فرنوش – ممنون. هوا سرده نمي شه روسري سرم كنم. سردم مي شه.
كاپشنم رو پوشيدم و پرسيدم:
-حالا كجا مي خواهين بريم؟
فرنوش – يه جاي خوب كه غذاي سالم و عالي داشته باشه. راستي شما منزل آقاي هدايت رو بلديد؟
-ديشب اونجا بودم.
فرنوش- بايد برم و ازشون تشكر كنم. خيلي مرد مهربون و فهميده ايه.
-خودم مي برمتون. يه بچه آهو دارن. خيلي خوشگله. اسمش طلاست.
فرنوش با تعجب پرسيد:
-آقاي هدايت بچه آهو داره؟! مگه كجا زندگي مي كنه؟
-تو يه باغ خيلي خيلي بزرگ.
تا در اتاق رو قفل كردم فرنوش در حاليكه سوئيچ ماشين رو بطرفم گرفته بود پرسيد:
-گواهينامه كه داريد؟
-بله اما لطفا خودتون رانندگي كنين. من راحت ترم.
وقتي سوار ماشين شيك و تميز شديم تازه يادم افتاد كه شيريني و ميوه براي فرنوش گرفته بودم.
ببخشيد بازم نتونتم ازتون پذيرايي كنم. براتون شيريني و ميوه خريده بودم. يادم رفت بيارم.
فرنوش- استكان و چايي بهترين پذيرائي بود!
متوجه حرفش شدم اما بروي خودم نياوردم.
فرنوش- كاوه خان حالشون چطوره؟ شنيدم تشريف بردن شمال.
-فكر مي كردم فقط به من گفته كه ميره شمال!
فرنوش در حاليكه مي خنديد گفت:
- من از دختر خاله اش شنيدم. شما چرا نرفتيد؟
- اينجا راحت تر بودم.
چند دقيقه بعد جلوي يه رستوران شيك پارك كرد و پياده شديم. كمي اين پا و اون پا كردم. وقتي مي خواست ماشين رو قفل كنه، بهتر ديدم كه بهش بگم وضع مالي من خوب نيست.
-فرنوش خانم، اميدوارم منو ببخشيد، ولي من اينجا نمي آم!
فرنوش- خب شما هر جا كه دلتون بخواد مي ريم. من همينطوري گفتم بياييم اينجا. اگه شما جاي بهتري سراغ داريد، خب بريم.
- بله من جاي بهتري سراغ دارم. اما ممكنه شما خوشتون نياد.
- فرنوش در حاليكه سوار ماشين مي شد گفت:
-بريم امتحان كنيم. شايد خوشم اومد.
حركت كرديم. همونطور كه بهش آدرس مي دادم، شروع به صحبت كردم.
-مي دونيد فرنوش خانم؟ من يه درآمد كم و محدودي دارم. خيلي ساده زندگي مي كنم. دلم هم نمي خواد به چيزي كه نيستم يا ندارم تظاهر كنم.
غذايي كه مي خورم خيلي ساده س. لباسي كه مي پوشم همينطور. رفتارم ساده س. خلاصه مجبورم همه چيزهاي مادي زندگي رو خيلي ساده برگزار كنم. هر چيز هم كه دارم، اگر چه ساده، ولي با دوستان ساده ام تقسيم مي كنم. لطفاً بپيچيد دست راست.
براي دوستانم حاضرم جونم رو هم فدا كنم. متاسفانه امروز پول زيادي همراهم نبود. لطفاً همين جا، جلوي اون اغذيه فروشي نگه داريد.
ممنون. بله مي گفتم. اگر خبر داشتم كه قراره در خدمت شما، ناهار رو بيرون از خونه بخورم، حتماً از بانك پول مي گرفتم. اين بود كه گفتم توي اون رستوران غذا نمي خورم.
فرنوش- فقط به خاطر همين؟ اينكه مسئله اي نبود. مهمون من بوديد.
-معذرت مي خوام. من حتي از اينكه سوار ماشين شيك شما هستم ناراحتم چه برسه به اينكه پول ناهارم رو شما بديد.
در حاليكه پياده مي شدم گفتم:
-اگر از اينجا بدتون مياد، خواهش مي كنم بفرماييد ناهار در خدمت تون باشم.
فرنوش خيلي راحت پياده شد و دزد گير ماشين رو زد و با هم به طرف ساندويچ فروشي رفتيم و دو تا ساندويچ سفارش داديم.
- عادت به اين جور جاها نداريد، نه؟

فرنوش – انسان به هر چيزي مي تونه عادت كنه. بشرطي كه هدف داشته باشه.

-خيلي ها به اين چيزها نمي تونن عادت كنن.
فرنوش- اتفاقاً من خيلي دوست دارم كه ساده زندگي كنم.
- از ماشين و لباسهايي كه مي پوشيد مشخصه!
فرنوش – طعنه مي زنيد؟
راست بگيد. تا حالا شده يه شب شام نون و پنير بخوريد. تا حالا شده ناهار تخم مرغ بخوريد؟
فرنوش- نون و پنير نه، اما تخم مرغ چرا؟
- حتماً ناهار، مثلاً همبرگر بوقلمون داشتيد و شما دوست نداشتيد و مجبوراً يه روز رو با تخم مرغ و ژامبون سر كرديد! يا اينكه تخم مرغ آب پز 4 دقيقه اي با آب پرتقال براي صبحانه ميل كرديد.
سرش رو انداخت پايين و چيزي نگفت.
حاضريد اين ماشين تون رو با يه پيكان مدل پايين عوض كنيد؟ يعني جاي اين، اون رو سوار شيد؟
يا اينكه با اتوبوس سه كورس را بريد تا به دانشگاه برسيد؟
فرنوش- بهزاد خان اين مسئله اي نبود كه شما اينقدر خودتون رو ناراحت مي كنين.
-من ناراحت نيستم. شما فرموديد كه از زندگي ساده خوشتون مي آد، داشتم كمي از زندگي ساده براتون تعريف مي كردم.
ساندويچمون حاضر شد و با نوشابه برامون آوردن.
فرنوش- بهتر نيست ديگه اين بحث رو تموم كنيم و غذامون رو با لذت بخوريم.
-موافقم. نوش جان
دوتايي مشغول خوردن شديم.
فرنوش- مي دونيد بهزاد خان ؛ تو دانشكده خيلي در مورد شما حرف مي زنن!
غذا تو گلوم گير كرد!
-در مورد من؟! چرا؟ مگه چيكار كردم؟
خنديد و گفت:
-ناراحت نشيد، حرفهاي خوب مي زنن. البته دخترهاي دانشكده.
-ترسيدم. فكر كردم رفتار و حركت بدي ازم سر زده كه كسي رو ناراحت كرده.
فرنوش- برعكس. همه در مورد سربزيري شما صحبت مي كنن. البته با چيزهاي ديگه.
-ببخشيد فرنوش خانم، شما خودتون خواستيد كه با من تشريف بيارين بيرون؟
فرنوش- ببخشيد، متوجه نمي شم.
نگاهي به من كرد و شروع به خوردن غذاش كرد و جوابي نداد. منم سرم رو پايين انداختم و خودم رو سرگرم غذا خوردن كردم. كمي بعد فرنوش گفت:
-مي دونيد بهزاد خان. من دختر آزادي هستم. اگه كاري بخوام انجام بدم كسي مانع نمي شه. البته نه هر كاري.
-فكر نمي كنين اين ممكنه براي يه دختر مشكل ايجاد كنه؟
فرنوش مدتي ساكت شد و به اطافش نگاه كرد و بعد گفت:
-شما تقريباً يك ساله كه منو تو دانشكده مي بينيد. تا حالا رفتار زشتي از من ديديد؟ تا حالا ديدي كه بيرون از محيط درس با پسري رابطه داشته باشم؟
-ببخشيد انگار نتونستم حرفم رو درست بزنم. منظورم اين نبود.
-فرنوش خواهش مي كنم جوابم رو بديد.
- نه من تا حالا چيز بدي از شما نديدم. شما تو دانشكده و بيرون از اونجا رفتار بسيار شايسته اي دارين. حتي لباس پوشيدن تون هم خيلي سنگين و مناسبه.
فرنوش- خب! پس اين چيزها دليل نمي شه كه يه دختر بد باشه. يعني اگه دختري بخواد بد باشه بدون داشتن آزادي هم مي تونه، اينو مطمئن باشيد. در ضمن خيالتون راحت باشه. پدرم مي دونه كه الان با شما اومدم بيرون.
-انگار ناراحتتون كردم.
فرنوش- نه ناراحت نشدم. اتفاقاً خوشحال هم شدم. شما برخلاف خيلي ها هنوز تابع يه سري از سنت ها هستيد.
-مي دونين بعضي از چيزها بايد رعايت بشه. سنت ها. رسم و رسوم، احترام ها، مرزها.
اگه هر كدوم از اين ها رو زير پا بذاريم، مشكل سازه.
فرنوش- به نظر منم همينطوره. حرمت گذاشتن به سنت هاي هر قوم، محكم كردن ريشه خودمونه. هر نسلي كه بدون گذشته و تاريخ باشه محكوم به فناست.
-حد و حدود و مرز بندي هم يكي از همين سنت هاست.
فرنوش- تا اين مرز مربوط به چه چيزي باشه. غذاتون تموم شد؟
- بله بله. اگر ميل دارين بريم.



ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.