كاوه – بابا بيا اصلاً اين كليه تو بگير ما بريم!
-مرده شور تو و اون كليه و كليه خودم و اين زندگي و اين اتاق و اين درس و اين دنيا رو ببره كه ديگه حالم از همه چيز بهم مي خوره.
كاوه – اينا همه بخاطر عزت نفسي يه كه داري.
-مرده شور اين عزت نفس رو هم ببره.
كاوه- دكتر! امروز حالت هاي شيزوفرني پيدا كرديد. سگ هارتون گرفته! چخه بد مسب صاحاب!
خودم هارم امروز، احتياج به سگ هار نيست.
كاوه – همش ماله اينه كه امروز بهت پوزبند نزدن.
-واقعاً اسم گاوه بهت بيشتر مي آد تا كاوه.

كاوه – ميرم ديگه نمي آم ها.
-به درك، تو هم برو. والله به پير به پيغمبر هيچكس به من مديون نيست. هري! خوش اومدي.
هر دو سكوت كرديم. خودم رو با دم كردن چايي مشغول كردم. ده دقيقه اي هر دو نشسته بودم و چيزي نمي گفتيم. چائي كه دم كشيد، دو تا ريختم و يكي شو جلوي كاوه گذاشتم.
كاوه – نمي خورم با اون چايي هاي آب زيپوي بيست و پنج زاري. مرتيكه بد اخلاق!
-راه رو كه بلدي! تريا سر كوچه س.
كاوه – اين چايي رو مي خورم بعد ميرم چون بابام بهم گفته پسرم هيچوقت چيز مفت رو از دست نده.
بعد چايي رو كشيد جلو و شروع كرد به خوردن.
نگاهش كردم و هر دو زديم زير خنده. بلند شدم و سيب و شيريني اي رو كه اونروز براي فرنوش خريده بودم آوردم.
-اينا رو براي فرنوش خريده بودم، يادم رفت بيارم بخوره. هر چند اون اينقدر تو خونه شون از اين چيزها و صد برابر بهتر از اينها هست كه اين چيزها بنظرش نمي آد. اما من اينا رو با عشق و علاقه براش گرفته بودم. چيزي نيست، يك كيلو سيب و نيم كيلو شيريني! اما سيب ها رو دونه دونه خودم سوا كردم و تميز شستم. خب هر چي بود حد و توان خودم بود. قسمت فرنوش نبود بخوره. بيا تو بخور. بخور كه تو هم برام عزيزي.
اشك تو چشمام جمع شد و صورتم رو برگردوندم كه كاوه نفهمه ولي انگار فهميد و گفت:
- من لب به اينا نمي زنم. تو اينا رو به نيت فرنوش گرفتي، من بخورم، مي ترسم راضي نباشي حناق بگيرم.
- گم شو، بخور. نوش جونت. هر كسي سهم خودش رو از اين دنيا مي گيره.
كاوه – مي شه خواهش كنم اسم فرنوش رو ديگه نبري؟
خندم گرفت.
كاوه – مي توني يه ضرب المثل بگي كه از كلمات: دست و پيش و پا و پس استفاده شده باشه! تازه يه مثل ديگه هم هست كه مي گه: كرم از خود درخته.
-چيكار كنم؟ فكرش مدام تو كله مه. اسمش همه ش روي زبونمه. تو چي فكر كردي؟ فكركردي كه من آدم نيستم؟

كاوه – نه بر پدر و مادرش صلوات كه بگه تو آدمي. حالا پاشو بريم بيرون يه غلطي بكنيم. دلم گرفت تو اين سالن پونصد متري! ماشاءلله هزارماشاءلله اتاق كه نيست، سالن پذيرائي از مهونهاي خارجيه.
دو روز از اين جريان گذشت. تو اين دو روز كه براي من دو سال بود، به خيلي چيزها فكر كردم. به فاصله ها، اختلاف ها، دفترچه هاي حساب بانكي، خونه ها، اتاقهاي اجاره اي، خلاصه همه چيز.
فكر مي كردم با گذشت زمان، بوي عطر فرنوش از اتاقم ميره. اما هر بار كه از بيرون وارد اتاق مي شدم، اولين چيزي كه بسراغم مي اومد، بوي عطر فرنوش بود كه انگار اونجا موندگار شده بود.
عصري بود كه كاوه اومد. مثل هميشه شلوغ و پر جنب و جوش
كاوه – سلام بر ارسطوي عصر ما. سلام بر پاستور بزرگ. سلام بر زائر بروخ كبير. سلام بر. . .
-سلام و زهر مار! باز ديونه شدي؟
كاوه – سلام بر دورافتاده ترين جزيره اقيانوس غم. سلام بر تنها گل شكفته در كوير. سلام بر آخرين ستاره شب.
-بابا چرا داد ميزني؟ الان هر كي از اينجا رد بشه فكر مي كنه تئاتر داريم نشون مي ديم. بيا تو سر و صدا نكن.
كاوه – سلام بر درياي محبت. سلام بر حوض عطوفت.
-بيا تو ديگه، با دست كشيدمش تو اتاق.
كاوه – سلام بر پاتيل مهربوني. سلام بر آفتاب وفا. سلام بر تشت صداقت.
-با يه چيزي مي زنم تو كله تا. چته؟ امروز خيلي سر دماغي؟
كاوه – اومدم تو رو با خودم به ميهماني دوسي ببرم. به جشن پاكي ها.
-امروز كار دارم. نمي آم. يه خروار رخت شستني رو دستم ونده.
كاوه – مامم مرا بطرف تو گسيل داشته تا تو را بسوي او بخوانم.

- به مامت درود مرا برسان و پوزش بخواه و بگو شايد وقتي ديگر. جامه بسيار براي شستن دارم.
كاوه – مامم مرا سفارش كرده كه اگر بر فرمانش ننهادي، ترا به قهر نزدش بخوانم.
-به مامت سپاس مرا برسان و بگو كه گاوه سگ كي باشه تا مرا به قهر جائي ببرد.
كاوه – مامم مرا سه اندرز فرموده كه در سختي مرا بكار آيد. نخست آنكه دعوتش را با رويي گشاده و زباني نيكو بسوي تو بياورم. بعد آنكه مرا تأكيد داشت كه با دشنام و درشت خويي تو را فرا خوانم و پايان سخن آنكه با پخي كه در فرهنگ لغات پس گردني باشد، ترا به سراي خويش ببرم. انتخاب طريقت از توست.
-به جان كاوه كار دارم. باشه يه شب ديگه.
كاوه – مرتيكه مادرم برات تهيه ديده! شام درست كرده! از صبح تا حالا تو آشپزخونه زحمت كشيده برات تخم مرغ آماده كرده، شب نيمرو كنه. تازه پدرم هم خودش رو آماده كرده كلي نصيحتت كنه و در فوايد خويشتن داري و صبر و در مضار شتاب و زياده خواهي برات سخنراني كنه. پاشو وگرنه مادرم نيمرو رو ور ميداره و دست پدرم رو ميگيره مياد اينجا.
-بابا من هر گونه دوستي با تو رو تكذيب كردم! شما ها ماشين لباسشويي و كارگر تو خونه تون دارين، من بدبخت بايد رخت هامو خودم با دست بشورم. بذار به كارم برسم.
كاوه –رخت هاتو وردار بريم خونه ما. برات مي اندازم تو ماشين يه دقيقه اي مي شوره.
-همين يه كارم مونده. حال اگر اندكي دير به جشن برسيم برايمان خسران دارد؟
كاوه – دارد، دارد. بيضه مرغ تباه مي گردد. برخيز برويم. شتاب كن. خورشيد خاموش شد. اولين ستاره شب درخشيد.
در حاليكه با خودم غر مي زدم. صورتم رو اصلاح كردم و لباس پوشيدم و از خونه بيرون اومديم.
كاوه – بيا ارابه را تو هدايت كن. شايد ديگر چنين چيزهايي پا ندهد و آرزوي راندن ارابه آتشين بر دلت بماند.
-من راندن چنين گاري را نياموخته ام. د ون شأن ماست بر چنين كجاوه اي بنشينيم. اگه راي تو بر اين قرار گيرد زهي سعادت كه با آژانس برويم.
كاوه – حيف از دراز گوش كه مركب شما باشد. روز نخست كه با درشكه به تهران آمدي را از ياد برده اي؟ شنيده بوديم كه آسالت را فرش تصور كرده، گيوه را از پا بركنده اي! برو و بر ركاب پاي بگذار و بر مسند شاگر شوفر جلوس كن. ما خويشتن كالسكه سلطنتي را هدايت مي فرماييم.
هر دو با خنده سوار شديم و به طرف خونه كاوه حركت كرديم.
-كاوه، يه جا نگه دار يه جعبه شيريني بخرم. دست خالي بده بريم.
كاوه – بد اونه كه نباشه. شيريني براي چي بخري؟ خودت مثل قند شيريني با اون اخلاقت.
-گم شو، حالا من يه روز عصباني بودم ها! حالا مادرت چي درست كرده؟
كاوه – پنجاه تا تخم مرغ رو برات شكونده املت درست كرده.

خبري، چيزي نيست؟ يعني چه خبر؟
نگاهي به من كرد و با پوزخند گفت:
-اون ضرب المثل رو شنيدي كه توش از كلمات دست و پا و. . .
-مرده شور تو رو با اون ضرب المثل رو ببرن. منظورم اينه كه همينطوري چه خبر؟
كاوه – بپر از اين كيوسك روزنامه فروشي، يه روزنامه بخر هم تو از خبرها مطلع بشي هم من.
- برو بابا، چيز خوردم، ببخشيد! آدم نمي تونه دو كلمه از تو چيز بپرسه. تا دو سه تا كلفت به آدم نگي، جواب نمي دي و ول نمي كني.
كاوهخيلي خب قهر نكن. شنوندگان عزيز با سلام، اخبار تهران و كوي دلدادگان را به سمع شما مي رسانم. ديروز خانم فرنوش ستايش، عزيز بابا، نور چشم مامان، ليلي معروف، تهران را به مقصد اروپا ترك گفت. يكي يك دانه فوق الذكر ساعت 5 بعدازظهر ديروز بوسيله محمل اختصاصي خود عازم ديار غربت گرديد. چنين شايع است كه نامبرده، فرنوش ستايش، عزيز دردانه مهندس ستايش، بعد از حمله وحشيانه و خشونت آميز شخصي به نام مجنون فرهنگ، جهت تمدد اعصاب به ويلاي اختصاصي خود به مغرب عزيمت فرموده اند. آگاهان از بازگشت بانوي محترم، گوهر زيباي شهر، اطلاعي در دست ندارند. گفتني است كه ناظران، جگر گوشه مهندس ستايش را به هنگام ترك كشور بسيار اندوهناك وصف كرده اند. شايان ذكر است كه ليلي با چند هزار دلار به اين سفر رفته تا به سفارش باب خود تمامي اشرفي هاي طلا را در خاك بيگانه خرج نموده تا كمي از عقده هاي دل غمگين گشاده شود. تا يك جاي بعضي ها بسوزد! يعني دل بعضي ها بسوزد. پايان خبر ديروز.
انگار يكي چنگ انداخت و دلم رو از جا كند. هيچي نگفتم. ساكت جلوم رو نگاه كردم.



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.