تو كه ميدوني من پدر و مادر ندارم. يه بچه يتيم هستم. از قديم هم گفتن آه يتيم زود مي گيره! الهي خدا همين كبري خانم رو نصيبت كنه!

كاوه- لال شي بهزاد. انشاءلله داغت رو ببينم كه اينجوري آه نكشي! آخ آخ. حالا با اين سق سياهي كه تو داري، ديگه مي ترسم برم آشپزخونه چايي بيارم.

-پاشو برو نترس. هر چقدر هم كه سق من سياه باشه، اين قيافه تو زن فرار بده س!

كاوه – غلط كردي، يه گوله نمكم. آقا كاوه گل به – چادر زده دم ده – باد ميزنه زلفونش- همه دخترا قربونش.

-برو تو آشپزخونه كه اولين دختر واستاده تا قربونت بره، گوله نمك!

كاوه با خنده فنجونهاي خالي چايي رو گرفت و برد. دستهامو تو جيب كاپشنم كرده بودم و توي حياط كه فكر كنم چهارصد متري بود، قدم مي زدم كه در باز شد و فرنوش و يه دختر و آقاي ستايش وارد شدن! در جا خشكم زد. چشمم كه به چشماي فرنوش افتاد انگار آب جوش روي سرم ريختن و شوكه شدم.

ستايش- به به، مشتاق ديدار. من رو كه قابل ندونستيدكه يه شب تشريف بياريد منزل و سرافرازم كنيد بهزاد خان؟

-سلام عرض كردم جناب ستايش. شرمندم. موقعيت جور نشد. در اولين فرصت خدمت مي رسم. چشم.

ژاله – سلام، من ژاله دختر خاله كاوه هستم. حالتون چطوره بهزاد خان؟

-سلام خوشبختم. ممنون. شما چطوريد؟

فرنوش با حالتي كه معلوم بود از دستم ناراحته، سلام كرد.

-سلام آقاي فرهنگ!

-سلام خانم ستايش.

آقاي ستايش با خنده گفت: ا. . . . چطور؟ مگه شماها تو مدرسه ايد كه با نام خانوادگي همديگه رو صدا مي كنين؟

سرم رو انداختم پايين.

كاوه – سلام قربان. خوش آمديد. بفرماييد خواهش مي كنم.

ستايش- سلام كاوه خان. حالتون چطوره؟ چائي ماله منه؟ قراره توي حياط واستيم؟

كاوه – شما تشريف بياريد روي ملاج بنده بايستيد قربان! يه ملاج ناقابل داريم، اون هم كف پاي شما!

همه شون زدند زير خنده و به طرف ساختمون كه پدر كاوه جلوي درب ورودي آماده خوش آمد گويي واستاده بود، حركت كردن. من از جام تكون نخوردم. ستايش به طرف پدر كاوه رفت تا گويا با هم آشنا بشن و ژاله به طرف كاوه. فرنوش چند قدم حركت كرد وقتي متوجه شد من همونجا واستادم، برگشت و به من نگاه كرد و گفت:

-شما تشريف نمي آريد؟

-خير، شما بفرمائيد.

نگاهي به من كرد كه حس كردم اگه يه چيزي دم دستش بود پرت ميكرد تو سرم.

كاوه – تو مي خواي همونجا تو حياط واستي؟ مگه تا يه ربع پيش همش نمي گفتي چرا فرنوش خانم و آقاي ستايش نيومدن، چرا دير كردن؟

همه دوباره خنديدن.

-من كي اين حرف رو زدم كاوه؟ چرا دروغ ميگي؟! من اصلاً نيم دونستم كه. . .

كاوه – طفلك خجالت مي كشه. ببخشيدش! خب تو نگفتي! بيا تو خونه.

دلم مي خواست كله اش رو بكنم.

ستايش با خنده – بفرماييد بهزاد خان. ببخشيد من جلو جلو رفتم.

-خواهش مي كنم، بفرماييد.

به طرف خونه راه افتادم و وقتي پشت سر همه به كاوه رسيدم، آروم بهش گفتم:

-ليلي رفته اروپا؟ هان؟

كاوه آروم گفت: بجان تو رفته بود! انگار محمل خراب شده، وسط راه برگشته.

-مگه اينكه با هم تنها نشيم آقا گاوه.

كاوه – تو بميري، به جون تو اگه من روحم از اين جريان با خبر باشه. جون تو رو قسم خوردم كه مي خوام دنيا نباشه. سگ مردم رو كه بيخودي نمي كشم!

-يه سگي نشونت بدم كه ده تا پلنگ از بغلش در بياد.

 

همگي وارد شديم و توي سالن نشستيم. طوري هم كاوه من رو نشوند كه كنار مبل فرنوش باشم. مادر و پدر كاوه شروع به چاق سلامتي با آقاي ستايش كردن و صحبت بينشون گرم شد. ما هم اين گوشه نشسته بوديم.

ژاله – خيلي دلم مي خواست كه از نزديك ببينمتون بهزاد خان. تعريف هائي كه از تو كردن دروغ نبوده! قد بلند، خوش تيپ، خوش قيافه.

با تعجب نگاهش كردم و گفتم:

-از من تعريف كردن؟ چه كسي؟

ژاله – خيلي ها. خودتون خبر ندارين.

-خيلي ممنون. اما انگار كمي غلو مي فرمايين.

كاوه – نه، هيچ هم غلو نيست. بچه ام دكتر نيست كه هست! خوش قيافه نيست كه هست. قد بلند نيست كه هست. خوش اخلاق نيست كه نيست. خوش صحبت نيست كه نيست. لجباز نيست كه نيست. ديگه چي كم داري؟ يه عقل حسابي! ايشالله اونم يه روزي خدا بهش مي ده.

چپ چپ بهش نگاه كردم همونطور كه ستايش و پدر و مادر كاوه مشغول صحبت بودن، آروم به فرنوش گفتم:

-كاوه به من گفته بود شما تشريف برديد اروپا.

فرنوش- من؟! اين چند روزه حوصله نداشتم از خونه بيرون برم چه برسه به اروپا!

كاوه – من گفتم شايد رفته باشند اروپا.

فرنوش- بهزاد خان ممنون از سيب و شيريني. به دستم رسيد.

با تعجب نگاهش كردم و گفتم:

-سيب و شيريني؟

كاوه – همون ها كه براشون خريده بودي و يادت رفته بود ازشون پذيرايي كني.

فرنوش- كاوه خان برام آوردشون. ممنون.

-من اصلاً خبر نداشتم كه كاوه اونها رو براي شما آورده.

فرنوش- يعني پشيمون هستي از اينكه اونها دست من رسيده؟

اومدم يه آن بگم آره كه كاوه فرصت نداد و گفت:

-مگه تو سيب و شيريني رو براي فرنوش خانم نگرفته بودي؟

من من كردم و بعد گفتم:

-چرا

كاوه – مگه حسرت نخوردي كه اون روز براشون نياوردي؟

- چرا

كاوه – مگه نگفتي كه خودت بخاطر ايشون يكي يكي سيب ها رو سوا كردي؟

-خب چرا

كاوه – خب منم بردم رسوندم دستشون. بد كردم؟

خندم گرفت:

- نه خيلي هم كار خوبي كردي. نوش جونشون.

ژاله – راست گفتن قسمت كسي رو،كس ديگه نمي تونه بخوره!

كاوه – حالا ناراحتي، برم چهار كيلو سيب شمرون بگيرم و يه جعبه شيريني جاش برات بيارم؟

- من كي گفتم ناراحتم؟ برعكس خيلي هم خوشحالم منظورم اين بود كه اگر خبر داشتم خيلي خوشحال تر مي شدم.

كاوه آروم گفت: آره جون عمه ات كه بهش چشم غره رفتم.

كاوه – يعني همين كه بهزاد گفت!

چهار تايي خنديديم.

ستايش- خب بهزاد خان كي منتظر شما باشيم؟

كاوه – فردا شب. بشرطي كه من هم دعوت داشته باشم.

ستايش خنديد و گفت:

-با كمال افتخار. اصلاً همه تشريف بياريد. خانم بنده مدتيه كه ايران تشريف ندارن. من و فرنوش هم تنهاييم. اگر سرافراز بفرماييد ممنون مي شيم.

پدر كاوه: جناب ستايش، چند تا آلبوم تمبر دارم كه فكر كنم بدتون نياد اونها رو ببينيد. اگه مايليد بفرماييد بريم كتابخونه.

ستايش – به به، من خودم تمبر بازم! بفرماييد در خدمتم. خانم برومند با اجازتون.

مادر كاوه – خواهش مي كنم راحت باشيد. منم بايد برم به آشپزخونه سركشي كنم.

در همين موقع كبري خانم با يه سيني چايي وارد شد و به ستايش و پدر كاوه تعارف كرد.

 

 

ادامه دارد...

 

 
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.