كاوه – خودت ميدوني، اما حالا ديگه واسه پشيمون شدن ديره. چقدر بهت گفتم دست از اين فرنوش خانم بردار. چقدر بهت گفتم پات رو به اندازه گليمت دراز كن. چقدر بهت جز زدم كه كبوتر با كبوتر باز با باز. 
-اگه يه چيزي دم دستم بود حتما تو كله ات خرد مي كردم آقا کاوه
در همين وقت فرنوش بطرف من اومد و گفت: 
-بهزاد خان شما كاپشن تن تونه. من يخ كردم. نمي آي بريم تو خونه. 
همه وارد خونه شديم. خونه كه چه عرض كنم، قصر بود. دوبلكس با پله هاي عريضي كه دو طرف سالن قرار داشت. شومينه خيلي شيكي وسط سالن بود. چند دست مبل توي سالن گذاشته بودن و كف خونه پر از فرشهاي ابريشم بود. خلاصه خونه بقدري بزرگ و قشنگ بود كه هوش از سر آدم مي پريد. در همين وقت كاوه آروم در گوشم گفت: 
-ديگه از اين به بعد نونت تو روغنه. من جاي تو بودم درس رو ول مي كردم و تا آخر عمر ميخوردم و مي خوابيدم و. . . 
-مرده شور افكارت رو ببرن كاوه. 
كاوه – بد بخت كفشاتو در نياري ها! اينجور جاها با كفش ميرن تو. 
برگشتم و چپ چپ نگاهش كردم 


آقاي ستايش – كاوه خان چي در گوش بهزاد جون ميگي؟
كاوه – داشتم بهش مي گفتم كاشكي مي شد مجسمه آقاي ستايش رو مي ساختن و ميذاشتن وسط ميدون تجريش. 
همه خنديدن و رفتيم دور شومينه نشستيم، فرنوش روي مبل كنار من نشست و كاوره روبروي من. به محض نشستن، يه خدمتكار با لباس مخصوص كه خيلي تميز و مرتب بود برامون شيركاكائو يا نميدونم شيرونسكافه آورد. 
وقتي بهم تعارف كرد و داشتم فنجونم رو بر ميداشتم بي اختيار احساس كردم كه شايد تا چند وقت ديگه من هم يه كسي مثل اون بشم و در استخدام خانواده ستايش! 
يه دفعه احساس كردم كه تموم غمهاي دنيا ريخت تو دل من. انگار كاوه متوجه شد بهم اشاره كرد. جوابش رو با سر دادم رفتم تو فكر. يكي دو دقيقه اي اصلا متوجه چيزي نبودم كه فرنوش صدام كرد. 
فرنوش – حالت خوبه بهزاد؟
-ببخشين، داشتم فكر ميكردم. شما تو اين خونه چندتا خدمتكار دارين؟
فرنوش – بهزاد خواهش ميكنم! 
-چندتا؟
لحظه اي مكث كرد و بعد اجبارا گفت: 
- با راننده، چهارتا. بهزاد خواهش مي كنم به اين چيزها فكر نكن. 
-باشه، سعي خودم رو ميكنم. 
فرنوش – اون تابلو رو ببين. قشنگه؟ نه؟ 
-آره. حتماً ده ميليون تومن قيمتشه. 
مدتي مستأصل نگاهم كرد و گفت:
-منظورم اين بود كه خودم كشيدمش. كار خودمه. 
مدتي به تابلو خيره شدم و بعد گفتم. 
معذرت مي خوام. نميدونستم هنرمند هم هستي. 
بلند شدم و به طرف تابلو رفتم. قشنگ بود. فرنوش هم دنبالم اومد و كنارم ايستاد. انگار منتظر نظر من بود. 
فرنوش – خب؟ 
-خب چي؟! 
فرنوش- يعني چطوره؟ راستش رو بگو. 
-مثل تمام چيزهاي ديگه كه به تو مربوط ميشه قشنگ و زيبا! 
فرنوش- بهزاد تو كه اينقدر قشنگ صحبت مي كني چرا اجازه ميدي فكرهاي بد تو سرت بياد؟ 
-فكرهاي بد؟! 
فرنوش- همين چيزها ديگه! چند تا خدمتكار دارين و شما خيلي پولدارين و مزرعه دارين و از اين حرفها. 
-اگه تو هم موقعيت من رو داشتي ازم ايراد نمي گرفتي. 
فرنوش- بيا نسكافه ات يخ ميكنه. برات شكر بريزم؟
دوتايي سرجامون برگشتيم. آقاي ستايش و پدر كاوه يه گوشه ديگه سالن مشغول تماشاي يه تابلو بودن. وقتي نشستيم متوجه شدم كه تمام حواس كاوه پيش منه. بهش خنديدم كه از نگراني بيرون بياد. 
ژاله – بهزاد خان، فرنوش خيلي هنرمنده. پيانو هم ميزنه! 
كاوه – پس امشب حتما بايد شب شاعرانه اي داشته باشيم. اگه بهزاد امشب يه قري م ميداد بد نبود. 
ژاله –كاوه اگه تو هم هنري داشتي ميتونستي امشب سرگرممون كني. 
كاوه – دارم! هنر دارم! تو خبر نداري! من بلدم بي دست حرف بزنم! 
ژاله – لوس! 
كاوه- تازه، سوت ميزنم حض كني! بلبلي قناري! 
فرنوش – بهزاد خيالت راحت باشه من آشپزي هم بلدم. يكي از غذاها رو امشب خودم پختم. 
-پس امشب من فقط از اون كه شما پختي مي خورم. 
فرنوش – تو؟ 
كاوه – تو؟ يعني چي؟ 
فرنوش – منظورم اينكه شما نه تو. 
كاوه – يعني چي؟ من نه خودم؟! 
ژاله – هپلي! با تو نيست. 
فرنوش خنديد و گفت: 
آخه بهزاد يه دقيقه با من خودموني يه و بهم تو ميگه، يه دقيقه بعد غريبه ميشه و شما ميگه. 
كاوه – تازه اومده تهرون. فارسي ش خوب نيست. 
بازم رفته بودم تو فكر و متوجه حرفها نبودم. 
كاوه – حزوازاسزت. كزجازاست. مرزتي زي كزه؟ (حواست كجاست مرتيكه؟)
-چي؟
كاوه – كارد سه سر. پيچ پيچي. فرنوش خانم با شماست. 
- بامن؟! 
كاوه – ببخشيد. اين پسر سر دلش سنگينه، حواسش پرته. امشب حتماً بايد تنقيه ش كنم. 
ژاله – بهزاد خان تو چه فكري هستين؟
-توهيچ فكري. 
فرنوش- بهزاد پاشو بيا ميخوام يه چيزي بهت بگم. 
كاوه – خدا بدادت برسه. هنوز چيزي نشده بايد بري زير هشت سيم جيم. 
فرنوش – مي خوام اتاقم رو بهت نشون بدم. 
كاوه – تو رو خدا فرنوش خانم. بچه مو دعوا نكنين ها 1 بغضش ميتركه! 
بلند شدم و همونطور كه دنبال فرنوش مي رفتم، در گوش كاوه گفتم:
-آقا گاوه! 
كاوه – بله بهزاد جان! كاري با من داري؟
از رو نمي رفت. رفتم پيش فرنوش كه چند قدم جلوتر، منتظرم بود و دوتايي از پله ها بالا رفتيم. 
فرنوش – بهزاد چته؟ چرا اينقدر تو همي؟-چيزيم نيست. 
فرنوش- من فكر ميكردم خوشحال ميشي بياي خونه ما. 
-هروقت پيش تو باشم خوشحالم. جاش مهم نيست. 
فرنوش – پس تو رو خدا حالا هم خوشحال باش. 
-الان هم از اينكه كنار تو هستم خوشحالم. 
فرنوش- اين اتاق منه. ميريم تو به شرطي كه بازم از اون حرفها نزني ها 
بهش خنديدم و دوتايي وارد اتاق شديم. 
يه اتاق خيلي بزرگ بود. يه دست مبل راحتي يه گوشه جلوي شومينه بود و يه صندلي كه پايه هاي منحني داشت و مثل ننو تاب مي خورد، كنارش. 
يه ميز تحرير خيلي شيك كه يه كامپيوتر هم روش بود كنار پنجره بود. يه گوشه اتاق تلويزيون بود با يه ويدئو و يه گوشه ديگه ضبط صوت بزرگ چند طبقه با باندهاي بزرگ، يه تختخواب خيلي قشنگ هم يه طرف اتاق بود. 
فرنوش – نياوردمت اين چيزها رو نشونت بدم. بيا! 
بطرف كمدش رفت و درش رو باز كرد. اين ديگه خيلي جالب بود. عكس خودم بود كه فرنوش كشيده بود. خيلي خوب نقاشي شده بود. باور نمي كردم. 
-چطور تونستي تصويرم رو بكشي نكنه يواشكي ازم عكس گرفتي و از روي اون كشيدي؟
فرنوش – نه. از توي خيالم تصويرت رو نقاشي كردم. ببين، درست روبروي تختخواب مه. وقتي ميخوام بخوابم، در كمد رو باز مي كنم و از توي تختواب به تو نگاه ميكنم و باهات حرف ميزنم. 
اصلا نميدونستم كه چي بايد بهش بگم. باورم نمي شد ولي كم كم قبول ميكردم كه اين دختر كه سالها از نظر مادي با من فاصله داره با يه عشق پاك بطرفم اومده. 
فقط نگاهش كردم و گفتم: 
-فرنوش نميدونم بايد بهت چي بگم؟
فرنوش – هيچي فقط دوستم داشته باش همونطوزي كه من دوستت دارم. 



ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.