گفتم: پس هيچي، بلند شدم كه برم، كمي اين ور و اون ور رو نگاه كرد و گفت: اگه بازم دهنت قرص باشه يه جايي مي برمت كه عقل جن هم نمي رسه.
بعد دست خودش رو چند بار گاز گرفت و دوباره گفت: بپر دنبالم بيا.
چند تا از نوچه هاش رو صدا كرد و همه راه افتاديم. ته حياط، جايي كه يه كوه تير و تخته روي هم چيده شده بود ايستاديم و يكي از بچه ها، بشكه اي رو كنار زد و پشتش يه سوراخ نسبتا بزرگ توي ديوار پيدا شد. اكبر تند من رو به طرف سوراخ هل داد و گفت: برو ته باغ. همين جوري راست شيكمتو بگير و برو. صداي آب رو مي شنفي. اما حواست رو موقع رفت و آمد جمع كن گندكار در نياد و سولاخ لو نره.

بعد پشت سر من يه بشكه رو دوباره سر جاش گذاشت.
يه لحظه ترس برم داشت. تا اون موقع يادم نمي اومد كه اين طرف ديوارهاي يتيم خونه رو ديده باشم. برگشتم و به باغ نگاه كردم. تا چشم كار مي كرد درخت بود و همه سبز. احساس پرنده اي رو داشتم كه بعد از سالها اسارت، حالا آزاد شده بود. هم مي خواستم پرواز كنم و هم از پرواز وحشت داشتم. از اين حس سرم گيج مي رفت. نشستم و چشمهامو بستم مدتي به صداي باد كه از بين برگها مي وزيد گوش دادم. صداي پرنده ها كه هميشه از اون طرف ديوار بگوشم مي رسيد، حالا برام تازگي داشت! همونطور كه چشمهام بسته بود گوش مي كردم و آزادي رو مزه مزه مي كردم.
به اينجاي داستان كه رسيد متوجه من شد و گفت:
-پسرم تو كه دست به شامت نزدي! نون و پنير باب ميلت نيست؟
حق داري!
-اختيار داريد. محو صحبتهاي شما بودم. چشم الان مي خورم.
هدايت – سرت رو درد آوردم. خيلي پرچونگي كردم بايد ببخشي.
- نه، نه، اصلاً برام خيلي جالبه. خواهش مي كنم ادامه بديد.
هدايت – راست مي گي يا تعارف مي كني؟
-اين حرفا چيه؟ هر كلمه كه مي فرمايين،توي حافظه ام جا مي دم و با حرص منتظر كلمه بعديم!
هدايت خنديد. شوق گفتن تو چشماش برق مي زد.
هدايت – پس تو تا شامت رو مي خوري، من يه سر به اين زبون بسته طلا بزنم ببينم جا و جوش درسته يا نه. الان بر مي گردم.
بلند شد و از اتاق بيرون رفت. من هم مشغول خوردن شدم و در و ديوار رو هم نگاه مي كردم. بقدري آينه كاري اتاق قشنگ بود كه دلم نمي اومد چشم ازش بردارم.
چشمم به كتابخونه قديمي افتاد. خدا مي دونست چه ثروتي اونجا خوابيده بود.
تابلوهايي كه به ديوار بود شايد هر كدوم سيصد سال قدمت داشت! داشت مغزم سوت مي كشيد. اين خونه مي تونست يه موزه عالي باشه.
بعد از چند دقيقه آقاي هدايت برگشت.
هدايت – بزار برات يه چايي بريزم. نمي دوني چقدر خوشحالم. سالها بود كه براي هيچ كاري شوق نداشتم. احساس مي كنم ديني رو كه به گردنمه، دارم ادا مي كنم.
استكان چاي رو جلوم گذاشت كه واقعاً همراه شنيدن اين سرگذشت، مي چسبيد! بعد سيگاري روشن كرد و گفت:
- پسر گلم كه تو باشي، داشتم مي گفتم. چشمهامو بسته بودم و جرات نداشتم كه بازشون كنم. مي ترسيدم همه ش خواب باشه. آروم لاي يه چشمم رو باز كردم. نه حقيقت داشت درختها، برگها، زمين سبز، همه حقيقت داشت.
بلافاصله به سرم زد كه فرار كنم. نيم خيز شدم!
اما كجا رو داشتم كه برم؟ دوباره نشستم از وقتي كه تونسته بودم فكر كنم دنبال آزادي بودم، اما هيچ وقت اين فكر رو نكرده بودم كه بيرون از پرورشگاه جايي براي ما نيست اين بود كه آروم بلند شدم و همونطور كه اكبر گفته بود مستقيم جلو رفتم.
اصلاً هواي اينجا با اينكه بيست قدم با يتيم خونه فاصله نداشت با اون طرف ديوار فرق داشت! هوا هواي آزادي بود.
كمي كه جلوتر رفتم، صداي شر شر آب رو شنيدم. به طرف صدا رفتم. چند دقيقه بعد از دور جايي رو به اندازه يه ميدون ديدم كه آب مثل آبشار از بلندي توش مي ريزه آب مثل اشك چشم بود. از خوشحالي نزديك بود گريه كنم. دوون دوون به طرف اونجا رفتم. پريدم توي آب. خنك بود و دلچسب!
سرم رو چندين بار زير اب كردم و حسابي چنگ زدم. وقتي روي آب رو نگاه مي كردم شپش ها رو مي ديدم كه دارن روي آب دست و پا مي زنن.
خوشحال بودم از اينكه موهام داره تميز مي شه و ناراحت از اينكه آب كثيف مي شه! باور نمي كني. اون لحظه بزگترين آرزوم داشتن يه صابون بود.
وقتي خوب سر و تنم رو شستم از آب بيرون اومدم و شروع به شستن لباسهام كردم و بعد اونها رو آويزون كردم تا خشك بشه.
كنار آب نشسته بودم و پاهام رو ول داده بودم تو آب. زير پوستم گز گز مي شد. تو حال عجيبي بودم كه از يه جا صداي موسيقي قشنگي اومد. همونطور كه به صدا گوش مي كردم و پاها رو چلپ چلپ تو آب مي زدم، چشمهامو بستم.

نمي دونم چقدر طول كشيد. صداي كلفتي ازم پرسيد: اينجا چيكار مي كني بچه؟

اين دفعه ديگه از ترس نزديك بود گريه ام بگيره. زبونم بند اومده بود. برگشتم و پشتم رو نگاه كردم. يه مرد گنده با ريش بلند و لباس پاره پوره بالا سرم واستاده بود و يه چيزي عجيب غريب تو دستش بود. هر چي زور زدم كه يه كلمه از دهنم در بياد نتونستم.
يارو انگار فهميد و گفت: نترس بچه جون، كاري باهات ندارم. مال اين يتيم خونه اي؟ يا سر بهش اشاره كردم. دوباره گفت: واسه چي اومدي اينجا؟ بازم نتونستم جوابش رو بدم. خنديد و گفت زبونت رو گربه خورده؟
بعد اومد كنارم نشست و دستي به سرم كشيد. دلم كمي قرص شد. گفت: من هر وقت كه دلم مي گيره مي آم اينجا و واسه دلم و اين درختها ويلن مي زنم.
فهميدم كه اون چيز عجيب اسمش ويلن. زير لب پرسيدم اين صدا كه مي اومد از اين بود؟ گفت: آره، خوشت اومد؟ بعد شروع كرد به ساز زدن. اونقدر قشنگ مي زد كه زنگ غم رو از دلم برد. وقتي تموم شد ديگه باهاش غريبه نبودم! انگار آهنگي كه زد، دوست مشتركي بود كه ما رو با هم آشنا كرد.
پرسيدم چه جوري با اين چيز اينقدر قشنگ صدا در مياري؟
گفت: اين چيز اسمش ويلن. خوشت اومد؟
گفتم خيلي. بازم بزن.
-بعداً اسمت چيه؟
اسمم رو بهش گفتم. گفت: اسم من رضاس بهم ميگن رضا ديوونه. چند وقته كه توي يتيم خونه اي؟
- گفتم از وقتي كه يادم مي آد. پاهام رو از تو آب در آوردم و وقتي خواستم كه گالش هام رو بپوشم چشمش به كف پام افتاد و پرسيد:
پات چي شده؟ گفتم هيچي و زود گالش هام رو پام كردم.
پرسيد: فلكت كردن؟ با سر جواب دادم. دوباره پرسيد: واسه چي؟
مجبوري جريان رو بهش گفتم. اشك تو چشماش جمع شد و بدون اينكه چيزي بگه ويلن رو برداشت و يه چيزي زد كه بغض تو گلوم نشست!
وقتي تموم شد پرسيد: دلت مي خواد يادت بدم كه ويلن بزني؟
قند توي دلم آب كردن. گفتم از خدامه. گفت امروز ديگه نمي شه. از فردا هر وقت ديدي اين كلاه به يكي از شاخه هاي درخت پشت ديوار يتيم خونه آويزونه، خودت رو برسون اينجا. فقط مواظب باش كسي نفهمه.
خنديدم، اونم خنديد و گفت: حالا پاشو لباسهاتو بپوش! تازه يادم افتاد كه لباس تنم نيست! خجالت كشيدم و زود پريدم پشت يه درخت. خنديد و لباسهام رو از روي پاخه برداشت و پرت كرد طرف من رو گفت: من ديگه مي رم. حواست به خانم اكرمي باشه. از اون جلب هاست.
در حالي كه تند لباسهام رو كه هنوز خيس بد مي پوشيدم، پرسيدم شما از كجا اونو مي شناسي؟ گفت: اكرمي رو مي گي؟ گفتم: آره. گفت: ما ويونه ها خيلي چيزها رو مي دونيم!
اين خانم اكرمي اسم اصليش اكرم خوزي يه، واسه اينكه بچه ها پشت سرش اكرم. . . وزي صداش نكنن. اسمش رو گذاشته خانم اكرمي! اين ضعيفه شيطون رو درس ميده! هر چي واسه يتيم خونه پول و جنس و خوراكي مي آد، مي فروشه. سرشون با مدير تو يه آخوره. مثل رئيس ديونه خونه! حالا يه دفعه ديگه كه اومدي برات تعريف مي كنم.
وقتي لباسهامو تنم كردم و از پشت درخت بيرون اومدم، ديگه رضا رفته بود. تازه شروع كردم با خودم فكر كردن. اين چه جور ديونه اي بود كه هم قشنگ ويلن مي زد و هم اينقدر خوب صحبت مي كرد؟ اين رضا كه صد درجه از خانم اكرمي عاقل تر بود. حقش رو بخواي خانم اكرمي رو بايد مي بردن ديونه خونه كه اينقدر بچه ها رو مي چزوند و زجر مي داد.
يه نيم ساعتي صبر كردم تا لباسها به تنم خشك شد و بعد به طرف يتيم خونه حركت كردم.

دلم نمي خواست كه از اين باغ قشنگ و بزرگ به اونجا برگردم ولي چاره اي نبود. جاي ديگه اي رو نداشتم برم. سلانه سلانه راه رفتم تا رسيدم پشت ديوار. آروم سوراخ گذر رو پيدا كردم و يواش واردش شدم. جلوي سوراخ پر بود از بوته هاي خودرو كه اگه نمي دونستم از كجا وارد باغ شدم، پيداش نمي كردم. آهسته بشكه رو سر جاش گذاشتم. اكبر رو از دور ديدم و بهش خنديدم، اونم بمن خنديد اومد جلو و گفت: اونجا بهت خوش گذشت؟ فقط مواظب باش سوراخ رو به. . . . ندي!
خيلي خوشحال بودم. چيزي رو پيدا كرده بودم كه اميدوارم كنه. از فرداي اون روز همش چشمم به درخت پشت ديوار بود كه به شاخه ش كلاه رضا رو ببينم.
سرم تميز شده بود و ديگه لباس ها و تنم بو نمي داد. احساس خوبي داشتم. دو روز بعد تازه صبحونه رو خورده بوديم كه چشمم به كلاه افتاد و با احتياط از سوراخ رد شدم. اين سوراخ برام مثل دريچه اي به بهشت شده بود.
با سرعت خودم رو به كنار آبشار كوچيك رسوندم. رضا منتظرم بود. سلام كردم.
"سلام، زود اومدي! " معلوم ميشه اشتياق داري. بيا تا زودتر شروع كنيم.
ويلن رو آروم دستم داد. بلد نبودم كه چطور اون رو بگيرم در حالي كه با خنده يادم مي داد گفت: بچه مگه بيل دستت گرفتي؟ آروم بگير و بذار زير چونه ات. آهان خوبه. حالا درس اول.
رضا مثل استادي بهم تعليم مي داد و من خيلي راحت ياد مي گرفتم. وقتي ويلن رو درست با دست چپم گرفتم و چونه م رو روي بدنه ش گذاشتم، انگار سر روي شونه پدرم گذاشته بودم و وقتي با دست راست آرشه رو گرفتم انگار دست مادرم توي دستم بود.
" چرا چشماتو بستي پسر؟ باز كن ببين چكار مي كني؟"

ادامه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.