ستايش – ما چايي مون رو بر ميداريم و مي ريم سراغ علائق شخصي مون.
كاوه – بهزاد خان علائق شخصي شما هم رسيد! اشاره به كبري خانم كرد.
ژاله – بهزاد خان به چائي خيلي علاقه دارن؟
خنده ام گرفت.
كاوه – بهزاد خان چائي رو با مخلفاتش دوست دارن.
ژاله – مخلفات چائي ديگه چيه؟
كاوه – خب قند و شير و ليمو ترش و اين چيزا ديگه. ژاله پاشو بيا. اين بلوز من يه جاش شكافته. ببين مي توني برام بدوزي.

نگاهش كردم كه بهم چشمك زد. وقتي كاوه و ژاله از سالن بيرون رفتن، فرنوش گفت:
- مي دونيد تنها گذاشتن يه خانم توي خيابون جلوي دوستاش خيلي بده؟
سرم رو پايين انداختم و گفتم:
-بله معذرت مي خوام.
فرنوش – همين؟
-نمي دونم. اگه كاري هست بكنم كه شما من رو ببخشيد بفرماييد.
فرنوش- بله، كاري هست كه بتونيد انجام بدين. بايد علت كارتون رو توضيح بدين.
- شرمندم توضيحي ندارم. فقط بازم عذر مي خواهي مي كنم.
برگشتم نگاهش كردم. واقعاً دختر قشنگي بود. مهرش توي دلم صد برابر شد. براي همين خودم رو مصمم تر ديدم تا از زندگيش كنار برم. فرنوش لحظه اي مكث كرد بعد گفت:
-مي شه ازتون خواهش كنم بريم توي حياط حرف بزنيم؟
-مگه اينجا نمي تونيم حرف بزنيم؟
فرنوش- ازتون خواهش كردم.
-پس شالتون رو سرتون كنيد. سرما مي خورين.
به طرف حياط راه افتاد و من دنبالش. از پله ها كه پايين رفتيم. فرنوش تندتر جلو رفت. يه لحظه كاوه خودش رو به من رسوند و گفت:
-بهزاد. يه جاهائي هست كه عقل آدم اشتباه مي كنه، اما دل آدم نه! هميشه همه چيز رو نبايد با چرتكه و ماشين حساب، حساب كرد.
اينا رو گفت و رفت. كمي صبر كردم و به حرفهاي كاوه فكر كردم و بعد به جايي كه فرنوش توي حياط رفته بود و منتظر من بود رفتم. وقتي بهش رسيدم گفتم:
-حالا اينجا خوبه؟ حرفتون رو بفرماييد.
نگاهي توي چشمام كرد كه تا عمق قلبم نفوذ كرد بعد با خشم و عصبانيت شروع كرد.
-تو پسر ديونه فكر ميكني كي هستي كه به خودت اجازه ميدي با يه دختر اين رفتارو بكني؟
-فرنوش خانم آروم باشيد. خواهش مي كنم خودتون رو كنترل كنيد.
فرنوش – تو فكر كردي اگر دختري صادقانه دنبال يه پسر بياد، اگه يه دختر مرد مورد علاقه اش رو خودش انتخاب كنه، كار بدي كرده؟
من از اون وقتي كه خودم رو شناختم، آزاد بودم و هيچوقت از اين آزادي سوء استفاده نكردم. من يادگرفتم كه خودم براي زندگيم تصميم بگيرم. من صدتا خواستگار دارم. همه خوش قيافه و پولدار. اما هيچكدوم برام امتحان و آزمايش خودشون رو پس ندادن. اينا رو ميگم كه بدوني.
-فرنوش خانم چرا داد مي زنيد؟ خوب نيست. همه صداتون رو مي شنون!
فرنوش- دلممي خواد داد بزنم! حرفم رو قطع نكن!
من تو ديونه رو براي زندگي انتخاب كردم. ازت هيچ چيزي هم نمي خواستم حاضر بودم با همه چيزت بسازم چون احساس كردم مردي! چون ديدم بدون چشم داشت به چيزي، برام فداكاري كردي. چون كسي بودي كه بر خلاف خيلي از پسرهاي توي دانشكده چشمت دنبال كسي نبود. چون كسي بودي كه جلف نبودي. چون خود ساخته بودي. چون خوش قيافه بودي. چون ديدم برام مثل يه پناهگاهي.
اون روز كه به اون پيرمرد زده بودم. وقتي تلفني باهات صحبت مي كردم و مي خواستم خودم رو به پليس معرفي كنم و تو محكم پشت تلفن باهام حرف زدي و نذاشتي اينكارو بكنم، احساس كردم كه تو كسي هستي كه مي تونم بهش تكيه كنم. احساس كردم تو هموني هستي كه دنبالش مي گشتم.
احساس كردم كه تو همون كسي هستي كه من رو فقط براي خودم مي خواي.
براي همين هم دنبالت اومدم. اما تو انگار اشتباه متوجه شدي. فكر كردي كه با يه دختر چه ميد ونم، اون جوري طرفي!
تو نفهميدي همونطور كه تو مي تونستي يه شوهر ايده ال براي من باشي، منم شايد مي تونستم يه زن خوب براي تو باشم.
تو از زندگي فقط يه تصوير زشت مي ديدي در صورتيكه زندگي يه تصوير نيست. يه فيلم رو با يه عكس نميشه فهميد. يادت باشه، پول خيلي چيزها هست اما همه چيز نيست.
همين طور كه با عصبانيت حرف مي زد، اشك از چشماش سرازير بود. با دستهاش اشكهاشو پاك كرد و گفت:
اين اشك عجز نيست. دوباره اشتباه نكن. دلم از اين مي سوزه كه بدون محاكمه، محكوم شدم. تو حتي نخواستي منو بهتر و بيشتر بشناسي. اي كاش همه چيز رو توي پول نمي ديدي. اي كاش جاي اون همه درس كه خوندي يه درس عدالت مي خوندي.
يه لحظه مكث كرد و بعد تكيه اش رو به ديوار داد و چنگ توي موهاش زد و گفت:
-سردمه يخ كردم.
هيچ جوابي نداشتم بهش بدم. كاپشنم رو در آوردم و انداختم روي شونه اش.
با دستهاش كاپشن رو دور خودش پيچيد و نگاهم كرد و يه لبخند زد. برگشتم و پشت سرم رو نگاه كردم. كاوه دم در ورودي، روي پله ها واستاده بود. وقتي نگاهش كردم بهم آروم خنديد.
فرنوش – دلم راحت شد اين حرفا رو بهت زدم. تو دلم خيلي سنگيني مي كرد.
-حالا آروم شدي؟
فرنوش سرش رو تكون داد.
-خب حالا بريم تو. سرما مي خوري.
بدون اينكه ديگه حرفي بزنيم بطرف ساختمون حركت كرديم. وقتي از كنار كاوه رد شديم. كاوه آروم گفت:
-دستتون درد نكنه فرنوش خانم. بلاخره يكي پيدا شد روي اين آدم لجباز رو كم بكنه!
فرنوش نگاهش كرد و خنديد.
تا سر شام ديگه جز چند جمله كوتاه چيزي گفته نشد. سخت تو خودم فرو رفته بودم و فكر مي كردم. فرنوش روبروي من، روي يك مبل نشسته بود و گاهي كه سرم رو بلند مي كردم چشماش رو مي ديدم كه به من خيره شده و با نگاه من، نگاهش رو ازم مي دزده. ژاله و كاوه هم تحت تأثير جو حاكم حرفي نمي زدن.
وقتي سرم رو پايين مي انداختم و فكر مي كردم، يه آن به سرم مي زد كه بلند شم و از اون خونه فرار كنم. اما به محض اينكه سرم رو بلند مي كردم نگاهش مي كردم سست مي شدم. دلم راه نمي داد كه ازش جدا شم. نيم ساعت، سه ربعي گذشت كه شام حاضر شد و مادر كاوه همه رو سر ميز دعوت كرد. من كنار كاوه نشسته بودم و كنار من پدر كاوه و فرنوشم روبروي من نشسته بود.
ژاله شروع كرد تا براي كاوه غذا بكشه. كاوه هم خواست براي من شام بكشه كه فرنوش گفت:
-كاوه خان، من دارم براي بهزاد خان غذا مي كشم. شما خودتون رو زحمت ندين!
كاوه – يعني بنده غلط بكنم ديگه! بله؟
همه خنديدن.
فرنوش – اختيار دارين منظورم اين بود كه ديگه شما زحمت نكشين.
كاوه – معني اين يكي هم اينه كه شما ديگه فضولي نكنين! دوباره همه خنديدن.
-كاوه تو چرا از اين چيزها تعبير بد مي كني؟
كاوه – ا. . . . . . ! شما هم بهزاد خان؟ ببخشيد ها، لب بود كه دندون اومد!
صورتم از خجالت سرخ شد. زير چشمي به فرنوش نگاه كردم. صورت اونم گل انداخت.
ژاله – ديگه صحبت ها بالاتر از ليسانس شد!
دوباره خنده مجلس رو پر كرد.
فرنوش – بفرماييد بهزاد خان. اگه چيز ديگه اي هم خواستين بفرمايين.
كاوه آروم گفت:
-بعد هر دعوا، نوبت احترام تپون كردنه!
پدر كاوه – داري چي مي گي كاوه؟
كاوه – هيچي صحبت احترام خانم زن صاحب خونه بهزاده! خيلي خانم خوبيه من و فرنوش و ژاله خنديديم.
فرنوش – اينم نوشابه بهزاد خان.
-دستتون درد نكنه فرنوش خانم. خيلي ممنون. شرمنده مي فرماييد.
كاوه – بهزاد جان اون مثل چي بود؟ و مشغول غذا خوردن شد.
مادر كاوه – كدوم مثل كاوه؟
من در حاليكه هول شده بودم گفتم:
-كاوه با من شوخي مي كنه.
كاوه – مي گن هر چه نصيب است همانت دهند.
ستايش- چطور مگه؟
از زير ميز با پام محكم زدم به پاي كاوه كه يه دفعه بلند گفت: "آخ ". بعد گفت: آخ از اين روزگار!



ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.