فردا صبحش بعد از صبحونه، تا ياور از ساختمون بيرون اومد نوچه هاي اكبر يقه شو گرفتن و بردنش تو حياط پشتي. اكبر اونجا منتظرش بود. ياور حسابي ترسيده بود. دست كرد تو جيبش كه چاقوش رو در بياره كه اكبر امونش نداد و تا مي خورد كتكش زد. بدبخت خونين و مالين شده بود. آخر كار هم اكبر از توي جيبش چاقو رو در آورد و ورداشت. دلم خنك شده بود اما دلم هم براش مي سوخت.
بچه ها همونطوري، يه گوشه ولش كردن و رفتن. يه ساعتي همونجا دراز به دراز افتاده بود. بعد بلند شد و يواش يواش رفت طرف منبع آب و صورتش رو كه خون روش خشكيده بود، شست. داشتم بهش نگاه مي كردم كه يه دفعه در بزرگ يتيم خونه باز شد و يه ماشين شيك اومد تو حياط. دم پله ها نگه داشت و راننده پياده شد و در ماشين رو باز كرد و يه خانم و آقا كه لباسهاي قشنگي تن شون بود ازش پياده شدند.
همه بچه ها دور ماشين جمع شديم. برق مي زد! عكسمون تو شيشه هاش معلوم بود. راننده مواظب بود كه دست به ماشين نزنيم. تا يكي از بچه ها مي خواست بهش دست بزنه، هولش مي داد يه طرف. يه نيم ساعتي كه گذشت بابا سليمون اومد و گفت همه صف بكشيم. باز چه خبر شده بود؟ زود صف كشيديم. ايندفعه مدير يتيم خونه خودش اومد تو حياط. حتماً موضوع مهمي پيش اومده بود. وقتي همه ساكت شديم مدير گفت: گوش كنين كره خرها! اين آقا وخانم كه با اين ماشين تشريف آوردن اينجا، مي خوان يه بچه رو به فرزندي قبول كنن. مثل آدم واستين و حرف نزنين. اگه شانس تون بزنه و يكي از شماها رو انتخاب كنن، خدا براتون خواسته!
ديگه زندگيتون از اين رو به اون رو مي شه اين خانم و آقا خيلي پولدارن خيلي هم مهربون. حالا لال موني بگيرين و مثل بچه آدميزاد ساكت واستين.
در همين وقت اون خانم و آقا همراه خانم اكرمي از پله ها پائين اومدن.
اون مرد و زن تقريباً پير بودن. هر دو صورتهاي مهربوني داشتن. بدون اينكه دست خودم باشه، يه لبخند گوشه لبهام نشست. احساس عجيبي پيدا كرده بودم. نمي دونم چرا فكر مي كردم كه اونها من رو انتخاب مي كنن. نمي دونم چطور يه دفعه دلم از اينجا كنده شد.
انگار يكي بهم مي گفت كه تا چند دقيقه ديگه از اينجا مي ري.
تو رويا خودم رو ديدم كه صاحب پدر و مادر شدم و مثل اون دختر بچه، لباسهاي اعياني، اين ور و اون ور مي رم و پدرم و مادرم مواظبم هستن.
تو اين افكار بودم كه يه دفعه متوجه شدم اون خانم و آقا جلو روم واستادن. نگاه ان خانم خيلي مهربون بود. انگار داشت با چشمهاش نوازشم مي كرد.
بعد از مدتي كه نگاهم كرد، آروم يه چيزي به اون آقاهه گفت و من رو نشونش داد و اون هم سرش رو به علامت موافقت تكون داد.

انگار تو آسمون ها پرواز مي كردم. يعني مي شد كه اونها من رو انتخاب كنن؟!
اون خانم از من پرسيد: پسرم يه چيزي مي خوام ازت بپرسم.
تمام وجودم گوش شد.
پرسيد: تو رو تازه اينجا آوردن؟ جواب دادم نخير خانم، من چندين ساله كه اينجا زندگي مي كنم. پرسيد پس چرا اينقدر صورتت و لباسهات تميزه؟ چطور مثل اونهاي ديگه صورتت چرك و كثيف نيست؟ چرا سرت شپش نداره؟
اون موقع بود كه توي دلم اون دختر بچه رو دعا كردم كه بهم گفته بود بايد خودم رو بشورم و تميز كنم.
بلافاصله گفتم براي اينكه من از كثيفي بدم مي آد. خانم من هر دو روز يكبار خودم رو مي شورم. با اينكه بعد از تميز شدن باز هم شيپيش ها مي آن طرفم. آخه مي دونين؟ شيپيش ها مي آن طرفم. آخه مي دونين؟ شيپيش از سري كه تميز باشه خوشش مي آد و مي آد طرفش. اما من بازم خودم رو مي شورم. هم اون خانم و هم اون آقا از جوابم خوششون اومد. خانمه رو به مدير يتيم خونه كرد و گفت: آقاي مدير ما همين آقا پسر رو با خودمون مي بريم. لطفاً ترتيب كارها رو بدين.
دلم مي خواست بپرم و هر دوشون رو ماچ كنم. دلم مي خواست مدير رو ماچ كنم. دلم مي خواست كه حتي خانم اكرمي رو هم ماچ كنم! احساس مي كردم ديگه ازش كينه ندارم هيچي، دوستش هم دارم! از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم.
مدير بطرف دفترش حركت كرد كه يه دفعه خانم اكرمي اومد جلوي اون خانم و آقا و گفت: اگه من جاي شما بودم اين بچه رو انتخاب نمي كردم.
خانمه پرسيد چرا؟ خانم اكرمي گفت: اين بچه ناجوره! وحشيه! به درد شما نمي خوره. اين بچه سرگرمي ش اينه كه موش بگيره و با نخ دار مي زنه. قورباغه مي گيره و شكم زبون بسته ها رو پاره مي كنه و دل و رودشون رو مي كشه بيرون! خلاصه پسر بچه شريه!
از تعجب زبونم بند اومده بود. اصلاً نمي تونستم حرف بزنم. فقط به خانم اكرمي نگاه مي كردم.
اون خانم مهربون باشنيدن اين حرفها به اون آقا اشاره اي كرد و بعد نگاهي به من كرد و به طرف ماشين رفت.
تمام رويايي كه لحظه اي پيش براي خودم ساخته بودم داشت جلوي چشمم خراب مي شد. از صف پريدم بيرون و به طرف اون خانم رفتم و گفتم بخدا دروغ مي گه. من آزارم به يه مورچه هم نمي رسه! بخدا من بچه خوبي هستم. تو رو خدا صبر كنين. تازه من بلدم ويلن هم بزنم.
نرين يه دقيقه صبر كنين.
باسرغت به طرف سوراخ ديوار دويدم و رفتم توي باغ. با سرعتي كه براي خودم هم عجيب بود مي دويدم.
در عرض نيم دقيقه به جايي كه ويلن رو قايم كرده بودم رسيدم و ورش داشتم و با همون سرعت برگشتم. اما وقتي رسيدم كه ماشين اون خانم و آقا از در يتيم خونه بيرون رفت.
وا دادم! بابا سليمون در حياط رو بست و برگشت با ناراحتي من رو نگاه كرد.
ويلن توي دست، همونجا واستادم و مات به در يتيم خونه خيره شدم.
خانم اكرمي، اين زن پليد به طرفم اومد و در حالي كه لبخند پيروزمندانه اي روي لبش بود خيلي خونسرد ويلن رو از دستم گرفت و محكم زمين زد.
ديگه برام فرقي نداشت. ديگه گريه م هم نمي گرفت. فقط واستاده بودم و به در يتيم خونه نگاه مي كردم. چه مدت اونجا، به همون حال بودم، نمي دونم فقط وقتي اكبر دستم رو گرفت به خودم اومدم. اكبر من رو با خودش بطرف منبع آب برد و صورتم رو شست و شروع كرد به دلداري داد من. اصلا به حرفهاش گوش نمي كردم. تو خودم بودم. با خودم فكر ميكردم كه چه آزاري به اين زن پست رسونده بودم كه اينقدر با من لج بود.
يه گوشه حياط نشستم و رفتم تو رويا. خودم رو با لباسهاي قشنگ و نو مي ديدم كه سوار اون ماشين شدم و در حاليكه خوراكي هاي خوب مي خوردم، از پشت شيشه هاي تميزش مردم رو نگاه مي كنم. اين يكي رو، نه خانم اكرمي و نه هيچكس ديگه اي نمي تونست ازم بگيره!
بلاخره اين جريان هم مثل بقه چيزها گذشت. شانسي كه آورده بودم خانم اكرمي نفهميده بود از يتيم خونه به باغ راه داره.
فرداش، بعد از صبحونه احضار شدم. اين زن ديونه دست بردار نبود. ازم پرسيد كه ويلن رو از كجا آوردم. جز سكوت جوابي نداشتم بدم.
پدر سگ به يه كارگر گفت كه من رو بندازه تو سياه چال.
تموم بدنم لرزيد. سياه چال جاي بسيار وحشتناكي بود. تا حالا نديده بودم كه كسي از سياه چال بيرون بياد. يكي دو تا از بچه ها رو كه به دستور اين عفريته تو سياه چال انداته بودن، ديگه نديده بوديم. البته بعدش بهمون مي گفتن كه از اونجا بيرونشون كردن اما ما باور نمي كرديم. وقتي شنيدم كه مي خوان من رو ببرن سياه چال، از ترس زانوهام شروع به لرزيدن كرد. نمي دونستم كه اون لحظه به كي پناه ببرم.
يه دفعه اسم خدا جلوي چشمم اومد. فقط تو دلم گفتم خداجون كمكم كن! من از سياه چال مي ترسم.
هنوز دعام تموم نشده بود كه بابا سليمون جلو اومد و گفت: ويلن رو من بهش دادم.
اين عفريته نگاهي به باباسليمون كرد و بعد به من نگاه كرد و ديگه حرفي نزد و رفت. باز هم اميد به دلم برگشت! انگار خدا فراموشم نكرده بود.
دلم مي خواست دست بابا سليمون رو ماچ كنم. محبت اين پيرمرد در اون شرايط مثل چشمه آبي بود براي آدمي كه از تشنگي در حال مرگه.
خدا رحمتش كنه. اون روز نجاتم داد. دو روزي گذشت.
وقتي آبها از آسياب افتاد. از سوراخ به باغ رفتم هميشه وقتي اينجا مي اومدم. به عشق تمرين با ويلن بود. با شوق مي اومدم و سرو تنم رو تو آب چشمه مي شستم و بعد مشغول تمرين ميشدم. حالا ديگه با چه اميد اينجا بيام؟ به چه رويي به رضا بگم كه اين عفريته سازش رو شكسته.
تو اين فكر بودم كه رضا رو جلوي خودم ديدم.
با خجالت گفتم رضا مي خواستم بهت يه چيزي بگم. فرصت نداد حرف بزنم و گفت خودم همه چيز رو ميدونم. با تعجب نگاهش كردم كه گفت: يه ساز ديگه برات آوردم. مواظب باش اين يكي طوري نشه.
بعد دستي به سرم كشيد گفت: دلداريت نميدم. تو خودت درد كشيده اي و آشنا با غم. ديگه فكرش رو هم نكن. اينها رو گفت و رفت. عجب آدمي بود. بخدا از هزار تا عاقل عاقل تر بود. 

ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.