بلند شديم و من حساب كردم و از اونجا اومديم بيرون و سوار ماشين شديم.
فرنوش- دلتون مي خواد بريم كمي با هم قدم بزنيم؟
-شما ديرتون نمي شه؟
فرنوش – نه وقت دارم.
اين نزديكي ها يه پارك خيلي قشنگيه. من ازش خيلي خوشم مي آد. دوست داريد بريم اونجا؟
- بدم نمي آد بريم.
حركت كرديم و چند دقيقه بعد رسيديم.
تا پياده شديم و رفتيم توي پارك، با همديگه حرفي نزديم. كمي كه قدم زديم فرنوش گفت:
-مي دونيد بهزاد خان از پريشب كه تو اون تصادف شما خودتون رو جاي من به پليس معرفي كرديد، احساس نمي كنم كه با شما غريبه هستم.
اون كار شما باعث شد كه دورنم يه حسي بوجود بياد. يه حس دوستي. يه دوستي قديمي!
انگار راست مي گن كه محبت، محبت مي آره.
برگشتم و نگاهش كردم تا چشمم تو چشماش افتاد زبونم بند اومد.
بقدري چشمهاش قشنگ بود كه به محض ديدنش تمام افكارم بهم مي ريخت. سرم رو انداختم پايين و چيزي نگفتم.
فرنوش- بهزاد خان – اون لحظه فكركردين كه اگه خداي نكرده آقاي هدايت طوري شون بشه، شما رو مي برن زندان؟
-بله اين فكر رو كرده بودم، اما برام مهم نبود.
فرنوش- چه احساسي داشتيد؟
-به نظر من آدم بايد براي ايده هاش ارزش قائل باشه و بخاطرشون سختي ها رو تحمل بكنه. اين مهمه.
واستاد و نگاهم كرد. منم واستادم اما سعي مي كردم كه تو چشماش نگاه نكنم. وانمود مي كردم كه به درختها و اطراف نگاه مي كنم كه يه لحظه بعد گفت:
- بهزاد خان!
به چشماش نگاه كردم.
فرنوش – مي خوام بدونم اون ايده چي بود كه بخاطرش فداكاري كردين؟

نمي دونستم در مقابل يه همچين سوالي چي بگم.
برگشتم و ديدم يه دختر بچه كنارم واستاده و چند تا دسته گل تو دستها شه. گوشه كاپشنم رو كشيد و گلها رو به طرفم گرفت و گفت:
-آقا يه دسته گل ازم مي خري؟ مريم دارم، نرگس دارم، گل سرخ دارم. تو رو خدا ازم بخر. خيلي سردم شده. يه شاخه م تا حالا نفروختم. يه شاخه ازم مي خري؟
جلوش نشستم و گفتم:
-چرا نمي خرم عزيزم! همه اش رو ازت مي خرم.
ببين، همه گلهاي تو مال من، هر چي هم من پول دارم مال تو، باشه؟
دختر – من سه تا دسته گل دارم، پولش خيلي مي شه ها!
دست كردم جيبم و هر چي پول داشتم در آوردم. دو هزار و خرده اي بود. گرفتم جلوش.
-كافيه؟
زبونش بند اومده بود. خوشحالي تو چشماش موج مي زد. با سر اشاره كرد و سه تا دسته گل رو بهم داد و پول ها رو ازم گرفت و بدو از پيشم رفت.
همونطور نشسته بودم و دويدنش رو روي برفها تماشا مي كردم. مي ترسيد پشيمون بشم و پول ها رو ازش پس بگيرم.
يه دقيقه بعد بلند شدم و به فرنوش گفتم:
-بريم؟
تو چشمهاش اشك حلقه زده بود. در حاليكه راه افتاد كه برگرديم گفت:
-طفلك خيلي سردش شده بود.
دو تايي بدون حرف به طرف ماشين رفتيم.
نزديك ماشين واستادم و گفتم:
-بفرمائين. مي گن گل مريم نشونه دوستي يه و گل نرگس نشونه محبت.
بعد همه گل ها رو بهش دادم و گفتم:
-با اجازتون مي خوام تا خونه كمي قدم بزنم. شما بفرمايين.
گل ها رو گرفت. صبر كردم تا سوار شد و ماشين رو روشن كرد.
وقتي مي خواست حركت كنه، شيشه رو كشيد پايين و گفت:
-نگفتين گل رز نشونه چيه؟
خنديد و حركت كرد و رفت. همونجا واستادم و رفتنش رو نگاه كردم و زير لب گفتم:
- گل رز نشونه عشقه. به همه زبون هاي دنيا!

در رو باز كردم.
كاوه – سلام، شكر خدا كه تو خونه اي بهزاد، همش تو راه خدا خدا مي كردم كه از خونه بيرون نرفته باشي! خب خدا رو شكر كه موندي خونه!
-مگه چي شده؟! بيرون چه خبره؟
كاوه- هيچي بابا، شهرداري راه افتاده تو خيابون و هر چي الاغ ميگيره مي بره!
-گم شو. فكر كردم چي شده.
كاوه – باز دو ساعت تنهات گذاشتم كافه رو ريختي بهم!
- تور و خدا شروع نكن. چطور؟ نرسيده شبكه اينترنت دختر خاله راه افتاد؟
كاوه – آخه من نمي فهمم چي تو كله توئه؟ مغز، گچ، سيمان، چيه؟
-اينا جاي سلام و احوالپرسي ته؟
كاوه – چه سلام و احوالپرسي اي؟ پسر، دختر به اين خوبي و خوشگلي و مهربوني و پولداري رو، مفت مفت از دست دادي كه! راستي! سلام بهزاد جون! حالت چطوره؟
با خنده گفتم: خب شكر خدا كه همه چيز تموم شد.
كاوه – چي تموم شد؟ دختره رو هوايي كردي حالا مي گي تموم شد؟ رفته پيش ژاله و گريه زاري! پسر اين چه رفتاريه كه تو داري؟ بابا به خدا غرور خوبه اما تا يه حدي. به چي برات قسم بخورم كه اينطوري اين فرنوش رو نگاه نكن. نگاه نكن كه اومده دنبالت.
اين دختر صد تا خواستگار پولدار داره، هزار تا خاطرخواه، نيمچه پولدار. هيچكدوم رو هم تحويل نمي گيره. دختر پاك و خانمي يه. حالا خدا براي تو خواست و موقعيتي پيش آورده كه محبت تو، توي دلش جا بشه، تو طاقچه بالا گذاشتي و خودت رو براش گرفتي؟!
غرور هم حدي داره، قيافه گرفتن هم حدي داره. فيلم بازي كردن هم حدي داره. تيارت در آوردن هم حدي داره. بخدا ملت از خدا مي خوان يه همچين پايي براشون جور بشه. خوب جلو رفتي و قاپ دختره رو دزديدي، بسه ديگه.
من در حاليكه عصباني شده بودم گفتم:
-بيا بشين ببينم چي داري مي گي؟ من كي خودم رو گرفتم؟ كي فيلم بازي كردم؟ بابا من اصلاً پشه، مگس، سوسك!
اگه بريم محضر و من يه سند بدم امضا كنم كه خاك پاي شماهام، رضايت مي دي و دست از سرم بر ميداري؟ بعدش، به تو چه مربوطه؟ مگه تو وكيل وصي اون دختري؟
كاوه يه قدم به عقب رفت و گفت: ببخشيد، شما حمله مي كنين، گازم مي گيرين؟
بعد جدي شد و گفت: بدبخت! دلم برات مي سوزه.
-تو دلت براي خودت بسوزه. بدبخت هم خودتي.
كاوه – تو ديونه اي.
-ديونه تويي كه زندگي من رو درك نمي كني. ديونه توئي كه بدبختي من رو، فقر من رو، موقعيت من رو، احساسمو، عشقمو درك نمي كني! تو بچه پولدار چي مي فهمي؟ تو چه مي دوني مستأجر بودن چيه؟ تو چه مي فهمي امروز ظهر دم در اون رستوران چي كشيدم؟ تو چي مي فهمي امروز مردم و زنده شدم تا چهار كلوم حرف بهش زدم.
آخرش كه چي؟ من كه نمي خوام شوهر كنم! مي خوام زن بگيرم. حالا بيام و دست اين دختر رو بگيرم ببرم كجا؟ بيارمش تو اين اتاق؟
من يه جوراب رو ده بار وقتي پاره مي شه مي دوزم و مي پوشم. تازه چند خريدمشون؟ صد تومن. اين دختر جورابي كه پاشه و به بار مي پوشه و در مي ره و مي اندازدشون دور، دو هزار تومنه! آره من نمي خوام زن پولدار داشته باشم. اصلاً من نمي تونم زن داشته باشم.
شازده، اين دختر عادت كرده روزي بيست هزار تومن، سي هزار تومن كشكي خرج كنه! اين پول، پول د ماه زندگي منه! جون مادرت دست از سر من وردار. تو چه مي فهمي اين حرفا چيه؟
امروز داشتم كيف و كفشش رو نگاه مي كردم. بخدا دروغ نگفته باشم جفتش رو هم صد هزار تومن بود. صد هزار تومن براي تو پولي نيست، اما براي من يه روياست.
كاوه – تو همه چيز رو از جنبه مادي ش نگاه مي كني. غير از پول چيزهاي ديگه اي هم هست.
- آره، علم بهتر است يا ثروت! مي گه گشنگي نكشيدي تا عشق و عاشقي از يادت بره، تنگت نگرفته تا هر دو تا از يادت بره.
كاوه - دختره دوستت داره، همين كافي نيست؟
-نه براي امثال شما، چرا كافيه. اما براي امثال ما، نه.
منم دوستش دارم. براي همين هم ازش گذشتم. من تو اين چند روزه تازه اختلاف طبقاتي رو فهميدم. فهميدم كه تو اين دنيا جاي آدم بي پول توي مستراح تو خيابون، هم نيست. اونجام از آدم پول مي خوان! شما پولدارها وقتي ابرها رو نگاه مي كنين ياد گل و شمع و پروانه و اين جور چيزها مي افتين و اين شكل ها رو مي بينين اما ما فقرا ياد برف و بارون و سرما مي افتيم و بي نفتي.
كاوه – تو هم چند وقته ديگه كه درست تموم شد، پولدار مي شي.
-حالا كو تا اون موقع. ول كن ديگه كنه! !
سرش داد كشيدم. يه خرده من رو نگاه كرد بعد گفت:
-اين چيزها كه ژاله برام از فرنوش تعريف كرد، فكر نكنم جز تو كسي رو بخواد و تو رو فراموش كنه.
-تو همين دو سه روزه اينقدر عاشق من شده؟ تب تند زود عرق مي كنه.
نترس، اونم فراموش مي كنه. همين كه به جوون پولدار خوشتيپ جلو بياد، همه چيز رو فراموش مي كنه. اين ماها هستيم كه هيچي يادمون نمي ره. تو هم اينقدر خودت رو نخود هر آش نكن. ديگه م حرف اون رو پيش من نزن.



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.