رضا بود كه بهم فرمون مي داد اما دست خودم نبود. تا شروع به تمرين مي كردم بي اختيار چشمام بسته مي شد. رضا هم ديگه پاپي نشد.
وقتي دو ساعتي با هم كار كرديم. گفت: از اين به بعد بايد تا يه هفته خودت تنها بياي و تمرين كني. همين چيزهايي كه بهت گفتم. ويلن رو مي ذارم تو اون تنه درخت فقط مواظب باش دست به كوكش نزني.
وقتي تمرين تموم شد، رضا از تو جيبش يه چيزي مثل كليد در آورد و به من داد و گفت: پسر جون به اين ميگن شاه كليد! بگير، گمش نكني. توي زير زمين، ته راهرو يه اتاق بزرگه. اونجا انباره. هر چي جنس و خوراكي و لباس و اين چيزها براي يتيم خونه مي آد، مي ذارن اون تو. بايد حواست جمع باشه. يواشكي برو و با اين شاه كليد قفلش رو واكن. حيف و ميل نكن. اندازه شيكمت بخور. بعد در رو دوباره قفل كن و بيا بيرون. يه خورده به خودت برس، داري از لاغري مي ميري!
ازش پرسيدم تو از كجا اونجا رو مي شناسي؟ گفت مال خيلي وقت پيشاس. بچگي هام چند سالي اونجا بودم. ما بچه پرورشگاهي ها بعد از اينكه بزرگ شديم يا جامون تو زندانه يا تو ديونه خونه و يا قبرستون.
پرسيدم تو كه اصلاً ديونه نيستي چرا بردنت اونجا؟ گفت: نصف كساني كه اونجان ديونه نيستن! حداقل از خيلي ها كه اون بيرون دارن راه مي رن، عاقل ترن. مدتي مات نگاهش كردم كه خنديد و گفت: پاشو ديگه برو. دير ميشه و ممكنه بفهمن اومدي بيرون. از جام پريدم و با رضا خداحافظي كردم و به دو رفتم طرف سوراخ.
وقتي توي حياط يتيم خونه رسيدم، گشتم تا اكبر رو پيدا كردم و بهش گفتم كه دنبالم بياد. دو تايي با احتياط بدون اينكه كسي متوجه بشه وارد زير زمين شديم. كارگراي اونجا، يكي دو نفر بيشتر نبودن. براي اينكه حقوق كمتر بدن و همه ش رو خودشون به جيب بزنن كسي رو نمي آوردن از اين بابت شانس آورده بوديم.
وقتي وارد زيرزمين شديم ته راهرو به همون در كه رضا گفته بود رسيديم. به اكبر گفتم مواظب باشه كسي نياد و خودم با شاه كليد مشغول باز كردن قفل شدم. دو دقيقه طول نكشيد زود رفتم تو انبار و در رو پشتم بستم.
چي ديدم! انبار پر بود از برنج و روغن و صابون و خوراكي و پتو و تشك هاي نو نو و خلاصه همه چيز! پدر سگ هاي بي شرف، ماها رو مثل گداها گرسنه و لخت راه مي بردن و تمام اينها رو مي فروختن.
يه كيسه خرما برداشتم و اومدم بيرون و در رو دوباره قفل كردم. تا چشم اكبر به خرما افتاد و در حاليكه آب از چك و چونه اش راه افتاده بود گفت: اي تخم سگ! تو چه زبلي! اي موش مرده آب زيركاه.

دوتايي با خنده افتاديم به جون خرماها. همه رو از هولمون با هسته مي خورديم. وقتي شكمي از عزا در آورديم، دلمون نيومد تنها خوري كنيم. قرار شد شب توي خوابگاه، وقتي چراغها خاموش شد، بقيه رو بين بچه ها پخش كنيم.
جريان رضا رو به اكبر گفتم كمي تو لب شد و گفت: پسر نكنه تو باغ يه دفعه اين مرتيكه يخه تو بگيره و بي سيرتت كنه!
گفتم اگه از اين خيالها داشت كه ديروز وقتي لخت بودم مي كرد. نه، مرد خوبيه. كف پاهام رو كه ديد، دلش ريش شد.
اكبر دست كرد تو جيبش و يه چاقو در آورد و به من داد و گفت اينو بذار تو جيبت. اگه يه وخت خواس حرومزادگي كنه، ناكارش كن. خنديدم و ازش چاقو رو گرفتم. شده بود مثل برادر بزرگم. دو تايي با شوق كودكانه از زير زمين اومديم و خرماها رو يه جا قايم كرديم.
شب اكبر گذاشت تو پيرهنش و آورد تو خوابگاه. وقتي چراغها رو خاموش كردن بچه ها رو جمع كرد و از جيبش يه چاقوي بزرگ در آورد و بازش كرد و جلوي بچه ها گرفت. تيغه چاقو برق مي زد با چشماي از حدقه در اومده به همه نگاه كرد و گفت ك گوش كنيد بز مجه ها. ما لوطي ايم تنها خوري بلد نيستيم. براتون خرما آورديم كه شماهام كوفت كنين. اما اگه يه كلمه از اين جريان جلوي كسي حرف بزنين، بي ناموسم اگه خشتكتون رو جر ندم! اين گزليك رو تا دسته مي كنم به هر چي نابدترتون؟ فهميدين؟اين زنيكه خونه آخرش اينه كه فلكتون كنه يا بندازتتون تو سياه چال. اما من جون تون رو نگيرم ول كن نيستم. از اين بچه ياد بگيرين. ديدين زير فلك لام تا كام زبون وا نكرد. حالا بي صدا بياين جلو سهمتون رو بگيرين. بايد با هسته بخورين كه اين زنيكه بو نبره وگرنه مي فهمه.
نمي تونم اون لحظه رو برات توصيف كنم كه بچه ها چطور خرماها رو مي خوردن. نمي دونستن تو دهنشون بذارن يا تو چشمشون. بعضي ها كه اصلاً نمي دونستن خرما چي هست. اصلاً احتياج نبود كه اكبر بگه. همه خرما رو با هسته قورت مي دادن. خلاصه اون شب براشون شب عيد بود. تو دلم رضا رو دعا كردم. براي يه شب هم كه شده، بچه هاي يتيم با شكم سير خوابيدن.
اينجاي سرگذشت كه رسيديم، آقاي هدايت ديگه خسته شده بود. سيگاري روشن كرد و گفت:
-
اينا كه گفتم يه پرده از صد پرده زندگي من بود. حالا اگه دوست داشتي كه بقيه ش رو بشنوي، بازم بيا. دلت خواست رفيقت رو هم بيار. پسر خوبيه. انگار خيلي هم دوستت داره. تو اين زمونه رفيق خوب كيمياست.
ساعتم رو نگاه كردم. كمي از 9 گذشته بود. اجازه خواستم و بلند شدم. دم در كه داشتم خداحافظي مي كردم هدايت گفت:
بهزاد خان ة بيا اينو بگير. به اهلش اگه بفروشي بالاش خوب پول مي دن. بگير يه كتاب خطي قديمي دستش بود. شايد مال چهارصد پونصد سال پيش.
-
ممنون، اما براي اين چيزها نيومده بودم. چيزي رو كه مي خواستم، پيدا كردم. ممنون بازم مي آم پيش تون. فعلاً خدانگهدار.
هنوز برف مي اومد. اتاقم تا اينجا كمتر از نيم ساعت راه بود. همونطور كه قدم مي زدم به سرگذشت آقاي هدايت فكر مي كردم. با اون ثروت اصلاً تصورش را نمي كردم كه يه همچين گذشته اي داشته باشه. چرا اونطور زندگي مي كرد؟ بنظر مي اومد كه از دنيا بريده! تو همين افكار بودم كه خودم رو جلوي در اتاقم ديدم. وقتي خواستم كليد رو تو قفل در بچرخونم، لاي در، گوشه يه كاغذ رو ديدم. در رو كه باز كردم، افتاد تو اتاق. ورش داشتم يه يادداشت كوتاه از فرنوش بود. ياد جريان عصر افتادم باز دلم گرفت.
توش نوشته بود: بهزاد خان سلام. دوباره آمدم تشريف نداشتيد. فردا خدمت مي رسم. خداحافظ فرنوش ستايش.
چند بار اين جمله رو خوندم. حتي يادداشتش هم بوي عطر مي داد.
گذاشتمش تو يه پاكت و گذاشتم لاي يكي از كتابهام. با اينكه از كارش ناراحت بودم، اما لبخندي روي لبهام نشست.
بساط چاي رو جور كردم و يه گوشه نشستم. صداي ويلن هدايت و رضا هر دو توي گوشم بود. بقدري اون قطعه رو قشنگ اجرا كرده بود كه نمي تونستم فراموشش كنم ساعت حدود 10 بود. رختخوابم رو انداختم و گرفتم خوابيدم كه زودتر صبح بشه. حتي چايي هم نخوردم.
شب خواب رضا ديونه رو با ويلن و هدايت با شاه كليد و اكبر رو با چاقو و بچه هاي يتيم خونه رو با يه كيسه خرما ديدم.
صبح كه بيدار شدم بعد از اينكه دست و صورتم رو اصلاح كردم. رفتم كه براي صبحانه نون تازه بگيرم، ياد خواب ديشب و خرما افتادم. متأسفانه خرما گرون بود و نتونستم بخرما. جاش يك كيلو سيب خريدم و نيم كيلو شيريني. آخه امروز مهمون برام مي اومد. وقتي به خونه برگشتم، بعد از خوردن صبحونه شروع كردم به گردگيري و نظافت.
كارم كه تموم شد منتظر نشستم. هر چي ساعت رو نگاه مي كردم و با چشمام عقربه ها رو به جلو هل مي دادم، انگار كندتر حركت مي كرد.
يه كتاب برداشتم و ورق زدم، اما كو حواس چيز خوندن؟ راديو رو روشن كردم و خودم رو مشغول كردم نيم ساعت نگذشته بود كه تق تق يكي زد به در. از پنجره نگاه كردم، فرنوش بود. در رو وا كردم و خودم رو با اينكه قند تو دلم آب مي كردند بي اعتنا و خونسرد نشون دادم.

فرنوش- سلام. پيغام دستتون رسيد؟
-
سلام. بله، اگه منظورتون اون يادداشته. حالتون چطوره؟
فرنوش- همين جا، پشت در بايد جواب بدم؟
-
ببخشيد بفرماييد تو
وارد شد و كفشهاشو در آورد و روي صندلي نشست.
فرنوش – از دستم عصباني هستيد؟
-
عصباني؟ چرا؟ بخاطر تلويزيون؟
فرنوش – اگه ناراحتتون كردم، عذر مي خوام. منظوري نداشتم. اون به عنوان قرض بود. بعداً ازتون پولش رو مي گرفتم.
-
اولاً كه من نمي تونم اين قرض رو ادا كنم. غير از اون. فرنوش خانم شما به من مديون نيستيد. اگر اون شب كسي ديگه اي هم جاي شما بود، من بهش كمك مي كردم.
فرنوش – يعني اگر جاي من هر كس ديگه اي به آقاي هدايت زده بود شايد جاش مي رفتيد زندان؟
-
خوب نه، نمي رفتم زندان. آخه كس ديگه اي نبود. حسابي هول شده بودم. چايي مي خوريد؟ الان براتون دم مي كنم.
فرنوش لبخندي زد و گفت: من استكانها رو مي آرم. جاش رو بلدم.
همونطور كه به طرف قفسه مي رفت گفت:
-
من بايد برم پيش آقاي هدايت و ازشون تشكر كنم.
-
كار خوبي مي كنيد. فقط براشون چيزي نخريد كه بهشون قرض بديد.
فرنوش – از اون حرفها بود ها!
بعد در حاليكه مي خواست دنباله حرفش رو بگه، استكاني رو كه ديروز باهاش چايي خورده بود از توي قفسه بيرو ن آورد و گفت:
-
آهان بلاخره يه چيز كثيف و نشسته تو اتاقتون پيدا كردم. استكان رو به من نشون داد.
-
اون كثيف نيست!
نگاهي به استكان كرد و اخمهاش تو هم رفت و پرسيد:
-
مهمون داشتيد؟ يه خانم! درسته؟
دو تا فحش بخودم دادم كه چرا ديروز اون استكان رو نشستم در حاليكه هم به من و هم به استكان نگاه مي كرد دوباره پرسيد:
-
انگار زياد هم تنها نيستيد؟! مهمون زن داشتيد؟ جاي لبش روي استكان مونده! يادتون رفته آثار رو پاكسازي كنيد.
جلو رفتم و استكان رو از دستش گرفتم. زبونم نمي چرخيد كه بهش بگم استكان خودشه كه ديروز باهاش چايي خورده! خيلي عصباني شده بود.
-
بله ببخشيد. يادم رفته بشورمش. الان مي شورمش.
شالش رو از روي صندلي برداشت و سرش كرد و گفت:
-
اومده بودم كه دعوتتون كنم خونه مون. يعني پدرم ازم خواسته بود. خواهش مي كنم اگه دلتون خواست، يه شب تشريف بياريد منطل ما و اگه دلتون خواست! خداحافظ.
مي دونستم كه اگه جريان استكان رو براش نگم ة با اين حال عصباني، مي ره و ديگه نمي تونم ببينمش. نمي دونم چطوري روم رو سفت كردم و در حاليكه داشت در رو وا مي كرد، زير لب گفتم: استكان خودتونه. ديروز خودتون باهاش چايي خوردين.

برگشت و تو چشمام نگاه كرد و بعد به استكان كه دستم بود. يه دفعه وا داد! كفشهاشو آروم در آورد و شالش رو از سرش برداشت و بازم به من نگاه كرد.
-فراموش كرده بودم بشورمش. استكان رو بهش نشون دادم. خنديد و از دستم گرفت.
وقتي مشغول چايي خوردن بوديم گفت:
امروز ناهار چي دارين؟
از زبون لال شدم پريد، خورشت قيمه.
فرنوش – بدين من لپه هاشو پاك كنم.
با خنده گفتم: بايد اول برم لپه بخرم بعد شما پاك كنيد.
خنديد و گفت: اصلا ًامروز بياييد با هم ناهار بريم بيرون.
كمي من من كردم و ديدم زشته اگه بگم نه. همه جاي دنيا، مردها خانم رو به ناهار دعوت مي كنن حالا كه يه خانم از من دعوت كرده خوب نيست قبول نكنم. اين بود كه قبول كردم.
-چه شال قشنگي سرتون مي كنين!



ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.