بلند شدم و سراغ ويلن رفتم. از توي جعبه درش اوردم و مدتي نگاهش كردم و بعد شروع كردم به زدن. همچين كه صداي ساز در اومد، داغم تازه شد و بغضم شكست. اون موقع بود كه گريه هام شروع شد. 
درد سرت ندم. دو سه سالي گذشت. اما چه گذشتني؟ مثل سيخي كه از تو كباب ميگذره! توي اين مدت احساس ميكردم كه يه چيزي درونم شكسته و ريخته. 
حالا ديگه حدود سيزده سالم شده بود. برنامه يتيم خونه مثل قبل داشت و هر بار كه خانم اكرمي من رو مي ديد زهر خندي پيروزمندانه رو لبش داشت. 
مثل اين بود كه مي خواست با زبون بي زبوني حاليم كنه كه اون سد راه خوشبختي من شده. البته ديگه برام فرقي نداشت تا اينكه اون اتفاق افتاد. 
ياور بي همه چيز لومون داد. يعني اكبر رو لو داد. يه روز بعدازظهر بود كه نوچه هاي اكبر وحشت زده اومدن سراغ من و گفتن كه خانم اكرمي با دو تا از كارگرها، اكبر رو گرفتن و بردن دفتر و بعدش بردن سياه چال. 
ته دلم كش اومد. گويا ياور بخاطر كينه اي كه از اكبر داشت نتونسته بود خودش رو نگه داره و قيد خوراكي هايي رو كه از انبار مي آورديم و سهمي هم به اون مي داديم، زده بود و اكبر رو لو داده بود. هميشه اكبر خوراكي ها رو به بچه ها مي داد اين بود كه همه فكر مي كردن كه اكبر تنها اين كارو مي كنه. 
كاري از دستم بر نمي اومد. خودم هم ترسيده بودم. اگه اكبر يه كلمه از من حرف مي زد كارم تموم بود. با دشمني اي كه اكرمي با من داشت. جون سالم از دستش به در نمي بردم. 
رفتم يه گوشه حياط و كنار ديوار نشستم. داشتم خودم رو آماده ميكرد اما ته دلم ميدونستم كه اكبر آدمي نيست كه من رو لو بده. 
غروب شد و موقع شام. همه بچه ها از جريان با خبر شده بودن. نون و چايي شام رو در سكوت غم آلودي خورديم و بعد به خوابگاه رفتيم. رختخواب ها رو انداختيم و خوابيديم. 
فكر اينكه اكبر الان در چه وضعيته راحتم نمي ذاشت. تا چشمهامو مي بستم، صورت اكبر به ذهنم مي اومد. همش پيش خودم مجسم مي كردم كه توي تاريكي سياه چال چه حالي داره؟
نتونستم طاقت بيارم. تصميم خودم رو گرفتم. گذاشتم يه ساعتي بگذره و همه خوابشون ببره. وقتي مطمئن شدم كه ديگه كسي بيدار نيست آروم بلند شدم و نك پا از خوابگاه بيرون رفتم. 
تنم مثل بيد مي لرزيد. توي راهروها هيچكس نبود. تاريك تاريك. برگشتم و از توي خوابگاه يه شمع ورداشتم و دوباره بيرون اومدم. راهرو رو تموم كردم و از پله ها پايين رفتم. انگار پله ها تمومي نداشت. هر چي به زير زمين نزديك تر مي شدم، قلبم تندتر مي زد و قدم ها كند تر. 
ميدونستم سياه چال كجاست. از آخر زير زمين ده تا پله مي خورد مي رفت پايين. 
به طرفش رفتم و نزديكش كه رسيدم يه گوشه واستادم و گوشهامو تيز كردم. هيچ صدايي نمي اومد. آروم از پله ها پايين رفتم. يكي يكي پله ها رو مي شمردم. آخرين پله، ترس ورم داشت. پشيمون شدم. چيزي نمونده بود برگردم. بچه ها از سياه چال خيلي چيزهاي ترسناكي تعريف مي كردن. طوري از اونجا وحشت داشتيم كه حتي اسمش كافي بود كه بدنمون رو بلرزونه. حالا خودم اينجا بودم. پشت در سياه چال! خواستم برگردم كه دوستي با اكبر جلوم رو گرفت. 
آخرين پله رو پايين رفتم. نمي تونم حال خودم رو برات بگم. يه پسر بچه سيزده ساله، پشت در جايي كه اونقدر درباره ش داستان ترسناك تعريف مي كردن. آروم چند بار اسم اكبر رو صدا كردم كسي جواب نداد. 
اصلا از كجا معلوم بود كه اكبر اينجا باشه؟! 
ولي تا در رو وا نمي كردم ترديد و شك ولم نمي كرد. ديگه معطل نكردم. شاه كليد رو در آوردم و قفل رو واكردم. در رو هل دادم كه با صداي بدي وا شد. 

چند لحظه صبر كردم كه ببينم صدايي مياد يا نه. اما خبري نبود. يواش وارد سياه چال شدم. هر لحظه انتظار داشتم كه مار و عقرب و جن و ديو و خلاصه هر چيز وحشتناكي كه مي شناختم جلوم سبز بشه. اما نه تنها از اين چيزها خبري نبود بلكه كوچكترين صدايي هم نمي اومد. شمع رو روشن كردم. در وحله اول دلم مي خواست اين سياه چالي رو كه اينقدر ازش تعريف ميكردن، ببينم. تا اونجايي كه نور شمع روشن كرده بود، نگاه كردم. 
سياه چال يه اتاق نسبتاً بزرگ بود با آجرهاي پوسيده و يه مشت تير و تخته. همين. نه از اژدها خبري بود نه از مار و عقرب. 
كمي قوت قلب گرفتم. خيالم راحت شده بود. تا قبل از اين فكر مي كردم همين كه در رو باز كنم، اكبر رو مي بينم كه به ديوار زنجير شده. 
حالا مي تونستم كه با خيال راحت بر گردم. پام رو كه برداشتم، نوك پام به يه چيزي گير كرد. شمع رو پايين آوردم كه چي ديدم؟
اكبر جلوي پام روي زمين، دراز به دراز افتاده بود. 
نفسم بند اومد. شمع رو يه گوشه روي زمين گذاشتم و شروع كردم اكبر رو تكون دادن. اما هر كاري كردم هيچ حركتي نمي كرد. 
سرم رو روي قلبش گذاشتم. هيچ صدا نمي كرد. صورتم رو جلوي دماغش گرفتم. اكبر ديگه نفس نمي كشيد. 
شمع رو ورداشتم و جلوي صورتش نگه داشتم. از گوش اكبر خون اومده بود و كنار سرش، روي زمين ريخته بود. پيرهنش پاره شده بود و تموم صورتش جاي خراش بود و دور يكي از چشمهاش كبود شده بود. شمع رو پايين بردم. طفلك رو قبل از اينكه كشته بشه حسابي زده بودند و كف پاش نشون ميداد كه فلكش كردن. 
باور نميكردم كه اكبر مرده باشه، ولي حقيقت داشت! 
شمع رو جلوي دماغ و دهنش بردم. كوچكترين تكوني نمي خورد. 
ديگه باور كردم. اين زن حيوون صفت اكبر رو كشته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اونجا با يه مرده تنهام. داشتم از ترس سكته مي كردم. حساب كن يه بچه سيزده ساله توي زير زمين تاريك با يه مرده تنها باشه. حالا مي خواد اون مرده دوستش بوده يا يه مرده ناشناس! 
مثل برق بلند شدم و فرار كردم. در پشت سرم بسته شده بود و من محكم خوردم به در. 
با هر بد بختي بود در رو باز كردم و پله ها رو سه چهار تا يكي رفتم بالا و راهرو رو رد كردم و خواستم از پله هاي ته راهرو بالا برم كه صدايي از طبقه بالا اومد. 
بايد خيلي تند از اونجا فرار مي كردم. بالاي پله كه رسيدم، اكرمي اومد تو سينه ام بي اختيار خوردم زمين. 
سرم رو بلند كردم و نگاهش كردم صورتش مثل يه حيوون درنده شده بود و چشماش به سرخي مي زد. چنگ زد و موهام رو گرفت و بزور بلندم كرد و گفت: دنبال دوستت اومدي؟بيا ببرمت پيشش. صبح هر دوتاتون رو با هم مي فرستم مسگر آباد. يه دفعه احساس كردم كه ديگه ازش نمي ترسم. 
خيلي خونسرد اما با نفرت نگاهش كردم. حالا ديگه خيلي بزرگتر از اوني شده بودم كه اين زن بتونه كتكم بزنه. اين دفعه من بودم كه بهش زهرخند زدم. تقريباً هم قد بوديم انگار خودش هم اين رو حس كرده بود. هنوز موهام تو چنگش بود. 
با دو تا دستام موهاش رو گرفتم و كشيدم. اون هم همين كار رو كرد. هر دو داشتيم موهاي همديگرو خيلي محكم مي كشيديم اما هيچكدوم صدايي از خودمون در نمي آورديم. 
در همون لحظه تمام آزاري كه اين چند ساله به ما داده بود يادم اومد. 
مي ديدم داره مي شكنه. آروم آروم زير فشار دستم، پاهاش خم شد و جلوم زانو زد. تازه اون موقع بود كه فهميدم اينهمه سال ما بچه ها از اسمش مي ترسيديم. ديگه دستش از موهام جدا شده بود و در اثر كشيدن گيسهاي چندش آورش اشك از چشمهاش سرازير شده بود. اون هم مثل من قد و يه دنده بود و با وجود دردي كه مي كشيد نه فرياد مي زد و نه جيغ مي كشيد. يه آن دلم براش سوخت. ولش كردم. برگشتم كه از پله ها بالا برم از پشت دوباره موهامو كشيد. ياد چند سال پيش افتادم كه يه روز همين كار رو باهام كرد. 
بي اختيار برگشتم و با مشت محكم تو صورتش زدم. در اثر ضربه دستم از پله ها پايين افتاد ديگه نايستادم كه ببينم چي شد. با سرعت به خوابگاه رفتم. 

اگه بگم تا صبح چي كشيدم باور نمي كني. از يه طرف غصه مردن اكبر، از يه طرف ترس از انتقام فردا كه حتما اكرمي برام تداركش رو ميديد خواب رو از چشمم پروند. صبح خودم رو آماده كردم كه به سرنوشت اكبر دچار بشم. وقتي بلند شديم، توي ساختمون خيلي رفت و آمد بود. همگي رفتيم بيرون. 
بهمون گفتن توي حياط صف بكشيم. نيم ساعت بعد مدير اومد و در حالي كه ته چشمهاش خوشحالي رو مي ديدم با ظاهري غمگين گفت كه ديشب خانم اكرمي در اثر ليز خوردن و اصابت سرش به پله ها كشته شده و شروع كرد از خدمات اين خون آشام برامون سخنراني كردن. اما يه كلمه از كشته شدن اكبر چيزي نگفت. 
فهميدم جريان رو ماست مالي كردن. 
همون موقع فهميدم كه يه نفر رو كشتم. درسته كه اون يه نفر اصلا انسان نبود و من هم قصدي نداشتم و خودش يه آدم كش تمام عيار بود. اما هر چي كه بود من اون رو كشته بودم و شده بودم يه قاتل. 
صحبت اقاي هدايت به اينجا كه رسيد سكوت كرد. لحظاتي چشماشو بست و بعد سيگارش رو روشن كرد و سرش رو پايين انداخت. وقتش بود كه تنهاش بذارم. 
بلند شدم و سراغ ويلن رفتم. از توي جعبه درش اوردم و مدتي نگاهش كردم و بعد شروع كردم به زدن. همچين كه صداي ساز در اومد، داغم تازه شد و بغضم شكست. اون موقع بود كه گريه هام شروع شد. 
درد سرت ندم. دو سه سالي گذشت. اما چه گذشتني؟ مثل سيخي كه از تو كباب ميگذره! توي اين مدت احساس ميكردم كه يه چيزي درونم شكسته و ريخته. 
حالا ديگه حدود سيزده سالم شده بود. برنامه يتيم خونه مثل قبل داشت و هر بار كه خانم اكرمي من رو مي ديد زهر خندي پيروزمندانه رو لبش داشت. 
مثل اين بود كه مي خواست با زبون بي زبوني حاليم كنه كه اون سد راه خوشبختي من شده. البته ديگه برام فرقي نداشت تا اينكه اون اتفاق افتاد. 
ياور بي همه چيز لومون داد. يعني اكبر رو لو داد. يه روز بعدازظهر بود كه نوچه هاي اكبر وحشت زده اومدن سراغ من و گفتن كه خانم اكرمي با دو تا از كارگرها، اكبر رو گرفتن و بردن دفتر و بعدش بردن سياه چال. 
ته دلم كش اومد. گويا ياور بخاطر كينه اي كه از اكبر داشت نتونسته بود خودش رو نگه داره و قيد خوراكي هايي رو كه از انبار مي آورديم و سهمي هم به اون مي داديم، زده بود و اكبر رو لو داده بود. هميشه اكبر خوراكي ها رو به بچه ها مي داد اين بود كه همه فكر مي كردن كه اكبر تنها اين كارو مي كنه. 
كاري از دستم بر نمي اومد. خودم هم ترسيده بودم. اگه اكبر يه كلمه از من حرف مي زد كارم تموم بود. با دشمني اي كه اكرمي با من داشت. جون سالم از دستش به در نمي بردم. 
رفتم يه گوشه حياط و كنار ديوار نشستم. داشتم خودم رو آماده ميكرد اما ته دلم ميدونستم كه اكبر آدمي نيست كه من رو لو بده. 
غروب شد و موقع شام. همه بچه ها از جريان با خبر شده بودن. نون و چايي شام رو در سكوت غم آلودي خورديم و بعد به خوابگاه رفتيم. رختخواب ها رو انداختيم و خوابيديم. 
فكر اينكه اكبر الان در چه وضعيته راحتم نمي ذاشت. تا چشمهامو مي بستم، صورت اكبر به ذهنم مي اومد. همش پيش خودم مجسم مي كردم كه توي تاريكي سياه چال چه حالي داره؟
نتونستم طاقت بيارم. تصميم خودم رو گرفتم. گذاشتم يه ساعتي بگذره و همه خوابشون ببره. وقتي مطمئن شدم كه ديگه كسي بيدار نيست آروم بلند شدم و نك پا از خوابگاه بيرون رفتم. 
تنم مثل بيد مي لرزيد. توي راهروها هيچكس نبود. تاريك تاريك. برگشتم و از توي خوابگاه يه شمع ورداشتم و دوباره بيرون اومدم. راهرو رو تموم كردم و از پله ها پايين رفتم. انگار پله ها تمومي نداشت. هر چي به زير زمين نزديك تر مي شدم، قلبم تندتر مي زد و قدم ها كند تر. 
ميدونستم سياه چال كجاست. از آخر زير زمين ده تا پله مي خورد مي رفت پايين. 
به طرفش رفتم و نزديكش كه رسيدم يه گوشه واستادم و گوشهامو تيز كردم. هيچ صدايي نمي اومد. آروم از پله ها پايين رفتم. يكي يكي پله ها رو مي شمردم. آخرين پله، ترس ورم داشت. پشيمون شدم. چيزي نمونده بود برگردم. بچه ها از سياه چال خيلي چيزهاي ترسناكي تعريف مي كردن. طوري از اونجا وحشت داشتيم كه حتي اسمش كافي بود كه بدنمون رو بلرزونه. حالا خودم اينجا بودم. پشت در سياه چال! خواستم برگردم كه دوستي با اكبر جلوم رو گرفت. 
آخرين پله رو پايين رفتم. نمي تونم حال خودم رو برات بگم. يه پسر بچه سيزده ساله، پشت در جايي كه اونقدر درباره ش داستان ترسناك تعريف مي كردن. آروم چند بار اسم اكبر رو صدا كردم كسي جواب نداد. 
اصلا از كجا معلوم بود كه اكبر اينجا باشه؟! 
ولي تا در رو وا نمي كردم ترديد و شك ولم نمي كرد. ديگه معطل نكردم. شاه كليد رو در آوردم و قفل رو واكردم. در رو هل دادم كه با صداي بدي وا شد. 

چند لحظه صبر كردم كه ببينم صدايي مياد يا نه. اما خبري نبود. يواش وارد سياه چال شدم. هر لحظه انتظار داشتم كه مار و عقرب و جن و ديو و خلاصه هر چيز وحشتناكي كه مي شناختم جلوم سبز بشه. اما نه تنها از اين چيزها خبري نبود بلكه كوچكترين صدايي هم نمي اومد. شمع رو روشن كردم. در وحله اول دلم مي خواست اين سياه چالي رو كه اينقدر ازش تعريف ميكردن، ببينم. تا اونجايي كه نور شمع روشن كرده بود، نگاه كردم. 
سياه چال يه اتاق نسبتاً بزرگ بود با آجرهاي پوسيده و يه مشت تير و تخته. همين. نه از اژدها خبري بود نه از مار و عقرب. 
كمي قوت قلب گرفتم. خيالم راحت شده بود. تا قبل از اين فكر مي كردم همين كه در رو باز كنم، اكبر رو مي بينم كه به ديوار زنجير شده. 
حالا مي تونستم كه با خيال راحت بر گردم. پام رو كه برداشتم، نوك پام به يه چيزي گير كرد. شمع رو پايين آوردم كه چي ديدم؟
اكبر جلوي پام روي زمين، دراز به دراز افتاده بود. 
نفسم بند اومد. شمع رو يه گوشه روي زمين گذاشتم و شروع كردم اكبر رو تكون دادن. اما هر كاري كردم هيچ حركتي نمي كرد. 
سرم رو روي قلبش گذاشتم. هيچ صدا نمي كرد. صورتم رو جلوي دماغش گرفتم. اكبر ديگه نفس نمي كشيد. 
شمع رو ورداشتم و جلوي صورتش نگه داشتم. از گوش اكبر خون اومده بود و كنار سرش، روي زمين ريخته بود. پيرهنش پاره شده بود و تموم صورتش جاي خراش بود و دور يكي از چشمهاش كبود شده بود. شمع رو پايين بردم. طفلك رو قبل از اينكه كشته بشه حسابي زده بودند و كف پاش نشون ميداد كه فلكش كردن. 
باور نميكردم كه اكبر مرده باشه، ولي حقيقت داشت! 
شمع رو جلوي دماغ و دهنش بردم. كوچكترين تكوني نمي خورد. 
ديگه باور كردم. اين زن حيوون صفت اكبر رو كشته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اونجا با يه مرده تنهام. داشتم از ترس سكته مي كردم. حساب كن يه بچه سيزده ساله توي زير زمين تاريك با يه مرده تنها باشه. حالا مي خواد اون مرده دوستش بوده يا يه مرده ناشناس! 
مثل برق بلند شدم و فرار كردم. در پشت سرم بسته شده بود و من محكم خوردم به در. 
با هر بد بختي بود در رو باز كردم و پله ها رو سه چهار تا يكي رفتم بالا و راهرو رو رد كردم و خواستم از پله هاي ته راهرو بالا برم كه صدايي از طبقه بالا اومد. 
بايد خيلي تند از اونجا فرار مي كردم. بالاي پله كه رسيدم، اكرمي اومد تو سينه ام بي اختيار خوردم زمين. 
سرم رو بلند كردم و نگاهش كردم صورتش مثل يه حيوون درنده شده بود و چشماش به سرخي مي زد. چنگ زد و موهام رو گرفت و بزور بلندم كرد و گفت: دنبال دوستت اومدي؟بيا ببرمت پيشش. صبح هر دوتاتون رو با هم مي فرستم مسگر آباد. يه دفعه احساس كردم كه ديگه ازش نمي ترسم. 
خيلي خونسرد اما با نفرت نگاهش كردم. حالا ديگه خيلي بزرگتر از اوني شده بودم كه اين زن بتونه كتكم بزنه. اين دفعه من بودم كه بهش زهرخند زدم. تقريباً هم قد بوديم انگار خودش هم اين رو حس كرده بود. هنوز موهام تو چنگش بود. 
با دو تا دستام موهاش رو گرفتم و كشيدم. اون هم همين كار رو كرد. هر دو داشتيم موهاي همديگرو خيلي محكم مي كشيديم اما هيچكدوم صدايي از خودمون در نمي آورديم. 
در همون لحظه تمام آزاري كه اين چند ساله به ما داده بود يادم اومد. 
مي ديدم داره مي شكنه. آروم آروم زير فشار دستم، پاهاش خم شد و جلوم زانو زد. تازه اون موقع بود كه فهميدم اينهمه سال ما بچه ها از اسمش مي ترسيديم. ديگه دستش از موهام جدا شده بود و در اثر كشيدن گيسهاي چندش آورش اشك از چشمهاش سرازير شده بود. اون هم مثل من قد و يه دنده بود و با وجود دردي كه مي كشيد نه فرياد مي زد و نه جيغ مي كشيد. يه آن دلم براش سوخت. ولش كردم. برگشتم كه از پله ها بالا برم از پشت دوباره موهامو كشيد. ياد چند سال پيش افتادم كه يه روز همين كار رو باهام كرد. 
بي اختيار برگشتم و با مشت محكم تو صورتش زدم. در اثر ضربه دستم از پله ها پايين افتاد ديگه نايستادم كه ببينم چي شد. با سرعت به خوابگاه رفتم. 

اگه بگم تا صبح چي كشيدم باور نمي كني. از يه طرف غصه مردن اكبر، از يه طرف ترس از انتقام فردا كه حتما اكرمي برام تداركش رو ميديد خواب رو از چشمم پروند. صبح خودم رو آماده كردم كه به سرنوشت اكبر دچار بشم. وقتي بلند شديم، توي ساختمون خيلي رفت و آمد بود. همگي رفتيم بيرون. 
بهمون گفتن توي حياط صف بكشيم. نيم ساعت بعد مدير اومد و در حالي كه ته چشمهاش خوشحالي رو مي ديدم با ظاهري غمگين گفت كه ديشب خانم اكرمي در اثر ليز خوردن و اصابت سرش به پله ها كشته شده و شروع كرد از خدمات اين خون آشام برامون سخنراني كردن. اما يه كلمه از كشته شدن اكبر چيزي نگفت. 
فهميدم جريان رو ماست مالي كردن. 
همون موقع فهميدم كه يه نفر رو كشتم. درسته كه اون يه نفر اصلا انسان نبود و من هم قصدي نداشتم و خودش يه آدم كش تمام عيار بود. اما هر چي كه بود من اون رو كشته بودم و شده بودم يه قاتل. 
صحبت اقاي هدايت به اينجا كه رسيد سكوت كرد. لحظاتي چشماشو بست و بعد سيگارش رو روشن كرد و سرش رو پايين انداخت. وقتش بود كه تنهاش بذارم. 




ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.