قصه شب: ياسمين 8

28 شهریور 1392   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   427 بازدید   |




كاوه – صحبت محبت نيست، مرده شور شمال مرده. اومدم تو رو ببرم جاش كار كني.

- من توي حموم خودم رو نمي تونم درست بشورم چه برسه به مرده هاي مردم!

كاوه – پاشو كارهاتو بكن بريم.

- تو اين هوا؟ به سرت زده؟

كاوه – نه بابا بايد مادرم رو ببرم ويلاي شمال. هوس كرده چند روزي بره شمال. گفتم اگه تو هم بياي، چند روزي با هم اونجا بمونيم.

- اگه تنها مي رفتي، مي اومدم. اما جلوي مادرت خجالت مي كشم.

كاوه آخه بوف كور ؛ مادر و پدر من از خدا مي خوان مرتب تو رو ببينند، اونوقت تو ازشون دوري مي كني؟ مرد حسابي ناسلامتي تو جون پسرشون رو نجات دادي و يه تيكه از تن تو، تو تن پسرشونه!

- د! رفتي همين حرفها رو به دختر خاله ات زدي، اونم رفته به مادرش گفته كه هي امروز از من سوال جواب مي كرد.

كاوه - حالا مي آي بريم يا نه آدم لجباز؟

- نه نمي آم آقا "گاوه ". حالا كي حركت مي كنين؟

كاوه به درك. اگه مي اومدي چند روزي مي مونديم، خوش مي گذشت يه بادي هم به اون كله پوكت مي خورد، در هر حال نيم ساعت، يه ساعت ديگه حركت مي كنيم. خواستي بيا.

- از تعارفت خيلي ممنون، شما تشريف ببريد، خوش بگذره.

كاوه -راستش من هم حوصله ندارم برم، مي خواستم خرت كنم با هم بريم! حالا كه نمي آي من هم دو روزه مي رم و برمي گردم. چيزي نمي خواي از اونجا برات بيارم.

-جز سلامتي شما، خير.

كاوه – بهزاد، جان من، پولي چيزي لازم نداري؟

كاوه – خير، ممنون. دولتي سرت خزانه مملو از سكه هاي طلا و جواهره! شما بفرمائيد.

كاوه با بي حوصلگي رفت و قرار شد دو روز ديگه برگرده، نمي دونم چرا تا ديدم كاوه ميره شمال و تا دو روز ديگه بر نمي گرده، احساس تنهايي كردم و دلم گرفت. رفتم كه يه كتاب بردارم و سرم رو باهاش گرم كنم كه دوباره در زدند. از پنجره نگاه كردم. يه مرد غريبه بود! در رو واكردم.

- بفرمائيد؟

-منزل آقاي بهزاد فرهنگ؟

- بله خودم هستم، بفرمائيد!

- يه بسته داريد. اين تلويزيون رو يه خانمي براي شما فرستادند.
توي ماشين پشت سرش، يه تلويزيون بزرگ بود.
-ببخشيد متوجه نمي شم.
- خانمي به نام ستايش اين تلويزيون رو خريدند و اين آدرس رو دادن كه بياريمش.
بفرماييد تحويل بگيريد، لطفاً اينجا رو امضا كنيد.
- آقا خواهش مي كنم اين تلويزيون رو برگردونيد. انگار اشتباه شده.
- مگه آدرس درست نيست؟
- آدرس درسته، آدمش رو اشتباه گرفتيد. ببخشيد.
درو بستم و اومدم تو اتاق. خيلي بهم برخورد. از غصه و عصبانيت دلم مي خواست گريه كنم. چرا بايد زبونم بيخودي بچرخه و جلوي فرنوش بگم كه تلويزيون ندارم كه براي اون سوء تفاهم بشه كه من مخصوصاً اين حرف رو زدم كه اونم بره برام تلويزيون بخره.
از خودم بدم اومد. دلم مي خواست سرم رو بزنم به ديوار. اين چه بدبختي كه من دارم.
ديدم نمي تونم توي خونه بمونم. لباسمو پوشيدم و زدم از خونه بيرون.
اگه من هم يه باباي پولدار داشتم. اگه من هم حساب بانكي داشتم كه توش يه يك و صد تا صفر نوشته شده بود. اگه من هم يه باباي پولدار داشتم، اگه من هم يه خونه هزار طبقه داشتم، اگه منم يه ماشين مدل 2020 داشتم، اگه من هم يه ويلاي صدهزار متري تو شمال داشتم، اگه من هم يه هلي كوپتر داشتم يعني چرخ بال داشتم، ديگه اين فرنوش خانم برام تلويزيون تحفه نمي فرستاد.
تو دلم به عشق و احساسم و قلب و دل و روده و معده م و كبد و طحالم چند تا فحش دادم.
بعدش هم حواسمو دادم به چيزهاي ديگه. برف آروم آروم مي باريد. نم نم راه مي رفتم و فقط به در و ديوار نگاه مي كردم و سعي مي كردم به هيچي فكر نكنم. نيم ساعتي كه راه رفتم، خودم رو جلوي در خونه آقاي هدايت ديدم. كمي دست دست كردم كه در بزنم. هر چي فكر كردم ديدم روم نمي شه. همون پشت در نشستم.
هوا سرد بود. تو خودم كز كردم. رفتم تو فكر. سرم رو گذاشتم رو دستهام. تو خودم جمع شدم. مونده بودم چطور شد اومدم اينجا! . حالا كه اومدم چيكار كنم؟
هر چي مي خواستم بلند شم برگردم خونه، پام پيش نمي رفت. دلم مي خواست همونجا بشينم. برف روي سرم نشسته بود. دستام گز گز مي كرد. نمي دونم چرا ياد روزي افتادم كه پدر و مادرم كشته شده بودن و من كنار جاده نشسته بودم و به جسد پدر و مادرم كه روش يه پارچه انداخته بودن نگاه مي كردم. همون بغضي كه اون روز داشتم، الان گلوم رو گرفته بود. آماده شده بودم براي گريه كردن. بد هم نبود. بعد از مرگ پدر و مادرم، سالها از آخرين گريه اي كه كردم گذشته بود كاش كاوه مسافرت نرفته بود. كاش حرفشو گوش مي كردم و باهاش مي رفتم. خون توي رگهام داشت منجمد مي شد.
چند تا سگ از اون طرف خيابون به طرف من اومدن و به فاصله يك متري كه رسيدن و من رو نگاه كردن. يكي شون جلو اومد، من رو بو كرد و بعد رفت پيش بقيه و راهشون رو گرفتن و رفتند. انگار به بقيه گفت، برين اين زندگيش از ما سگي تره!
راستم مي گفتن كدوم ديونه اي تو اين برف و سوز و سرما مي اومد كنار در يه خونه چمباتمه مي زد و مي نشست! ؟
دستهامو تكون دادم كه خون توش بحركت در بياد. نمي دونم اون موقع در دلم از خدا چي مي خواستم كه يكدفعه در باز شد و آقاي هدايت هز خونه اومد بيرون. آروم سرم رو برگردوندم و بهش سلام كردم.
هدايت – بهزاد، توئي پسرم. اينجا چيكار مي كني؟ از كي تا حالا اينجائي كه اينقدر برف روت نشسته؟! چرا در نزدي؟ ديدم اين زبون بسته طلا اومده پشت در رو بو مي كنه! پاشو پاشو بريم تو. ا داري يخ مي بندي!
با سختي بلند شدم و همراه آقاي هدايت وارد خونه شديم. دستي به سر و گوش طلا كشيدم كه جلو اومده بود و منو بو مي كرد. انگار اين حيوون فكر من بوده! اگر پشت در نمي اومد بايد چيكار مي كردم؟
هدايت- چي شده اتفاقي افتاده؟
-نخير، چيز مهمي نيست. ببخشيد بي موقع اومدم.
هدايت – ازت بوي غم به مشامم مي رسه! دنيا بهت سخت گرفته، آره؟
وارد ساختمون شديم و آقاي هدايت من رو برد جلوي شومينه كه روشن بود، نشوند. گرماي دلچسب آتيش، يخ هامو آب كرد. يخ دلم رو هم آب كرد و چائي به موقعي هم كه برام آورد، گرمي توي رگهام ريخت.
-ازخونه اومدم بيرون. نمي دونم چطور يه دفعه ديدم پشت در اينجا رسيدم.
خجالت كشيدم در بزنم.
هدايت – چرا؟ خودم ازت خواسته بودم كه بياي پيشم.
بلند شد و رفت و از جائي برام نون و پنير و گوجه فرنگي آورد و جلوم گذاشت.
هدايت – بخور، ناقابله. فقط همين رو توي خونه دارم. ببخشيد.
-دستتون درد نكنه، همين عاليه.
كمي مكث كرد و گفت:
-مي خوام يه چيزي بهت بگم اما مي ترسم بهت بر بخوره.
-شما صاحب اختياريد، جاي پدر من هستين. هر چي تو دلتون هست بفرمائين. ناراحت نمي شم.
هدايت- خواستم بگم اگه مشكلت با پول حل مي شه، برو يكي از اون كتابها رو وردار و ببر و بفروش و سرو ساماني به زندگيت بده. به درد من كه نخورد، شايد گره اي از زندگي تو واكنه.
برگشتم و به كتابخونه قديمي اتاق كه پر بود از كتابهاي قديمي و خطي كمياب نگاه كردم و گفتم:
- دنبال مال دنيا اينجا نيومدم. نمي دونم اصلاً براي چي اومدم اينجا. انگار يكي منو آورد اينجا.
هدايت دستي به سرم كشيد و گفت: ميدونم، كور شه كاسبي كه مشتري شو نشناسه!
بعد رفت جلوي يه گنجه و حدود پنج شش دقيقه واستاد. مونده بودم اونجا چيكار داره؟! بعد در گنجه رو باز كرد و به يه چيزي خيره شد. چند دقيقه اي هم همين طور گذشت. بعد دست كرد و يه جعبه كه روش يه بند انگشت خاك نشسته بود در آورد. وقتي برگشت يه قطره اشك گوشه چشمش بود.

با آستينش خاك روي جعبه رو پاك كرد و از توش يه ويلن قديمي و رنگ رو رفته رو بيرون آورد و گذاشت جلوش روي زمين. بازم نشست و نگاهش كرد. بازم اشك از چشماش اومد. برام خيلي عجيب بود. يه فوت بهش كرد و دستي به كوكش زد و رو به ويلن گفت: طلسم شكست!
بعد شروع به زدن كرد. صداي گريه ساز بلند! ناله هايي اين ساز كرد كه غم خودم رو فراموش كردم. هر آرشه اي كه روي سيم مي كشيد، صد ورق خاطره از كتاب تلخ زندگي رو برام مي خوند.
همين كه گله هاي ساز شروع شد. باد از زوزه افتاد. صداي قل قل سماور خاموش شد. چشمهام رو بسته بودم و به اين داستان گوش مي كردم! از اين دنيا جدا شدم و انگار روي ابرها مي رفتم. حال خودم رو نمي فهميدم. يه ماه گذشت، يه سال گذشت، ده سال گذشت، نميدونم. فقط يه وقت چشمهامو باز كردم كه هدايت ويلن رو گذاشته بود رو زمين. نگاهي بهش كردم و گفتم:
-دستتون درد نكنه پدر. خون گريه كرد اين ساز. اين پنجه ها رو بايد طلا گرفت.




ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.