قصه شب: ياسمين 9

29 شهریور 1392   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی, قصه شب   0 نظر   562 بازدید   |






يه نگاهي به ويلن كرد و يه نگاهي به من و گفت:
- سالها بود كه اين ساز بود و قفل به لبهاش خورده بود! به حرمت تو آزادش كردم.
حتماً برات خيلي عجيبه هان؟ با خودت مي گي اين ثروت و خونه و زندگي چيه و اين نون و پنير چيه؟
اين ساز زدن چيه و اين حرفا چيه؟ شايد فكر مي كني كه من از اون آدمهاي خسيس م كه بخودشون هم روا ندارن؟
- من هيچوقت يه همچين فكري نمي كنم. شما اگر خسيس بودين امكان نداشت كه دلتون راضي بشه كه من به كتابهاتون نگاه كنم چه برسه به اينكه بخواهين يكي از اونها رو هم به من بديد.
هدايت – بازم ميگم، هر كدوم رو كه دلت مي خواد وردار ببر بفروش. اينكه مي گم تعارف نيست. از ته دل مي گم.
- خيلي ممنون. ولي درست گفتيد. متوجه اين حالت روحي شما نمي شم.
هدايت رفت يه گوشه نشست و تكيه شو به يه مخده داد و سيگاري روشن كرد و نگاهي به اتاق انداخت و گفت:
- اين اتاق تمومش آينه كاري يه اونم قديمي. اتاق پنجاه متري هست. حالا حساب كن كه در و ديوارش چقدر مساحت داره؟ استاد آينه كار، اين ديوار ها رو با تيكه هاي كوچيك آينه درست كرده. قطعات آينه، از بس ريز و كوچيك هستن نمي شه شمردشون.
تيكه تيكه اينها رو كنار هم گذاشته و نقش زده تا اين اتاق به اين صورت در اومده.
اگر هر كدوم از اين آينه هاي كوچيك نباشن، جاشون خالي مي شه و نقش بهم مي خوره، زندگي من هم مثل اين اتاقه! تك تك اين قطعات ريز آينه اون رو درست كردن. براي همين هم خودم رو توش نگاه مي كنم. چهره م صد تيكه نشون داده مي شه! مثل يه صورت زخمي!
تو اين دنيا هر كدوم از ما به چيزي محكوم هستيم. تو هم انگار محكومي كه سرگذشت من رو بشنوي. نمي دونم برات از كجا شروع كنم. بهتره از جائي بگم كه تقريباً همه چيز رو، البته در حد سن خودم مي فهميدم.
شش سالم كمي بيشتر بود. توي يه يتيم خونه زندگي مي كردم. البته تا يادم مي آد چشم باز كردم و اونجا بودم.
پدر و مادرم كه اصلاً يادم نيست. يعني نديدمشون كه يادم باشه.
كسي هم نبوده كه بهم بگه اونها كي بودن و چي شدن.
يتيم خونه يه ساختمون كهنه و درب و داغون بود كه هر لحظه منتظر بوديم سقف يا ديوار يه جاش بريزه روي سرمون. يه حياط بزرگ داشت كه دور تا دورش ديوارهاي بلند بود.
يه طرف اين يتيم خونه باغ خيلي خيلي بزرگي بود كه وقتي توش قايم مي شديم اگر صد نفر هم دنبالمون مي گشتند نمي تونستن پيدامون كنن.
من الان حدود هفتاد و خرده اي سالمه. حالا حساب كن اين جريان مال چه وقتيه؟! جلوي ساختمون ما يه كوچه خاكي بود و طرف ديگه مون يه ديونه خونه!
تا روز بود و هوا روشن. هيچ صدائي از اين ديونه ها در نمي اومد. اما چشمت روز بد نبينه تا هوا تاريك مي شد صداهائي از اون طرف مي اومد كه مو به تن آدم راست مي شد.
صداي ناله، صداي گريه، صداي كتك زدن، صداي زنجيري كه جرينگ جرينگ بهم مي خورد. صداي جيغ زنها. خلاصه همه چيز. يتيم خونه ما يه رئيس مرد داشت كه، اي آدم بدي نبود. اما يه معاون زن داشت كه از ترسش ديوونه هاي حياط بغلي هم جرأت نفس كشيدن نداشتن. چه برسه به ما بچه هاي قد و نيم قد!
بزرگترين ما بچه ها، يازده دوازده سالش بود كه به اصطلاح گنده يتيم خونه بود و بقيه تحت امر اون. هفت هشت تا نوچه داشت كه دستوراتشو اجرا مي كردن. يعني اون دستور مي داد و ما بايد اجرا مي كرديم و اين نوچه ها هم بالا سرمون بودن. اسم اين پسر اكبر بود.
قديمي ترين بتيم اين يتيم خونه بود و كاركنان اونجا هم اون رو ارشد ما حساب مي كردن. اين يتيم خونه هم مدرسمون بود، هم خونه مون هم گردشگاهمون بود و هم شكنجه گاهمون. اون وقتهام كه مثل حالا نبود. نمي دونم شيرخوارگاه فلان و بهمان و از اين چيزها باشه و تلويزيون مرتب براشون جشن بگيره و مردم پول بدن و رسيدگي بهشون بشه.
ما اصلا حق نداشتيم پا از اونجا بيرون بذاريم. هيچكس هم از اونجا رد نمي شد. فقط سالي چند نفر كه مي گفتن مأمور دولت هستن نيم ساعت مي اومدن تو دفتر مي نشستن و يه چائي مي خوردن و مي رفتن. خلاصه فريادرس ما اونجا فقط خدا بود.
كوچكترين بي انضباطي، جوابش شلاق بود و حبس. يه زيرزمين پر از موش و رطيل و عقرب كه خودشون بهش مي گفتن سياه چال! خلاصه جهنمي بود اونجا!
لعنت به پدر و مادرم نمي فرستم، چون نمي دونم چي شد كه سر از اونجا در آوردم. شايد مرده بودن، شايد هم خودشون من رو اونجا برده بودن. خدا مي دونه. فقط ايطوري بگم كه هر چند وقت به چند وقت دو سه نفر از اونجا مرخص مي شدن.
حالا يا فرار مي كردن يا مريض مي شدن و از اين دنيا مرخص مي شدن و يا اينكه زير شكنجه اون پدر سوخته ها يه بلائي سرشون مي اومد!
غذاي اونجا ديگه معركه بود. نون خالي به عنوان صبحانه و اكثراً آبگوشت بدون گوشت براي ناهار و گاهي تخم مرغ و شام هم نون و چائي! اونهم كاشكي اونقدر مي دادن كه سير بشيم!
از لباس هم كه چي برات بگم. ديگه اسمش لباس نبود. يه چيز پاره پوره به تنمون بود! فقط تا اونجا كه يادمه يه بار قرار بود شاه بياد اونجا ازش فيلمبرداري كنن يا ملكه بياد يا وزير بياد، نمي دونم كي قرار بود بياد كه همه به جنب و جوش افتادن و كمي اونجا رنگ و بوي نظافت به خودش ديد و براي ما يكي يه دست لباس نو آوردن و تنمون كردن كه البته كسي كه قرار بود بياد نيومد و لباس ها رو ازمون گرفتن و دوباره همون گدا كه بوديم، شديم.

اينا رو كه گفتم يه شرح حال بود از اوضاع اون يتيم خونه. صد رحمت به زندان باستيل! قرار اونجا بر اين بود كه هر روز چند تا از بچه ها، مقداري از غذاشون رو نخورن و بدن به اكبر و نوچه هاش. اين قانون بود اگر كسي از ما ها سرپيچي مي كرد، يه گوشه گيرش مي انداختن و تا مي خورد كتكش مي زدن. اينها كه تا حالا گفتم، براي اين بود كه بدوني من كجا زندگي مي كردم. سرگذشت اصلي من از اينجا شروع مي شه.
پسرم همينطور كه من حرف مي زنم و تو هم گوش مي دي، نون و پنيرت رو هم بخور. انشاء الله دفعه ديگه كه بياي، ازت بهتر پذيرائي مي كنم. نه كه خودم تنهام. اينه كه همين نون پنير هم از سرم زياده.
هر وقت هم كه هوس كردي خودت براي خودت چائي بريز. ديگه تعارف نكن.
- چشم فقط خواهش مي كنم به خاطر من تو زخمت نيفتين كه من هم معذب نشم. خب مي فرموديد:
هدايت – آره، چي مي گفتم؟ حواس برام نمونده!
- گفتيد سرگذشت اصلي من از اينجا شروع مي شه.
خنديد و گفت:
- معلوم مي شه حواست جمعه حرفامه. آره پسرم كه تو باشي، داستان اصلي زندگي من، يعني چيزي كه ارزش گفتن و شنيدن داشته باشه از اينجا شروع مي شه. همونطور كه گفتم هر كدوم از ما بچه ها نوبتي بايد از غذاي خودمون مي زديم و به اكبر و نوچه هاش مي داديم. يه شب كه نوبت من بود، يواشكي اندازه يه كف دست نون گذاشتم زير پيراهنم كه بيارم و بدم به اكبر، گويا همون موقع خانم اكرمي من رو ديد. اين خانم اكرمي در واقع اسمش اكرم بود كه گفته بود بهش بگن خانم اكرمي! البته اين زن معاون يتيم خونه نبود. كار و پست اصليش، سرپرست كاركنان اونجا بود كه از جيك و پيك همه، بخصوص مدير خبر داشت. خود مدير هم ازش حساب مي برد.
زن بد طينتي بود. كينه اي، بي چاك دهن. بي رحم.
اون شب به من چيزي نگفت. يعني چيزي هم نبايد مي گفت. سهم خودم بود.
صبح كه بلند شديم، همه رو توي حياط جمع كردن. مونده بوديم معطل كه چكارمون دارن! يه نيم ساعتي كه منتظرمون گذاشتن ة اين زن سنگدل عقده اي با يه گوني كه از توش يه طناب آويزون بود و يه چيزي توي گوني وول مي زد اومد. كنجكاو شده بوديم كه ببينيم توي گوني چيه. چشمها همه به گوني بود و صدا از كسي در نمي اومد.
خانم اكرمي تند به صورت همه نگاه كرد و بعد نگاهش روي من ثابت شد. داشت از ترس نفسم بند مي اومد. نزديك بود كه خودم رو خراب كنم.
بعد از اينكه خوب من رو با نگاهش چزوند گفت:
بعضي از شما بي پدر و مادرها بركت خدا رو كه ما با بدبختي از دولت گدائي مي كنيم حيف و ميل مي كنن. انگار شكمتون گوشت نو بالا آورده.
اين دفعه نخواستم اون توله سگ رو تنبيه كنم فقط صداتون كردم كه ببينيد عاقب گربه اي كه بدون اجازه من نون يتيم خونه رو بخوره چيه؟
بعد اشاره اي به يكي از كارگرها و اون هم گوني رو برد طرف يه درخت و طناب رو انداخت بالاي يه شاخه و خانم اكرمي سر طناب رو گرفت و كشيد.
تا حالا علت نگاه شوم اين زن رو نفهميده بودم. وقتي گربه زبون بسته رو ديدم كه چطور از درخت با يه طناب دور گلو، آويزون بود و خر خر مي كرد و روي هوا پنجول مي زد، تازه جريان رو فهميدم. گربه بيچاره قربوني يه كف دست نون شده بود كه من ديشب براي اكبر آورده بودم. حيوون رو بي گناه دار زدن. فكر كرده بودن نون رو براي اون آوردم.
من گاهي با اين گربه بازي مي كردم. زبون بسته بي آزار بود. اونجا كسي يه لقمه نون هم بهش نمي داد داشت حالم بهم مي خورد. نفرت تو چشمام موج مي زد. تا اون موقع دار زدن يه موجود رو با چشم نديده بودم. با اينكه تمام بدنم از ترس و خشم مي لرزيد اما نمي تونستم چشم از گربه بردارم. بلاخره نمي دونم چطور شد و چه حالي به من دست داد كه بطرف خانم اكرمي دويدم و تا اومد به خودش بياد طناب رو از دستش گرفتم و گربه رو آزاد كردم.
طناب از روي شاخه رد شد و گربه افتاد زمين و با سرعت فرار كرد و رفت. راست مي گفتن كه گربه هفت تا جون داره!
برگشتم و به صورت خانم اكرمي نگاه كردم. داشت مي خنديد! انگار از كار من عصباني كه نبود هيچي، خيلي هم خوشحال بود! آخه بچه ها با شناختي كه از اين زن داشتن كمتر بهانه دستش مي دادن. اين بود كه هر وقت كسي جسارتي بخرج مي داد و كاري مي كرد، خانم اكرمي خوشحال مي شد. چون كسي رو داشت كه شكنجه كنه و لذت ببره.
همونجا واستادم و سرم رو انداختم پايين. تازه متوجه شده بودم كه چه كاري كردم! صدا از بچه ها درنمي اومد. با اشاره خانم اكرمي، چوب و فلك حاضر شد. دو تا از كارگرها گالش هامو از پام در آوردن و پاها مو تو فلك بستن. تركه رو خود خانم اكرمي دستش گرفته بود اومد جلوي من و گفت: حيوونا رو خيلي دوست داري؟ آره؟
فقط با كينه نگاهش كردم كه گفت: بچه خوب نيست كه اينطوري تو چشماي بزرگتر زل بزنه. نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و گفتم: اون نون مال خودم بود. به گربه هم ندادم بخوره.
تا اين رو گفتم در حالي كه با تركه به شدت به كف پاهام مي زد، داد زد: مال تو، توي تنبونته! اينجا شما فقط يه تيكه چلوار كفني دارين! گه سگها!

ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.