اونقدر به كف پاهام زد تا تركه شكست. درد ضربه هاي آخر رو حس نمي كردم گريه هم نمي كردم. بخاطر همين هم بيشتر عصباني شده بود. اگه التماس مي كردم و گريه زاري، انگار ارضا مي شد و كمتر منو مي زد. اما نمي دونم چرا نه گريه كردم نه التماس.
خون از كف پام راه افتاده بود و چكيده بود تو پاچه شلوارم. حتماً از خودت مي پرسي كه يه پسر بچه شش هفت ساله چرا اين خلق و خو رو داشته؟
آخه مي دوني، بچه هائي كه تو يتيم خونه ها زندگي مي كنن، با بچه هاي ناز پرورده توي خونه فرق دارن. اونها خيلي بيشتر از سن شون چيز مي فهمن. بد بختي كشيدن و سختي.
تركه كه شكست، ولم كرد و پاهامو باز كردن و رفتن. قانون اونجا اينطوري بود كه وقتي بچه اي تنبيه مي شد، اگر كسي سراغش مي رفت و كمكش مي كرد، اونم تنبيه مي شد.
كشون كشون خودم رو رسوندم تو خوابگاه و يه گوشه افتادم. درد پا از يه طرف و گرسنگي از يه طرف و بغضي كه داشت خفه ام مي كرد از يه طرف ديگه عذابم مي دادند. يه دربون پير داشتيم به نام بابا سليمون. مرد خوبي بود. يواشكي اومد سراغم و از يه قوطي مرهمي در آورد و ماليد كف پاي من و قوطي رو هم داد و بهم گفت كه هر روز روي زخمها بمالم كه پام قانقاريا نشه. يه تيكه نون هم بهم داد و رفت.

نمي دونم توي اون مرهم چيزي بود يا اينكه محبتي كه اون موقع بابا سليمون به من كرد باعث شد درد پام كمي آروم بشه! ميدوني بچه هايي كه توي اينجور جاها زندگي مي كنن، تشنه محبت و مهربوني هستن. اگه كسي براشون كاري بكنه، ذره هاي محبتش رو هم حروم نمي كنن!
وقتي تنها شدم بي اختيار اشك از چشمهام سرازير شد. بدون صدا گريه مي كردم. در ذهنم مادرم رو زني مهربون مجسم مي كردم و پدرم رو هم پدري با محبت. تو عالم رويا مي ديدم كه مادرم گريه كنون با دستهاي ظريف خودش اشكهامو پاك مي كنه و پدرم رو مي ديدم كه عصباني به سراغ خانم اكرمي مي ره و تا مي خوره كتكش مي زنه و بعد پيش من مياد و با لبخندي كه خشم رو پشت خودش پنهون كرده، بهم مي گه: پاشو پسرم، گريه نكن. گريه مال دختراس. مرد كه به اين زودي ها اشكش در نمي آد. آفرين به پسر شجاعم كه نذاشت اون حيوون بي گناه رو دار بزنن. بعد در حاليكه اشك توي چشمش حلقه زده و از ناراحتي لبهاشو گاز مي گيره، زخمهاي كف پامو برام با يه دستمال كه از تو جيبش در مياره مي بنده.
نوازش دستهاي مادرم، دلم رو پر از اميد مي كنه و حرفهاي پدر، جون تازه اي توي تنم مي آره. اما تا چشمهامو باز مي كنم، فقط در و ديواره كه مي بينم.
براي يه يتيم، همين هم كه پدر و مادرش توي رويا بسراغش بيان، غنيمته!
سرم رو بطرفآسمون كردم و نگاهي به خدا! وقتي دوباره چشمهامو بستم كه شايد روياي پدرم و مادرم رو ببنيم، احساس كردم كه دستي رو شونه گذاشته شد. مخصوصاً چشمهامو باز نكردم كه اين حس تموم نشه كه دستي ديگه شروع به پاك كردن اشكهام كرد.
اين ديگه رويا نبود. برگشتم و كنارم رو نگاه كردم. پسري بود همسن و سال خودم. پيشم نشسته بود و گريه مي كرد. بهش گفتم اگه بفهمن اومدي اينجا، تنبيهت مي كنن. بهم خنديد و دولاشد و صورتم رو بوسيد و گفت: اومدم ازت تشكر كنم، اسم من عباسه. خوب شد كه نذاشتي اون گربه رو بكشن.
اينو گفت و بلند شد و رفت. همين كافي بود كه از كاري كه كردم احساس غرور كنم. در خودم يه قدرت عجيبي حس مي كردم. مي ديدم كه كاري كه كردم ارزش فلك شدن و كتك خوردن رو داشته. ديگه زخم پام درد نمي كرد. لبخندي گوشه لبهام نشست.
اون شب گذشت. فردا صبح دوباره توي حياط جمعمون كردن. چون روي پاهام نمي تونستم بايستم، دو نفر زير بغلم رو گرفته بودن وقتي همه ساكت شدن، خانم اكرمي صدام كرد.
بچه ها همونطوري بردنم جلوي صف. ازم پرسيد نون رو براي كي آورده بودم بيرون. تو دلم گفتم اگه بگم همين بلا سر اكبر مي آد. اگه هم نگم دوباره فلك مي شم. داشتم با خود كلنجار مي رفتم كه چيكار كنم يكي وادارم كرد كه بگم نون رو واسه گربهه آوردم بيرون.
خانم اكرمي نگاه تندي به من كرد. تو چشماش مي ديدم كه از خدا مي خواد تا يه بار ديگه كتكم بزنه. اما انگار خدا برام خواست و بابا سليمون اومد جلو و يه چيزي در گوش خانم اكرمي گفت و اونم تند به طرف دفتر يتسم خونه رفت. يه نفسي كشيدم. پدر سگ صورتش رو انگار از سنگ تراشيده بودن. كوچكترين مهربوني توش ديده نمي شد.
بابا سليمون مرخصمون كرد و بچه ها زير بغلم رو گرفتن و بردن تو خوابگاه. نيم ساعتي كه گذشت ديدم رفت و اومد و بدو بدو تو ساختمون شروع شد. حدس زدم كه حتماً يه عده از طرف دولت اومدن اونجا.
برام فرقي نداشت چون اومدن اونها نفعي به حال من نداشت. براي خودم تكيه ام رو به ديوار داده بودم و پاهام رو دراز كرده بودم و تو افكار خودم بودم كه يه مرتبه مدير و خانم اكرمي و چند تا از كارگرها همراه عده اي مرد با لباسهاي اعياني كه يه زن و يه دختر باهاشون بود اومدن تو خوابگاه.
خوابگاه يه سالن خيلي بزرگ بود با ديوارهاي بلند. يه طرفش پر از تشك و پتو بود كه روي هم چيده شده بود شبها اين تشكها رو پهن ميكرديم و روش مي خوابيديم. البته اسمش تشك بود وگرنه به نازكي پتوهامون بود.
وقتي منو اونجا ديدن، يكي شون ازم پرسيد كه بچه تو چرا نرفتي توي حياط؟ يكي ديگه بهم گفت: وقتي آقا باهات صحبت مي كنن، بلند شو واستا!
سرم رو بلند كردم و گفتم كف پاهام زخمه، نمي تونم واستم. مردي كه همه بهش احترام مي ذاشتن اومد جلو و نگاهي به كف پام كرد و پرسيد: پات چي شده؟
زير چشمي به خانم اكرمي نگاه كردم كه با رنگ پريده، چپ چپ داشت نگاهم مي كرد.

يه لحظه دلم خواست فريا بزنم و بگم كه اين زن ديوانه، بخاطر يه كف دست نون خالي اين بلا رو سرم آورده، اما خودم رو نگه داشتم و گفتم: تو خارها راه رفتم. پاهام اينطوري شد. مرده به مدير دستور داد كه زخمهامو پانسمان كنن. در همين موقع اون دختر كوچولو جلوم نشست و پرسيد: اين جوجوها چي ان تو موهات راه مي رن؟
دست كردم و چنگي به موهام زدم و يكي از شپش ها اومد تو دستم. نشونش دادم و بهش گفتم: شيپش تا حالا نديدي؟!
گفت: نه، گاز مي گيرن؟
گفتم: نمي دونم و شپيش رو با ناخنم له كردم.
گفت: چرا كشتيش؟ گناه داره!
همه زدن زير خنده. خودم هم خنده ام گرفت. دلم مي خواست ديروز اينجا بود و مي ديد كه داشتن يه گربه بد بخت رو دار مي زدن!
گفت: يكيش رو مي دي من باهاش بازي كنم؟
در همين موقع اون خانمه كه لباس قشنگي تنش بود و بوي خوبي هم ازش مي اومد دست بچه ش رو كشيد و بلندش كرد و گفت: دخترم شپيش خون مي خوره. مال بچه هاي كثيفه. نبايد بهش دست زد. آدم مريض مي شه. اگه بچه ها مرتب حموم كنن سرشون شپيش نمي ذاره.
دختر كوچولو گفت: پس چرا اينها مريض نمي شن؟
خانمه جوابي نداشت بهش بده كه من گفتم: ما عادت كرديم. اينجا همه مون شپيش داريم. اون خانمه نگاهي به من كرد و سرش رو انداخت پايين.
دختر كوچولو دست مادرش رو ول كرد و اومد نزديك من و پرسيد: تو چرا شپيش داري و كثيفي؟ نمي دونستم چطوري بايد به اين بچه وضع خودمون رو بگم. اون معني درد و غم و غصه بي كسي رو از كجا مي فهميد؟ كمي مكث كردم. انگار همه منتظر جواب من بودن. اين بود كه گفتم، من مثل تو مادر ندارم كه تميزم كنه.
گفت: خودت كه دست داري! برو حموم با صابون خودت رو بشور.
بازم خندم گرفت. مي خواستم بهش بگم اينجا ماهي يه بار همه مون رو مي برن تو حياط و با سطل، آب مي ريزن رو كلمه مون. تازه وقتي تابستونه و هوا گرم. زمستون كه هيچي. اما ترسيدم بعدش فلك بشم. پس گفتم: چشم مي رم حموم و خودم رو تميز مي كنم.
برگشت به مادرش گفت: مامان اينو ببريم خونه مون. با هم بازي مي كنيم.
يه لحظه نور اميدي تو دلم روشن شد. اگه اينا من رو با خودشون مي بردن؟! اگه مي شد كه من هم يه زندگي مثل اين بچه داشته باشم. اگه منم مي شد يه همچين لباسهايي تنم كنم. اگه مي تونستم يه همچين كفشي پام كنم. اصلاً چه فرقي بين من و اين بچه اس؟
كه خانمه محكم دست دخترش رو كشيد و با خودش از خوابگاه بيرون برد. نفهميدم از من فرار كرد؟ يا از خودش و وجدانش!
وقتي همه با سكوت از اونجا رفتن، خانم اكرمي نگاهم كرد و گفت: شانس آوردي كه جلوي زبونت رو گرفتي وگرنه كاري مي كردم كه ديگه نتوني حرف بزني!
مي خواستم وقتي اينا رفتن، بندازمت تو ساه چال. ولي اين دفعه بخشيدمت.
اينو گفت و رفت. وقتي تنها شدم، دوباره توي موهام چنگ زدم. يكي دو تا دونه شپش اومد توي دستم. چندشم شد. آدم تا وقتي چيزي رو ندونه زجر نمي كشه. اما وقتي فهميد چرا! ديگه خيلي چيزها ناراحتش مي كنن. امان از هوشياري!
خلاصه در اثر حرفهاي اون دختر بچه از خودم خجالت كشيدم. تصميم گرفتم كه تميز باشم حتي با اون امكانات و وضع بدي كه داشتم.
چند روزي گذشت و پاهام تقريباً خوب شدن. يه صبح كه يه گوشه حياط نشسته بودم و تو اين فكر بودم كه چطوري، دور از چشم كارگرا و خانم اكرمي، دو تا سلط آب روي سرم بريزم و از دست اين شپش ها و كثيفي نجات پيدا كنم، اكبر سراغم اومد و كنارم نشست و دستي به پشتم زد و گفت: خوشم اومد، معلوم شد اس و قس داري. به ابوالفضل اگه اون روز نفست در مي اومد و جيك مي زدي، شيردونت رو مي كشيدم بيرون. حالام اگه دوست داري، عشقه! بيا تو دارو دسته خودمون!
ازش تشكر كردم. خوشم نمي اومد كه با اكبر و نوچه هاش بگردم. از زورگوئي بدم مي اومد. وقتي بهش گفتم خنديد و گفت: خود داني. اما هر وقت گير داشتي حاجيت رو خبر كن. بهش گفتم اگه طوري بشه كه بتونم دو تا سطل آب گير بيارم و خودم رو بشورم خوب مي شه. از خنده نزديك بود غش كنه. وقتي خوب خنده هاشو كرد گفت: مگه كثافت چه عيبه شه كه مي خواي بري سراغ نظافت؟! جوجه! ما هر چي تن مون رو كيسه بكشيم و چرك بكونيم بازم پرورشگاهي و يتيميم! نون نداريم بخوريم تو دنبال قرقوروتي؟



ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.