آخه بهزاد امشب نمي خواست بياد اينجا، ولي انگار قسمت اين بود.
البته منظور كاوه، ضرب المثل با پا پس مي زنه و با دست پيش مي كشه بود.
پدر كاوه – بفرماييد خواهش مي كنم غذا سرد مي شه. اين كاوه امشب چونه اش گرم شده.
-
بله همينطوره. كاوه جون از چونه اش بيش از حد استفاده مي كنه!
كاوه – بله بله! نفهميدم! تا همين صبحي نفس رو بزور مي كشيدي، چطور شده شعار ميدي؟ انگار امشب خيلي چيزها گرم شده، تنها چونه من نيست.
ژاله – كاوه خيلي شلوغش كردي ها! مي ذاري شام بخوريم يا نه؟
ستايش – نشاط كاوه خان، انسان رو شاد مي كنه.
كاوه – خيلي ممنون جناب ستايش. بازم شما. بعضي ها كه مثل پيشي مي مونن!

پدر كاوه – پيشي؟
-منظورش گربه اس. داره به من ميگه.
كاوه – مار و مور گوشت تنم رو بخوره اگه بشما نسبت گربه بدم.
بعد آروم زير لبي گفت:
- جز سگ هيچ وصله اي به تو نمي چسبه!
همه شورع به خنديدن كردن و در محيط گرمي، خوردن شام شروع شد. بعد از شام، همه توي سالن جمع شدن و مشغول صحبت شديم.
مادر كاوه – تو رو خدا تعارف نكنيد. ميوه پوست بكنيد.
كاوه – بهزاد سيب دوست داره.
بهش چپ چپ نگاهش كردم و وقتي متوجه فرنوش شدم، ديدم سرش رو پائين انداخته و مي خنده. خودم هم خندم گرفت. منظور كاوه سيبهائي بود كه براي فرنوش خريده بودم. چند دقيقه اي كه گذشت، فرنوش بلند شد و يه بشقاب ميوه پوست كنده جلوي من گذاشت.
كاوه – خدا شانس بده! از كرخه تا كره مريخ.
-خيلي ممنون فرنوش خانم.
كاوه – بهزاد جان، همون خانم ستايش مي گفتي بهتر نبود؟
خيس عرق شدم. بهش چشم غره رفتم.
كاوه – چپ چپ نگاه نكن. به فرنوش خانم هم مي گم تو رو آقاي فرهنگ صدا كنه!
دوباره همه خنديدند.
پدر كاوه – كاوه يه دقيقه آروم نگيري ها!
كاوه – هپتا!
ژاله – هپتا يعني چي؟
كاوه – يعني ابدا، يعني ابدا تا زبان در كام است از زخم زبون نبايد غافل شد.
-باور كنيد سر كلاس و توي بيمارستان هم همينطوره.
مادر كاوه- بچگي هاش هم همينطور بود. تنهائي خونه رو روي سرش مي ذاشت.
پدر كاوه – بهزاد جان، اين پسر اصلاً درس مي خونه؟
-والله چي بگم؟
كاوه – از همه تو كلاس دقيق تر من هستم. ! يادته بهزاد؟ سر كلاس تشريح؟ اون مرده هه يادت نيست؟
ژاله – تو رو خدا حرف مرده نزنين كه من مي ترسم.
بي اختيار خنده ام گرفت. ياد كاري كه كاوه سر كلاس تشريح كرده بود افتادم.
ستايش – بهزاد خان تعريف كن.
كاوه – تعريف كن بهزاد اما همه ش رو نگو. جاهاي بدش رو سانسور كن.
دوباره خندم گرفت. با خنده من، همه مشتاق شنيدن شدن.
ساعت تشريح بود. بچه هاي كلاس راه افتاديم و رفتيم سالن تشريح. استاد هم با ما اومد. وسط سالن، روي تخت، جنازه يه مرده مرد بود كه بايد توسط استاد تشريح مي شد. روش يه ملافه سفيد كشيده بودند. خلاصه همه جمع شديم دور جسد.
تا استاد ملافه رو از روي مرده كنار زد. ديديم يه خيار دست مرده هس و دم دهنش گرفته و مي خواد گاز بزنه.
دو تا از خانم ها از ترس غش كردن. استاد از خنده مرده بود.
نمي دونم اين كاوه چطوري قبل از شروع كلاس رفته بود اونجا و يه خيار داده بود دست مرده هه؟بعد از اينكه بچه ها خوب خنده هاشون رو كردن، استاد به كاوه گفت برو بيرون. كاوه گفت: استاد مرده هه هوس خيار كرده، من چرا برم بيرون؟
استاد كه آذري زبان بود گفت: اجه گبول كنيم مرده گادره خيار بخوره، گير گابل گبوله كه خودش بتونه بره خيار بخره! اونم اين خيار گلمي رو! احتمالاً خريد خيار، كار تو جانور بوده!
پدر كاوه و آقاي ستايش كه اشك از چشمهاشون سرازير بود، اصلاً نمي تونستن حرف بزنن. مادر كاوه مات كاوه رو نگاه مي كرد. ژاله و فرنوش مي خنديدن. وقتي خنده ها تموم شد، ژاله گفت:
-كاوه تو چطور جرات كردي تنهايي بري اونجا؟
كاوه كه خودش اصلاً نمي خنديد گفت:
-باور كن من فقط خيار رو دست مرده هه دادم. وقتي بعداً خودم ديدم كه خيارو برده دم دهنش، داشتم سكته مي كردم. انگار خياره خوب بوده، مرده هه هوس كرده يه گازي هم بزنه!
تا ساعت 11 شب، كاوه شوخي مي كرد و بقيه مي خنديدن. بعد آماده رفتن شديم و پس از تشكر و تعارفات مرسوم، آقاي ستايش خواست كه منو خونه برسونه كه قبول نكردم. با كاوه هم نرفتم. دلم مي خواست كمي قدم بزنم و فكر كنم.

لحظه آخري كه چشمام به فرنوش افتاد، احساس كردم كه مي خواد باهام حرف بزنه اما موقعيت نبود. خداحافظي كردم و بطرف خونه حركت كردم.

ساعت 5/8 بود كه بيدار شدم.
بعد از خوردن صبحونه، حموم كردن و نشستم به فكر كردن. با خودم نمي تونستم رو راست نباشم از صميم قلب فرنوش رو دوست داشتم.
صورت زيبا و بانمكش، قد كشيده و بلندش، صداي گرم و دلنشينش، هميشه جلوي چشمم بود وقتي ياد ديشب مي افتادم كه برام غذا كشيده وقتي يادم مي اومد كه برام ميوه پوست كنده بود، احساس عجيبي در دلم حس مي كردم. يه نوع حس مالكيت!
دلم مي خواست فرنوش مال من باشه. دلم مي خواست هميشه پيشم باشه. دلم مي خواست ساعتها بنشينم و به صورتش نگاه كنم، همونطور كه در تنهايي، ساعتها مي نشستم و بهش فكر مي كردم. ياد حرفاش افتادم. حق داشت. حق داشت كه در مورد زندگيش خودش تصميم بگيره. يه طرفه به قاضي رفته بودم.
راستي حاضر بود با من ازدواج بكنه؟ خودش ديروز عصري، ميون حرفاش بهم گفت اصلاً باور نمي كردم. كاش مي تونستم بگم كه چقدر دوستش دارم.
كم كم مي خواستم بلند شم و فكر ناهارو بكنم كه در زدند. هري دلم ريخت پايين.
از پشت پنجره نگاه كردم. فرنوش بود. انگار دنيا رو بهم دادن.
پريدم و درو وا كردم.
فرنوش- سلام. مزاحم كه نشدم؟
بهش خنديدم.
فرنوش- معني اين خنده يعني اينكه مزاحم شدم يا نشدم؟
-سلام. شما هيچوقت مزاحم نيستيد. بفرماييد.
وارد اتاق شد و طبق معمول كفشهاشو در آورد. پالتوي قشنگي تنش بود. ازش گرفتم و به جاي رختي آويزون كردم.
فرنوش – طبق معمول همه جا تميزه. راستي ديگه استكان نشسته نداري؟!
خنديدم و گفتم: نه، همون دفعه كه لو رفتم براي هفت پشتم كافيه.
فرنوش – چايي ت حاضره؟
براش چايي ريختم. همونطور كه چايي ش رو مي خورد گفت:
-از بابت ديروز معذرت مي خوام. خيلي عصباني شده بودم. اميدوارم منو ببخشي.
-شما حق داشتي. تقصير من بود.
فرنوش- پس از دستم ناراحت نيستي؟
-اصلاً. فقط. . . . بگذريم.
فرنوش – نه خواهش مي كنم. هر چي تو دلن هست، بگو. راحت حرفاتو بزن.
- يه وقت ديگه مي گم.
فرنوش- چه وقتي بهتر از حالا؟ ما بايد جدي با هم صحبت كنيم. تو دلت نمي خواد؟
-چرا حق با شماست.
فرنوش – خب شروع كن.
- شما بفرماييد.
فرنوش – من حرفامو زدم ولي تو نه. الان نوبت توئه كه حرف بزني.
- چي بگم؟
فرنوش – اين موقع ها، يه پسر به يه دختر چي مي گه؟
- نمي دونم. تا حالا اين كارو نكردم. تجربه شو ندارم.
فرنوش – نكنه بيخودي اومدم اينجا؟ اشتباه نكردم؟
-نه، نه. خيلي هم كار درستي كردين.
فرنوش- پس چرا چيزي نمي گي؟
-شروعش كمي سخته. نميدونم چه جوري و از كجا بايد شروع كنم؟
فرنوش- بايد اختيار زبونت رو به دلت بدي. همونطور كه من ديروز اينكارو كردم.
سرم رو انداختم پايين. خيلي دلم مي خواست هر چي تو دل دارم، براش بريزم بيرون. چند دقيقه اي ساكت، به زمين خيره شده بودم. اصلاً زبونم نمي چرخيد كه حرفي بزنم.
فرنوش- يادمه دبيرستان كه بودم. دو تا معلم داشتيم كه اخلاقشون درست برعكس هم بود. يكي شون وقتي مي رفتيم پاي تخته تا درس جواب بديم، اگه درست بلد نبوديم، اونقدر با سوال هاشون كمكمون مي كرد تا هم اون قسمت هاي درس رو كه نخونده بوديم ياد مي گرفتيم هم نمره خوبي!
برعكس اون يكي معلم. خشك و سرد. وقتي آدم رو پاي تخته مي برد، هر چيزي هم كه بلد بود از يادش مي رفت. فكر كنم من هم مثل اون معلم خوب بايد كمي بهت كمك كنم.



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.