت داشتم. امروز خيلي خوشگل شده بود. چشمهاي قشنگ، قد بلند، موهاي مشكلي بلند، صداي دلنشين، حركات سنگين و باوقار. خلاصه با تمام مهمات و سلاح زنانه به جنگ من اومده بود. عطر خوشبويي كه استفاده كرده بود آدم رو ياد جنگل و بهار و آبشار و اين چيزها مي انداخت تازه متوجه شدم كه مدتي يه دارم نگاهش مي كنم.
- ببخشيد الان چائي دم مي كنم. آبجوش حاضره.
فرنوش – تمام اين كتابها رو خونديد؟
-سرگرمي من كتاب خوندنه.
فرنوش- با اين درسهاي زياد و سنگين چطوري وقت كرديد اينهمه كتاب بخونيد؟ شنيدم كه رتبه اول كلاس رو داريد.
- چون تنهام، كاري ام ندارم و تلوزيوني ام در كار نيست، پس مي شينم و هي درس مي خونم.
فرنوش- آدم خود ساخته اي هستيد. از اون تيپ آدمها كه سرنوشت رو مغلوب مي كنن.
- اينطوري هام نيست كه مي فرمائيد وقتي سرنوشت جنگ رو شروع كنه، خواه ناخواه بايد باهاش جنگيد وگرنه من اصولاً اهل جنجال و اين چيزها نيستم.
فرنوش- ولي بعضي هام يعني اكثر آدمها تسليم مي شن و خودشون رو تو سختي ها ول مي دن.
- ببخشيد من اينجا فنجون ندارم. بايد براتون توي استكان چائي بريزم. بدتون كه نمي آد؟
فرنوش يكي از استكانها رو برداشت و نگاه كرد و گفت:
-عجيبه! اينجا همه چيز از تميزي برق مي زنه! خودتون ظرفها رو مي شوريد؟
- در مواقعي كه خدمتكارها نباشند، بله! !
هر دو زديم زير خنده.
- خوب معلومه، تمام كارهامو خودم بايد انجام بدم.
فرنوش – درسته اما از يه مرد بعيده كه انقدر تميز و مرتب و با سليقه باشه. توي فاميل من به تميزي و مرتبي معروفم اما اتاق من هم به اين تميزي و نظافت نيست.
- آخه مادرم زن بسيار منظمي بود. شايد از مادرم اينا رو به ارث بردم.
فرنوش- پدر و مادرتون فوت كردن؟
- سالهاست. تو يه تصادف خارج از تهران.
فرنوش – هيچ فاميلي چيزي نداريد؟
- چرا يكي دو تا از اقوام هستند كه باهاشون رابطه ندارم. چايي تون سرد نشه!
مدتي بدون حرف و در سكوت مشغول چاي خوردن شديم.
فرنوش – كاوه خان انگار شمارو خيلي دوست داره؟
- دوستان همه به من لطف دارن، كاوه بيشتر.
فرنوش- شنيدم شما يكي از كليه هاتون رو به ايشون داديد.
با تعجب نگاهش كردم.
- جالبه پس اين جنس ظريف مي تونه خيلي خطر ناك باشه.
فرنوش- درسته كه سال اول دانشگاه با كاوه دعواتون شده؟
- دعوا كه نه. حرفمون شد. سركلاس مرتب شوخي مي كرد و نمي ذاشت استاد درست درس بده. سر همين با هم حرفمون شد و همين اختلاف باعث دوستي مون شد.
فرنوش- از اون به بعد ديگه سركلاس شلوغ نمي كنه؟
- چرا، ولي از اون به بعد نشوندمش پيش خودم و مواظبشم.
فرنوش- شنيدم بعد از دعواتون چند وقتي دانشكده نيومده و شما رفتيد سراغش.
- وقتي ديدم دانشكده نمي آد از دوستانش آدرسشو گرفتم و رفتم ببينم چرا غيبت كرده.
فرنوش- كه فهميديد وضع كليه هاش خرابه و با تمام ثروتي كه دارن نتونستن كسي رو پيدا كنن كه بتونه بهش كليه بده و به بدنش بخوره و گروه خوني شون يكي باشه.
- شما كه همه چيز رو مي دونيد چرا از من مي پرسيد؟
فرنوش –مي خواستم از خودتون بشنوم. برام خيلي عجيبه كه يه نفر قسمتي از بدنش رو به كس ديگه اي بده.
اونهم در مقابل هيچي!
- چه چيزي با ارزش تر از اين كه يك انسان بتونه به زندگيش ادامه بده؟ غير از اون، من يه دوستي پيدا كردم كه با دنيا عوضش نمي كنم.
فرنوش- اينم حرفيه، راستي تعطيلات رو چكار مي كنيد؟
- راستش اينجا كه كاري ندارم. شايد يه سري رفتم جزاير هاوائي!
بعد خودم خندم گرفت و گفتم:
- چكار دارم بكنم. بايد بتمرگم تو همين اتاق ديگه! يه چائي ديگه براتون بريزم؟
فرنوش- نه خيلي ممنون. ديگه بايد برم. فقط بايد قول بديد كه يه شب تشريف بياريد منزل ما.
-چشم انشاالله در فرصت هاي بعد.
فرنوش- من مي تونم بازم اينجا بيام.

اومدم بگم از خدامه كه شما هر روز تشريف بياريد اينجا اما حرفم رو خوردم و گفتم:
- اينجا چيزي كه براي شما جالب باشه، وجود نداره.
فرنوش- اين رو اجازه بديد كه خودم تجربه كنم! ! !
- هر طور ميل شماست. خوشحال مي شم تشريف بياريد.
فرنوش بلند شد و كيفش رو برداشت و بطرف در رفت و كفشهاشو پوشيد.
فرنوش- پس تا بعد خدانگهدار!
-فرنوش خانم روسري تون رو بد سرتون كرديد، موهاتون از پشت اومده بيرون.
فرنوش – خيلي ممنون. مشكل موي بلند هميشه همينه.
روسريش رو درست كرد و بيرون رفت.
فرنوش- دوباره خدانگهدارو ممنون!
- ببخشيد ميوه و شيريني توي خونه نداشتم.
فرنوش – مصاحبت شما به اندازه كافي شيرين بود. خدانگهدار!
- خدا بهمراهتون. سلام خدمت جناب ستايش برسونيد.
صبر كردم تا سوار ماشين بشه. نگاهش كردم. خيلي قشنگ بود. انگار خداوند همه چيز رو در خلقت اين دختر بحد كمال رسونده بود. وقتي توي ماشين نشست و ماشين رو روشن كرد. عينكش رو زد كه چقدر هم بهش مي اومد و در اون لحظه توي دلم از خدا مي خواستم كه پسر يه مرد پولدار بودم.
موقع حركت برگشت و برام دست تكون داد كه جوابش رو با دست دادم و بعد بسرعت حركت كرد و رفت. وقتي به اتاق برگشتم ديگه حوصله تنهائي رو نداشتم. انگار فرنوش با رفتنش، حال و حوصله و حواس و هوش و فكر من رو هم با خودش برده بود.
چند دقيقه بعد بلند شدم كه استكانها رو بشورم. وقتي استكان فرنوش رو دستم گرفتم دلم نيومد كه بشورمش! بردم و گذاشتمش همونطوري توي كمد ظرفها. يادگاري كسي كه هفتصد طبقه با من اختلاف داشت.
تازه نشسته بودم كه دوباره زنگ زدند و انگار امروز در رحمت روي من باز شده بود. از پنجره نگاه كردم، كاوه بود.
كاوه –سلام چله نشين كوي دوستي. كي اين اتاق رو ول مي كني و وارد اجتماع مي شي؟ صبر كن ببينم. به به به به! بوي جوي موليان آيد همي!
اين عطر دل انگيز كه به مشام مي رسه رو باد صبا داخل اتاق آورده يا مهمون داشتي؟
هر چند چشمم از تو آب نمي خوره ولي انگار اين بوي عطر واقعي يه و منشاء ش تو همين اتاقه! راست بگو زود و تند سريع، مقتول كجاست؟ طرف رو كجا قايم كردي؟
-چرت و پرت هات تموم شد؟
كاوه –نو يعني يس.
-فرنوش خانم اينجا بودند.
چشمهاي كاوه يه دفعه گشاد شد.
كاوه – به به، ما نگوئيم بد و ميل به ناحق نكنيم! ازت خواستگاري كرد؟
-آره با مامان و باباش اومده بودند و برام شال و انگشتر آورده بودن.
كاوه- تو چي گفتي؟
-رضايت ندادم. گفتم وقت شوهر كردنم نيست.
كاوه- از بس كه خري. حالا جدي براي چي اومده بود؟
خب اومده بود براي تشكر و اين حرفها آدم بي ادب.
كاوه- تشكرش درست. اما اين حرفها، منظور كدوم حرفاس؟!
-خفه نشي كاوه. پسر براي چي رفتي و همه چيز رو به اين دختره دوست مادرت گفتي؟ اونم رفته همه چيز رو به فرنوش گفته

كاوه – تنها اومده بود؟

-آره، جواب من رو ندادي.

كاوه – همه ش رو من نگفتم، نصفش رو من گفتم، نصفش رو مادرم. . .

-آخه آدم كه همه چيز رو به همه كس نمي گه.

كاوه – آخه اون دختر خانم و مادرش همه كس نيستن، يعني غريبه نيستن. خاله ام و دختر خاله ام ان.

- جدي! يعني فرنوش دوست دختر خاله توئه؟

كاوه- آره، دخترخاله ام هم كلي از تو تعريف كرده. نگفتي فرنوش چي ها مي گفت؟

- بابا ده دقيقه نشست و رفت و والسلام. حالا چه خبر؟

كاوه- اومدم دنبالت بريم شمال.

- چطور يه دفعه محبتت قلنبه شده؟ 




ادامه دارد...



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.