كاوه – چشمت كور، دندت نرم. ناز و نوز كردن اين چيزهارو هم داره ديگه.
-منكه چيزي نگفتم.
كاوه – رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون.
-آرزو مي كنم هر جا كه هست، خوشبخت باشه و خوشحال.
كاوه – ميگن تنها چيزي كه حدي نداره، خريته.
- عاشق نيستي بفهمي من چي ميگم.
كاوه – ببخشيد جناب مجنون. حالا خيالت راحته كه ليلي سفر كرده؟ اگه چند وقت ديگه با رقيب اونو ببيني، سرت به سامون مي آد و دلت قرار مي گيره؟
-نه، نه اون كه توم فكر مي كني برام ذره ذره مردنه. اما يار خوش باشه، گور پدر دل ما.
كاوه – صيد با پاي خودش اومده بود تو دام. صياد ما چرتي بود. حوصله صيد سر رفت، راهش رو كشيد و رفت.
-بگو هر چه مي خواهد دل تنگت بگو.
كاوه – باور كن بهزاد، هر بار كه از دستت عصباني مي شم، ميرم خونه و هي محكم مي زنم به كليه م و بهش فحش ميدم.
-مي بينم گاهي كليه ام درد مي گيره، نگو مشت ميزني رو اون يكي!
كاوه – پسر تو براي من مثل برادري. براي پدر و مادرم مثل پسر دومشون. چرا لجبازي مي كني؟
-بازم شروع كردي؟ تو مثل برادر متي، عاليه. پدر و مادرت هم دور از جون مثل پدر مادر خودم. اين هم عاليه. اما ديگه از اون حرفا نزن.
در همين موقع به خونه كاوه كه يه خونه بسيار بزرگ با حياطي كه مثل باغ بود رسيديم.
كاوه – هر وقت پا توي اين خونه ميذارم حرص مي خورم. توي اين خونه به اين بزرگي سه نفر با دو تا كارگر زندگي مي كنيم. ده تا اتاق توش خاليه. اون وقت تو بايد. . .
-كاوه دست بردار. منو آوردي مهموني يا آوردي بچزوني؟
كاوه – آهني را كه موريانه بخورد نتوان برد از آن به صيقل زنگ
بر سيه دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين در سنگ
-بلاخره من نفهميدم سيه دلم؟پاك دلم؟چي م؟
كاوه – چارپايي بر او كتابي چند. برادر من قهرمان بازي رو بذار كنار. تو اين روز و روزگار بازار نداره.
-من هيچوقت بازاري كار نكردم.

كاوه نگاهي به من كرد و مستأصل گفت:
-بفرماييد، پياده شيد انسان پاك.

پياده شديم و دو تايي رفتيم توي خونه آقاي برومند. پدر كاوه جلو اومد و من رو بغل كرد و بوسيد. چشمهاي مادر كاوه كه به من افتاد اشك توش جمع شد.

پدر كاوه – خوش اومدي پسرم، چه عجب؟ چرا از ما دوري مي كني؟ مگه بين تو و كاوه براي ما فرقي هست؟ ازت دلگيرم.
كاوه آروم گفت: دور از جون من! خدا اون روز رو نياره كه من مثل اين باشم.
-شرمنده مي فرماييد جناب برومند من هر جا هستم زير سايه شمام.
مادر كاوه – بيا تو عزيزم. هوا سرده. اشك هاشو پاك كرد و رفت تو خونه.
كاوره آروم در گوش من گفت: دلم مي خواد اون گيس هاتو، دونه دونه بكنم!
وارد خونه شديم و توي سالن بزرگ نشستيم. مثل دريا بود.
پدر كاوه – چشمم روشن شد. هر بار كه تو رو مي بينم روحم تازه مي شه. بهزاد، پسرم. نمي خوام ناراحتت كنم. كاوه گفته از اين حرفها ناراحت مي شي، اما تا نگم دلم راحت نمي شه.
ببين بابا جون. مگه تو چي لازم داري؟ غير از يه آپارتمان و يه ماشين و كمي خرت و پرت! كل اينا مگه چقدر ميشه؟
من الان يه ساختمون ده طبقه، دو تا كوچه پايين تر حاضر و آماده دارم.
نوساز. تازه از زير دست بنا در اومده. يكيش مال تو. يه كلمه بگو تا فردا به نامت كنم.
تو اين خونه سه تا ماشين افتاده، چه فرقي داره، دست تو باشه يا دست كاوه؟ بخدا قسم جفت تون برام يكي هستين. اگه چند سال پيش تو نبودي، با تمام ثروتم الان كاوه م رو نداشتم. من كه نمي تونم چشم خودم رو كور ببينم. مي دونم ناراحت مي شي. باشه ديگه نمي گم. اما يادت باشه چي گفتم. هر وقت خواستي فقط يه اشاره كن.
با چشماني كه اشك توش حلقه زده بود بلند شد و رفت.
كاوه – حالا هي چشم سفيدي كن.
-خب حالا كه اصرار مي كنين، اگه لطف كنين و همين خونه رو پدرت به نامم كنه، ممنون ميشم! ديگه اصرار بيش از اين نميشه.
كاوه – بر دروغگو لعنت. بگو باشه.
مادر كاوه با يه سيني چايي اومد جلو و بعد از تعارف، كنار من نشست.
مادر كاوه – خيلي خوش اومدي پسرم. چطوري؟ خوبي؟
-خيلي ممنون. شكر خدا بد نيستم. شما چطوريد؟
مادر كاوه – وقتي اين جريان رو شنيدم، هم خوشحال شدم، هم ناراحت.
با تعجب به كاوه نگاه كردم.
مادر كاوه – فرنوش دختر بسيار خانم و خوبيه. انشاءلله خودم ميرم خواسنگاري. از هيچ بابت هم نگران نباش. ما كه نمرديم تو تنها باشي.
اينها رو گفت و رفت. وقتي با كاوه تنها شديم بهش گفتم:
-ديگه كي ها اين ماجرا رو مي دونن؟
كاوه – والله غير از من و مامان و بابا و ژاله و ثريا خانم و كبري خانم و همسايه دست راست و همسايه دست چپي و اهل محل و بچه هاي دانشكده و عمله هاي سر ساختمون بابام ديگه كسي چيزي نمي دونه.
--خواجه حافظ چي؟
كاوه – نه، به اون چيزي نگفتم!
-پسر تو خجالت نمي كشي؟آخه يه چيز تو دهن تو بند نمي شه؟ نتونستي خودت رو نگه داري؟ دهن لق!
كاوه – مگه من گفتم؟ ژاله به مامانش گفته، خاله ام كه مامان ژاله باشه به مادرم گفته. تو انگشت تو دماغت مي كني تمام تهران خبردار مي شن.
- بي تربيت! مگه اين ژاله خانم رو نبينم!
كاوه – چائي تو بخور يخ نكنه. تازه خبر نداري مامانم داره نقشه مي كشه براي تو و من يه جا عروسي بگيره!
من با تعجب پرسيدم:
- من و تو؟ يه جا عروسي كنيم؟
كاوه – يه مادر و دختر رو ديده. مي خواد دختره رو براي من بگيره و مادره رو براي تو! منم گفتم باشه. مونده فقط تو رضايت بدي.
-بابا به اينا يه چيزي بگو. آخه چيزي نبوده كه اينقدر شلوغش كردين! اسم دختر مردم رو هم سر زبون ها مي اندازين. حالا هم كه فرنوش رفته خارج ديگه تموم.
كاوه – پاشو چائي تو وردار بريم تو حياط. چائي تو هواي سرد مي چسبه.
دوتايي بلند شديم و چايي هامون رو برداشتيم و رفتيم توي حياط و كنار استخر خالي كه پر از برف شده بود، روي صندلي نشستيم.
كاوه – صندلي ها خيسن. شلوارمون تر ميشه همه فكر مي كنن چيز شده! بهمون ميگن شاشوها.

-خب پاشو قدم بزنيم.
دوتايي شروع كرديم دور استخر قدم زدن.
-كاوه، رابطه تو و اين ژاله خانم چطوريه؟
كاوه – از بچگي با هم بزرگ شديم. مثل خواهر كوچيكترم مي مونه. چطور مگه؟
-فكركردم كه نامزدي، چيزي هستين.
كاوه –اگه بود كه قبلاً بهت مي گفتم.
-كاوه، يه خواهشي ازت دارم. مي خوام قول بدي كه نه بهم نگي.
كاوه- بگو، قول مي دم.
-اجازه نده پدر و مادرت كاري بكنن. يعني در مورد من يا فرنوش نمي خوام. نمي خوام حرف ازدواج و اين حرفها زده بشه. من با بدبختي اين تصميم رو گرفتم. حالا هم كه همه چيز تموم شده. چه دليلي داره دوباره همه چيزهاي قديمي، تازه بشن. به دختر خاله ات هم بگو ديگه حرف و حديث رو تموم كنه، باشه؟
كاوه –باشه. هر جور تو راحتي. از اين لحظه ديگه نمي ذارم اونا دخالتي بكنن.
-ممنون. حالا اگه دوتا چايي داغ ديگه برامون بياري، دعا مي كنم كه يه دختر زشت بد قيافه براي ازدواج نصيبت بشه!
كاوه – زبونت لال بشه. به حرف گربه كوره بارون نمي آد. اين ثريا و كبري خانم، كارگر هامون رو مي گم. بنظر من هر دو براي تو ايده الن. ثريا خانم جاافتاده س. كارش هم آشپزيه. جون ميده واسه تو! ديگه از تخم مرغ خوردن راحت مي شي. امروز هم كه اومدي، داشت با نظر خريدار بهت نگاه مي كرد.
يه شوهر هم قبلاً كرده. هم تخصص داره هم تجرب. ماهي 70 هزار تومان هم حقوقشه. در واقع يه اوكازيونه. دست دست كني بردنش.
كبري خانم هم هست. اين يكي شوهر نكرده. به چهار زبان زنده دنيا حر ف مي زنه. تركي و فارسي و زرگري و سوسكي! خنده از روي لبهاش نمي افته. جون مي ده واسه آدم بد عنقي مثل تو. از در هم كه وارد شديم، تو رو ديد، يه برق شيطاني تو چشماش درخشيد.
قبلاً هم به من گفته بود كه يه زن كولي براش فال گرفته و بهش گفته شوهر نكن كه بخت تو، يه شوهر دكتره. اينه كه الان 38 ساله به انتظار نشسته. نيم ساعت پيش اومديم از من با يه حالتي كه انگار قسمتش رسيده باشه، در مورد تو سوال مي كرد كه چه وقت درست تموم مي شه و دكتري تو مي گيري؟ اين رو كه پرسيد تمام بدنم به ارتعاش در اومد. ياد فالش افتادم. قسمت رو هم كه نميشه عوض كرد. خدا رو چه ديدي؟ شايد بخت تو هم توي اين خونه باز بشه!
-نشستي اينجا مردم رو مسخره مي كني؟
كاوه – آرواره هام خشك بشه اگه مردم رو مسخره كنم! پسر تو اگه دست اين كبري خانم بيفتي ها، يه ساله ده تا تخصص مي گيري




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.