خنديم و گفتم:
- هر شاگردي آرزو داره كه يه معلم خوب گيرش بيفته.
فرنوش – اول از همه مي خوام بدونم تو من رو دوست داري؟
لحظه اي صبر كردم و بعد گفتم:
- يادمه دبيرستان كه بودم. يه روز با پدر و مادرم براي خريد بيرون رفته بوديم. اتفاقي از جلوي يه طلا فروشي رد شديم. مادرم بي اختيار پشت ويترين مغازه واستاد و به يه گردنبند خيره شد. نمي دونم اون لحظه توي چه فكري بود كه وقتي پدرم صداش كرد متوجه نشد.
من صداش كردم. وقتي بهم نگاه كرد تو يه عالم ديگه بود. از پدرم پرسيد كه فكر مي كنه قيمت اون گردنبند چقدره؟ پدرم جواب داد يه عمر جون كندن ما!
هر دو خنديدن و راه افتادن. بعد از اون من پول تو جيبي مو جمع كردم تا شايد بتونم اون گردنبند رو كه يه جواهر خيلي بزرگ روش بود، براي مادرم بخرم. بچه گي يه ديگه!
هر دو هفته سه هفته يه بار مي رفتم دم اون طلافروشي و اون گردنبند رو نگاه مي كردم. مي خواستم مطمئن بشم كه فروخته نشده.
جالب اين بود كه با وجود گشت هشت نه ماه، هنوز پشت ويترين بود.
همون سال بود كه پدر و مادرم توي اون حادثه كشته شدند.

من نتونستم براي مادرم گردنبند رو بخرم كه هيچ، حتي نتونستم كه باري از دوششون بردارم. بعد از فوت پدر و مادرم چند وقت بعد سراغ طلافروشي رفتم. اون گردنبند ديگه پشت ويترين نبود!
من خيلي به پدر و مادرم علاقه داشتم. خيلي دلم مي خواست كه براشون كاري بكنم اما از دست دادمشون. يعني مي خوام بگم كه هميشه، هر چيزي رو كه دوست داشتم و آرزوي بدست آوردنش رو داشتم، از دست دادم. به محض اينكه چيزي رو مي ديدم و احساس مي كردم كه دوستش دارم، از دست مي دادمش. اينه كه خيلي وقته، حتي اگر چيزي رو دوست داشته باشم، مي ترسم كه به زبون بيارم. مي ترسم از دستم بره.
فرنوش-بلاخره چي؟ نمي شه كه انسان بخاطر ترس از دست دادن چيزي يا كسي، احساس عشق رو باور نكنه يا به زبون نياره. خب حالا نترس و حرفت رو بزن. شايد اين بار چيزي از دستت نره. اگر هم رفت، اين يكي هم روي بقيه!
باز هم مدتي فكر كردم. فرنوش درست مي گفت.
-فرنوش خانم. من شما رو از جونم هم بيشتر دوست دارم. از اولين بار كه شما رو توي دانشكده ديدم، بهتون علاقه مند شدم و دوستتون داشتم و اونقدر برام عزيز هستيد كه مانع خوشبختي تون نشم. دلم نمي خواد كه يه تجربه تلخ از زندگي پيدا كنيد و باعث اون هم من شده باشم.
ما از دو طبقه جدا از هم هستيم. براي همين بود كه سعي مي كردم از شما دور باشم. اينطوري براي شما خيلي بهتره. اينها رو گفتم تا بدونيد چرا اون شب جلوي دوست هاتون، اون كارو كردم.
شما هم بايد منطقي باشيد و با احساس تصميم نگيريد. بودن ما با هم براي شما مشكلات زيادي رو ايجاد مي كنه.
اينها حرفهايي بود كه بر خلاف ميلم، بايد بهتون مي گفتم.
فرنوش مدتي سكوت كرد و بعد گفت:
-مي دوني بهزاد شبي كه تصادف كردم كجا مي خواستم برم؟تصادف با آقاي هدايت رو مي گم.
دنبال تو اومده بودم. از توي بالكن خونه ديدمتون. خيلي خوشحال بودم كه تو اومدي دم خونه ما. توي دانشكده هم نگاههاي تو به من شهامت داد تا بتونم حرف بزنم.
بين من و تو، فقط پول مانع بوجود آورده. من فكر نكنم كه مشكل ديگه اي وجود داشته باشه.
-الا يا ايها الساقي ادر كاسا وناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
شما اين مسئله رو خيلي ساده فرض كرديد ولي بهتون قول ميدم كه مشكلات زيادي در راه داشته باشيد. مثلاً پدرتون با اين مسئله موافقه؟
فرنوش- پدرم اونقدر از تو خوشش اومده كه حاضره تو رو به عنوان پسرش قبول كنه چه برسه به دامادش! مادرم هم كه فعلاً اينجا نيست.
-فرنوش خانم بياييد و از اين جريان بگذريد. شما براه خودتون باشيد و اجازه بديد من هم براه خودم. قول بهتون مي دم كه بعد از چند روز همه چيز رو فراموش كنين.
يه دفعه عصباني شد و گفت:
-بهزاد من دوستت دارم. كار يه روز دو روز نيست. من مي خوام تو مردم باشي. حالا اگه خودت اينطوري نميخواي، اون چيز ديگه ايه.
- منم دوستت دارم. بيشتر از هر چيزي كه توي دنياهست. اما شما سختي نكشيديد. شما معني بي پولي و نداري رو نمي دونيد. شما فقر رو تجربه نكرديد. الان اين حرف رو مي زنيد، يه مدت كه بگذره، بهتون فشار مي آد و نمي تونيد تحمل كنيد. منم آدمي نيستم كه همسرم خرجم رو بده. اينه كه اختلاف ها شروع مي شه و عشق به نفرت تبديل مي شه.
فرنوش – تو نبايد در مورد من اينطوري قضاوت كني. اينهايي رو كه مي گي فعلاً حرفه و تا ثابت نشه واقعيت نداره.
-هزاران نفر اينا رو تجربه كردن.
فرنوش نگاهي به من كرد كه آتيشم زد و تسليم شدم. بعد گفت:
-بهزاد، خواهش مي كنم، اگه واقعاً دوستم داري، تنهام نذار. با من بيا. اين چيزهايي كه گفتي نبايد ديواري بين ما بشه. مطمئن باش من و تو كنار هم خوشبخت مي شيم.
-شما نمي ترسي؟
فرنوش – اينقدر نگو شما، شما!

خنديدم و گفتم:
-تو نمي ترسي؟
فرنوش هم خنديد و گفت:
-آهان بلاخره طلسم شكست! نه نمي ترسم. تو هم نترس.
-اونقدر تو اين زندگي توسري خوردم كه از سايه خودم هم مي ترسم.
فرنوش – بهت نمي آد كه ترسو باشي. شايد ترس ت از منه.
- مي ترسم نتوني تا آخر اين راه رو بياي.
فرنوش – مي آم.
-اگه زندگي بهت سخت گرفت چي؟
فرنوش – سرش داد مي زنم.
- اگه يه روز غم در خونه مون رو زد چي؟
فرنوش- در رو روش باز نمي كنيم.
- اگه غم تو چشمامون نشست؟
فرنوش- دوتايي با هم گريه مي كنيم تا غم از چشمهامون شسته شه و بره بيرون.
-اگه غصه ها تمام وجودمون رو گرفتن؟
فرنوش- آب درماني مي كنيم! تازه تو ناسلامتي چند وقت ديگه دكتر مي شي! درسهاتو خوب بخون كه اينها رو بتوني معالجه كني!
- اگه روزگار بهمون سخت گرفت؟
فرنوش- پناه به خدا مي بريم.
نگاهش كردم. صفا و مهر و يكرنگي تو چشماش مثل دريا موج مي زد.
-اسم خدا رو بردي، ترس از دلم رفت.
_يه چايي ديگه مي خوري؟
فرنوش- آره، به شرطي كه تا دفعه بعد كه اينجا مي آم، استكانم رو نشوري.
شادي تمام وجودم رو گرفت. تا چند دقيقه بعد همديگرو نگاه مي كرديم و حرفي نمي زديم. بعد بلند شد و در حالي كه پالتوش رو مي پوشيد گفت:
- شب منتظرتم. كاوه و پدر و مادرش هم مي آن. دير نكني، چه ساعتي مي آي؟
-هفت، هشت، نه، همين حدودها مي آم.
فرنوش – دعواي ديروز يادت رفته؟
نه، نه، سر ساعت هفت اونجام. راستي اين شماره تلفن صاحب خونه مه. بيا يادداشت كن. اگه كار مهمي داشتي زنگ بزن.
فرنوش- از خونه ما تا اينجا 5 دقيقه راه بيشتر نيست. كارت داشتم خودم مي آم.
-باشه ولي اين شماره رو داشته باش. شايد لازم بشه.
روسريش رو سرش كرد و با هم از اتاق بيرون رفتيم. وقتي داشت سوار ماشين مي شد گفتم:
-فرنوش، خواهش مي كنم آرم رانندگي كن. باشه؟
فرنوش- بخدا من هميشه با احتياط و آروم رانندگي مي كنم. اهل ويراژ دادن و گاز و سرعت و اين حرفها نيستم. اون شب هم تاريك بود و برف مي اومد و حواسم به اين بود كه تو رو پيدا كنم. اين بود كه آقاي هدايت رو وسط خيابون نديدم. ولي باشه، چشم بيشتر احتياط مي كنم. 

ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.