آروم بلند شدم و از اتاق بيرون اومدم. وقتي نزديك در باغ رسيدم صداي حزن انگيز ويلن رو شنيدم كه با سوز خاصي ناله مي كرد. 
برگشتم و به ساختمون نگاه كردم طلا رو ديدم كه اومده و پشت در ساختمون واستاده انگار اون حيوون هم فهميده بود كه صاحبش ساز رو با چه غمي ميزنه. 
ساعت حدود شش و ربع بود كه به خونه رسيدم. خيلي سريع يه دوش گرفتم و اصلاح كردم و تا لباس پوشيدم، كاوه در زد. در رو وا كردم. 
كاوه – سلام بي معرفت! اصلا نگفتي يه رفيق دارم؟ كجاست؟ كجا نيست؟
-سلام بيا تو. 
كاوه – همين؟ بعداز ظهر كجا بودي؟
-يه سر رفته بودم پيش آقاي هدايت. چطور مگه؟ 
كاوه – آخه ساعت چهار اومدم نبودي، حاضري؟
-آره، الان لباس مي پوشم. پدر و مادرت هم مي آن ديگه. 
كاوه – پدرم آره، اما مامان نه. گفت خانم ستايش كه نيست بيام چيكار. 
لباسمو پوشيدم و با كاوه از خونه بيرون اومديم و سوار ماشين كاوه شديم. 
-يه جا نگه دار، ميخوام گل بخرم. 
كاوه – ول كن. حالا دفعه اول نمي خواد گل بخري. اول بريم اونجا شايد معامله مون نشد و عروسي بهم خورد. حيفه، پولت حروم ميشه! 
-ببينم ميتوني يه امشبي خودت رو نگه داري و چرت و پرت نگي؟
كاوه – من حرف نزنم ميتركم
-من نگفتم حرف نزن، گفتم چرت و پرت نگو. نگه دار، اوناهاش. گلفروشيه. 
دوتايي پياده شديم و وارد گلفروشي شديم. 
كاوه – سلام آقا. ببخشيد، يه دسته گل مي خواستم كه هم قشنگ باشه و هم تازه باشه و هم ارزون. مرد گلفروش كه گويا اصفهاني بود با لهجه شيرينش پرسيد:
-اول بفرماييد واسه چهچه مي خواستين؟
كاوه – واسه مجلس ختم. 
گلفروش – خب تشريف مي بردين همين پارك سر كوچه. اين مشخصات گل كه فرمودين فقط تو پارك پيدا مي شه. اگه زحمت بكشيد تازه مجاني م واسه تون در مياد. فقط وقتي دارين گلها رو مي چينين مواظب باغبون پارك باشين. ميگن خيلي بداخلاقه س. 
كاوه – نميشه، اخه اين رفيق ما اهل دزدي نيست. 
گلفروش – پس انگاري اين ماشين خوشگل مال خودتون س؟
كاوه –آي، يكي زدي ها! 
گلفروش – آخه فرمودين رفيقتون دزد نيست. 
در همين موقع، كاوه كه از شوخي گلفروش كيف كرده بود و داشت مي خنديد، يه برگ از يكي از گلها كند و گذاشت لاي لبهاش. 
گلفروش- خواهش مي كنم از گلهاي ديگه م ميل كنيد ببينيد پسندتون ميشه! اين خزه ها خيلي خوشمزه س ها! 
با حرف گلفروش، كاوه از خنده به سرفه افتاد. 
-آقا ببخشيد، عجه داريم. لطفا يه دسته گل رز برامون بپيچيد. 
گل رو كه خيلي هم قشنگ شده بود گرفتيم و بطرف خونه فرنوش حركت كرديم. 
-مگه قرار نبود يه امشب رو شوخي نكني؟
كاوه – ببخشيد نميدونستم گلفروشه پدر خانم شماست. 
-دلم شور ميزنه. 
كاوه – حق داري. بايدم دلت شور بزنه. 
-راست ميگي؟
كاوه _ آره ديگه. هر كسي خودش رو دستي دستي بخواد بيچاره كنه، اينجوري ميشه! طبيعيه. 
- يه بار شد تو زندگيت يه حرف حساب بزني؟
كاوه – نه يادم نمياد. 
رسيديم دم خونه كاوه. 
-چرا اومدي اينجا؟
كاوه – ميخوام ددي مو سوار كنم. ناراحتي سوارش نكنم. اونوقت كسي نيست سر آقاي ستايش رو گرم كنه و شما بتوني بي سر خر با فرنوش خانم حرف بزني. 
-بي تربيت. 
چند دقيقه بعد همراه پدر كاوه رسيديم به خونه فرنوش. در زديم و وارد شديم. در وحله اول جا خوردم. خونشون يه حياط داشت كه فكر كنم هزار متري بود. يه گوشه حياط غير از ماشين فرنوش، دو تا ماشين شيك ديگه پارك بود. خود ساختمون هم خيلي بزرگ بود. داشتم پشيمون مي شدم كه كاوه به جلو هولم داد. 
در همين موقع صداي فرنوش رو شنيدم كه سلام كرد. نگاهش كه كردم، دلم گرم شد. از هميشه قشنگتر شده بود. يه لباس مشكي خيلي قشنگ پوشيده بود و موهاي سياه و بلندش رو خيلي ساده دورش ريخته بود و يه گل قرمز هم به موهاش زده بود. با لبخندي كه هزار بار خوشگل ترش ميكرد، به طرفم اومد. 
فرنوش – سلام، خيلي خوش آمدين. بفرماييد تو. خانم برومند چرا تشريف نياوردن؟
آقاي ستايش هم همراه ژاله به استقبال ما اومدن و همه غير از من و فرنوش به داخل ساختمون رفتن و ما دو نفر تنها توي حياط مونديم. 
فرنوش – آفرين سر وقت اومدي. 
-انگار هر دفعه كه شما رو مي بينم از دفعه قبل قشنگتر ميشين. 
فرنوش خنديد و گفت: 
-بازم كه گفتي شما. 
اونقدر هول شدم و دست و پام رو گم كردم كه نگو. 
فرنوش – ناراحت نباش، من اينجام
-مشكل همينه كه تو اينجايي. يعني توي اين خونه و با اين وضع! اگه تو دختر يه خونواده معمولي بودي خيلي خوب بود. 
فرنوش – قرار شد به اين چيزها فكر نكني. 
-مگه ميشه؟ آخه ميدوني شماها خيلي پولدارين. آدم ياد اين فيلمها مي افته كه توش يه خونواده پولدارن كه مزرعه و باغ و اسب و از اين چيزها دارن. 
فرنوش شروع به خنديدن كرد و گفت: 
-ميدوني چرا مي خندم؟
-حتماً از حال و روز من خندت گرفته. 
فرنوش – نه اين حرفها چيه؟ از اين خندم گرفته كه من يه اسب قشنگ هم دارم. البته اينجا نيست تو باغ شمال مونه. 
وارفته نگاهش كردم و گفتم:
-اگه ميدونستم، همون شب كه به آقاي هدايت زدي، ولت ميكردم و مي رفتم. 
فرنوش – دلت مي اومد؟
-دلم نيامد كه الان اينجا بلاتكليف واستادم. 

در همين موقع كاوه ازساختمون بيرون اومد و پرسيد: 
واسه چي نمياين تو؟ من ديگه حرف ندارم با آقاي ستايش بزنم و سرش رو گرم كنم الانه حواسش جمع ميشه و سراغ دخترش رو ميگيره. 
فرنوش شروع به خنديدن كرد و به طرف ژاله كه بالاي پله ها واستاده بود رفت. 
-گم شو كاوه. 
كاوه از پله ها پايين اومد و نزديك من شد و گفت:
-چته؟ چرا رنگت پريده؟ 
-چيزي نيست. داشتم اينجاها رو نگاه مي كردم. 
كاوه – آره خونشون يه كم از خونه تو بزرگتره. حدودا 1994 متر. 
-خيلي بامزه اي. 
كاوه –غصه نخور. گويا آقاي ستايش ورشكست شده و قراره تمام اين خونه و زندگي رو ضبط كنن. اونوقت ميشه يكي مثل خودت. 
-كاوه، جدي دارم پشيمون مي شم. 
كاوه – تو كه ترسو نبودي؟
- اين ربطي به ترس نداره. مسئله چيز ديگه س. 




ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.