ممنون كه حرفم رو گوش مي دي.
فرنوش – زن بايد حرف شوهرش رو گوش كنه.
وقتي اين حرف رو زد، احساس شيرين و عجيبي، سراسر وجودم رو گرفت.
فرنوش- نذار يادم هيچوقت از يادت بيرون بره و اجازه نده كه عشقم از قلبت!
- همين الان در اتاق رو مي بندم كه بوي عطر خوبت هم از اتاق بيرون نره.
نگاهي با محبت به من كرد و رفت.
ساعت حدود 3 بعدازظهر بود كه به سرم زد يه سري به آقاي هدايت بزنم. شال و كلاه كردم و راه افتادم. وقتي پشت در رسيدم ة مونده بودم چيكار كنم. خونه زنگ نداشت. گفتم نكنه آقاي هدايت اين وقت روز خوابيده باشه. خواستم كمي صبر كنم كه تا اگه خواب باشه، بيدار شه بعد در بزنم. دو دقيقه نگذشته بود كه هدايت در رو وا كرد.
هدايت – سلام مرد خجالتي! باز كه در نزدي!
-سلام، حالتون چطوره؟ دست دست كردم كه ساعت چهار بشه كه بيدار بشيد.
هدايت – من هميشه خدا بيدارم. بيا تو.

وارد خونه شديم. طلا جلو اومد و شروع به بوئيدن من كرد.
-نكنه بازم طلا ورود من رو اطلاع داد؟
هدايت – آره، اومده بود پشت در. براي هيچكس اينكارو نمي كنه.
دستي سر و گوش حيوون كشيدم و وارد ساختمون شديم.
هدايت – الان برات چائي دم مي كنم. آب جوشه. زود حاضر مي شه. خوب تعريف كن ببينم، احوال رفيقت چطوره؟ چرا با خودت نياورديش؟ اون دختر خانم قشنگ حالش چطوره؟
-ممنون هردو خوبند و سلام مي رسونن. اتفاقاً اون دختر خانم خيلي دلش مي خواست بياد خدمت شما و تشكر بكنه. كاوه هم همينطور.
هدايت – سلام من رو بهشون برسون. قدمشون روي چشم. خودت با زندگي چطوري؟
-مي سازم. چاره نيست.
هدايت بلند شد و ميوه و شيريني و يه جعبه باقلوا از كمد درآورد و جلوي من گذاشت.
-اينكارها چيه جناب هدايت؟! مگه قرار نبود كه خودتون رو توي زحمت نييندازين؟
هدايت- اولاً چيز قابل داري نيست، در ثاني اينا اميد به زندگيه! ياعثش هم تو شدي.
يه چائي برام ريخت و گذاشت جلوم.
هدايت- همينكه مي دونم مي آي سراغم، دلم گرمه. ديگه احساس تنهايي نمي كنم. آدم موقعي مي ميره كه اميد رو از دست داده! وگر نه ملك الموت، جناب عزرائيل كه خيلي وقته آدرس اينجا رو فراموش كرده.
-انشالله ساليان سال بخوبي و خوشي زنده باشين.
هدايت – ميوه پوست بكن. تعارف نكن.
-يه خواهش دارم اما روم نمي شه بهتون بگم.
هدايت – اون كتاب رو مي خواي؟ پسر جون خجالت نداره. من خودم دلم خواسته كه اون رو بهت بدم.
-نه، نه. اون كتاب يا هيچ كدوم ديگه رو نمي خوام.
هدايت – از تابلوها چيزي مي خواي؟ بگو، هر كدوم رو مي خواي بگو.
- نه بخدا، گفتم كه، اين چيزها رو لازم ندارم.
هدايت مستأصل نگاهم كرد و گفت:
-بگو پسرم، هرچي دلت مي خواد خودت بگو.
اشاره به گنجه اتاق كردم و گفتم:
-اگه زحمتتون نيست و جسارت نباشه، دلم مي خواد باز هم يه قطعه برام اجرا كنيد. با اون پنجه هاي استادانه تون، غم از دل آدم بيرون ميره.
نگاهي به من كرد و لبخند زد. بعد به طرف گنجه رفت و ويلن رو بيرون آورد. مدتي چشمانش رو بست و بعد شروع كرد.
الحق كه استادانه مي زد. بقدري حركات پنجه ها موزون بود كه انسان بي اختيار محو تماشا مي شد. از صدا كه نگو.
اين مرد با اين چند سيم كاري مي كرد كه نا خودآگاه از حال طبيعي خارج مي شدم! بقدري با سوز مي زد كه خودم رو تو يتيم خونه بچه ها، در همون شرايط ديدم!
دلم مي خواست كه زمان حركت نمي كرد تا اين دقايق تموم نشه. اما اين هم مثل هر چيز خوب ديگري زود تموم شد.
دست استاد از حركت ايستاد اما طنين موسيقي، هنوز در فضاي اتاق باقي بود. آقاي هدايت ويلن رو تو گنجه گذاشت و وقتي برگشت، متوجه قطره اشكي گوشه چشمانش شدم!
نشست و براي خودش چائي ريخت و گفت: يه عمر بهمون مطرب گفتن! يه عمر خوارمون كردن! اما خودشون مي دونستن كه هنرمنديم. هنر نعمتي يه كه خداوند يكتا نصيب هركسي نمي كنه! !
نگاهش كردم بعضي حرفهاش رو نمي فهميدم. خودش متوجه شد و گفت:
-تعجب مي كني؟هان؟ خودت بعداً همه چيز رو مي فهمي. انگار حالا وقته گفتن بقيه داستان زندگيمه. پس گوش كن.

تا اونجا برات گفتم كه رفتيم سراغ انبار و يه كيسه خرما برداشتيم و براي بچه ها هم برديم.
از اون به بعد كارمون همين شده بود. هفته اي يكي دو بار مي زديم به انبار و هر چي گيرمون مي اومد بر مي داشتيم و با بچه ها قسمت مي كرديم و مي خورديم.
يه روز صبح كه تازيه بيدار شده بوديم، توي راهرو، سينه به سينه برخوردم به خانم اكرمي.
تا من رو ديد گفت: پسر تو هنوزم حيوون دوست داري؟
ياد كار دفعه قبلش افتادم. با تنفر نگاهش كردم كه با دست محكم زد تو صورتم. طوري كه از دماغم خون وا شد. وقتي رنگ خون رو ديد انگار ارضا شد! لبخندي زد و گفت: هيچوقت اينطوري به بزرگترت نگاه نكن.
دو دستي صورتم رو گرفته بودم كه خون از دماغم روي زمين نريزه. تا حركت كردم كه برم و صورتم رو بشورم، پدر سگ از پشت چنگ زد توي موهام. از درد سرم گيج رفت! همچين موهام رو كشيد كه دور خودم چرخيدم. يه مشت از موهام لاي پنجه هاش مونده بود. دلم ضعف رفت.
زندگي مي گذشت. درسته كه گاهي يه چيزي از توي انبار بر مي داشتيم و ميزديم تنگ غذامون، اما بازم گرسنه بوديم.
اگر ريخت و قيافه اون موقع ماها رو مي ديدي، دلت برامون كباب مي شد.
يه روز طرفهاي عصر بود كه يه پسر بچه سيزده، چهارده ساله رو آوردن اونجا. من كنار ديوار واستاده بودم و نگاهش مي كردم. تازه وارد بود و غريب.
اونم داشت همه جا رو ورانداز مي كرد. سرش رو كه برگردوند، چشمش افتاد به من.
آروم آروم به طرفم اومد و وقتي جلوم رسيد گفت: اسمت چيه؟ اسمم رو بهش گفتم. نگاهي به سر تا پام كرد و گفت: انگاري تو از همه اينجا تميس تري! بوي گه ايناي ديگه رو نمي دي! مي خوام بگيرمت زير بال خودم. به شرطها و شروطها.
بهش نگاه كردم. يه سر و گردن از من بلندتر بود. جوابش رو ندادم كه گفت: ماست تو دهنت مايه كردي؟ چرا لال موني گرفتي؟ گفتم: چي مي خواي؟ بايس بشي آدم من! تو به من برس، منم به تو مي رسم. اسم حاجيت ياور خان. جاي قبلي كه بودم صدام مي كردن ياورخان دست طلا!
بر و بر نگاهش كردم. وقتي ديد سر از حرفهاش در نمي آرم با لحن داش مشدي و زشتش گفت:انگاري ملتفت نشدي؟ بعد دست كرد از تو جورابش يه چاقو ضامن دار در آورد و ضامنش رو زد كه چاقو با سرعت باز شد. رنگم پريد! تيغه چاقو رو گرفت زير چونه م گفت: حالا چي؟ ملتفت شدي يا اينكه صورتت رو واست خوشگل كنم! از اين به بعد آدم مني. هر چي من گفتم برات حجته. از اين منبعد گنده اينجا منم. اينو برو به همه بگو كه حواسشون جمع باشه. هر. . . كه رو حرف من حرف بزنه. . . مي برم. واسه مام فرق نمي كنه اينجا باشيم يا تو زندون.
حوصله دعوا مرافعه نداشتم. سرم رو انداختم پايين و راهم رو كشيدم و رفتم. اونجا اگه دو نفر كتكاري مي كردن هر دو نفر تنبيه مي شدن. دلم نمي خواست با اين كارم پر به پر خانم اكرمي بدم و بهانه دستش بيفته و زندگي برام اينجا سخت تر از اينكه بود، بشه. همينطوريش هم توي اين چند سال هر وقت فرصتي پيدا مي كرد آزارم مي داد. تا اون موقع، دوبار فلك شده بودم! تو سري و پس گردني كه عادت بود.
اين ياور خان هم حسابش با اكبر بود كه مي خواست جاش رو بگيره. اكبر هم از پس ش بر مي اومد. ياور در مقابل اكبر مثل يه جوجه بود.
منظور ياور رو هم از اينكه مي گفت بايد آدم من باشي نفهميدم. اين بود كه محلي بهش نذاشتم و دنبال كار خودم رفتم اما از دور مواظب كارهاش بودم. به هر سوراخ سنبه اي سرك مي كشيد.
يه ساعتي كه گذشت دوباره اومد جلوي من و گفت: جيگر طلا! من عادت دارم هر روز يكي مشت و مالم بده. اينم كار توئه. پشتش رو كرد به من و دو زانو نشست كنار ديوار. بازم محلش نذاشتم و همونطور كنار ديوار واستادم كه يه دفعه از جا پريد و يقه مو گرفت و گفت:بچه خوشگل بيخودي جفتك ننداز. وقتي من انگشت رو كسي بذارم ديگه تمومه. بخواي نخواي مال خودمي. تازه باهاس افتخار كني كه ميون اين همه، شانس نصيب تو شده! . بعد خنده چندش آوري كرد و يه مرتبه منو ماچ كرد. خون تو صورتم دويد. تا اون روز از اين برنامه ها اينجا نبود. اكبر گاهي به بچه ها زور مي گفت. ازشون كار مي كشيد اما نامرد نبود. از اين برنامه هام نفرت داشت. اين بود كه يه همچين چيزهايي تو يتيم خونه تا اون موقع نبود.
اومدم با مشت بزنم تو صورتش كه چشمم از دور به خانم اكرمي افتاد. خودم رو نگه داشتم. اما خون خونم رو مي خورد.

غروب بود كه رفتيم سر شام. هر كي نون و چايي ش رو كه يه تيكه نون بيات و يه آب زيپو تو يه ليوان به اسم چايي بود گرفت و يه گوشه نشست و مشغول نق زدن شد كه ياور از بچه هاي كوچيك بغل دستي ش يكي يه تيكه نون بزور گرفت.
اكبر زير چشمي مي پائيدش. تا اين رو ديد پريد جلو و تيكه هاي نون رو پس گرفت و داد دست بچه ها بعد روش رو به ياور كرد و گفت: خيلي گشنه ته؟ ياور با همون لحن لاتي جواب داد: آره تو بميري. اكبر هم بلافاصله گفت: كرم. . . . بميره كه شبا راحت بخوابي. ياور اولش جا خورد اما يه لحظه بعد گفت: اينجا كه جاش نيست، صب رووشن ميشه كي باهاس بميره!
اكبر برگشت سرجاش اما چشمش به ياور بود. شام كه تموم شد همه رفتيم به خوابگاه. براي ياور يه پتوي پرپري و يه تشك پاره پوره آوردن و انداختن جلوش. بچه ها كه جاهاشون رو انداختن، ياور پتو تشك ش رو با يه سالم تر بزور عوض كرد. اكبر هيچي نگفت. ياور جاش رو كنار من انداخت.
چراغها خاموش شد و همه خوابيديم. نيم ساعت نگذشته بود كه يه دفعه تمام تنم تير كشيد! يه دست اومد زير پتوي من!
معطل نكردم و با مشت زدم تو صورت ياور. تا پريدم كه بزنمش اكبر رو ديدم كه با چاقوش بالا سر ياور نشسته بود.
اكبر آروم طوري كه صدا بيرون نره گفت: مادر. . . . . . . بود بود افتادي؟ واسه چي كپه مرگت رو نمي ذاري؟ بعد پس يقه ش رو گرفت از جا بلندش كرد و پتو و تشكش رو ورداشت و پرت كرد دم در و گفت: امشب اونجا كپه لالا ميكني تا فردا تكليفت رو روشن كنم. سيكتير! و هولش داد اونطرف و به ياور كه حسابي كنفت و برزخ شده بود گفت به ناموس زهرا اگه امشب از جات بلند شي، قيمه و قورمت مي كنم!



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.