مدتي همديگرو نگاه كرديم كه يه دفعه ژاله هراسان اومد تو اتاق و گفت:
فرنوش بهرام و بهناز اومدن!
فرنوش – بهرام و بهناز؟اينجا؟
ژاله – آره، پايين پيش كاوه و پدر كاوه نشستن.
فرنوش – آخه چطور؟ چرا امشب؟ كي درو روشون باز كرد؟
ژاله با ناراحتي گفت:
لال بشم من! خبر مرگم از دهنم در رفت و به سودابه گفتم كه تو امشب مهمون داري.
يعني چه جوري بگم؟ گفتم بهزاد خان قراره امشب بياد خونه شما. اون هم صاف گذاشته كف دست بهناز. حتماً بهناز هم به برادرش گفته. همش تقصير منه.
-چي شده؟ مگه بهرام و بهناز كين؟
فرنوش- پسرخاله و دختر خاله من هستن.
خب – چه اشكالي داره؟
فرنوش- هيچي. اصلا مهم نيست. بيا بهزاد بريم پايين، ميخوام بهشون معرفيت كنم اونا كه بايد چند وقت ديگه بفهمن، بذار حالا بدونن.
سه تايي رفتيم پايين. وقتي رسيديم، چهره آقاي ستايش رو ديدم كه خيلي تو هم رفته بهرام يه پسر تقريبا هم سن و سال خودم بود. تقريبا هم قد خودم. شايد كمي كوتاهتر. لباس اسپرت شيكي پوشيده بود. بهناز هم يه دختر نسبتاً قشنگ بود كمي شبيه فرنوش اما با موهاي قهوه اي روشن. تا ما رو ديدن بلند شدن.
من بطرف بهرام رفتم تا باهاش آشنا بشم و فرنوش بطرف بهناز رفت.
-سلام، من بهزاد. خوشبختم و دستم رو بطرف بهرام دراز كردم تا دست بدم. اما بهرام در حالي كه مي نشست گفت:
-خوبه.
يه آن به كاوه نگاه كردم كه خون تو چشماش مي دويد كه بهش چشم غره رفتم يعني كاري نكنه. آقاي ستايش و پدر كاوه هم منظره رو ديدن كه لبهاشو رو از ناراحتي گاز گرفت.
-بهزاد جان بيا اينجا بشين كنار من.
بهرام – بهزاد جان؟
كاوه – نخير! بهزاد فرهنگ! جانش صيغه مبالغه س!
بهرام – شنيده بودم كاوه خان خيلي بانمكن، اما نميدونستم اينقدر خيار شور تشريف دارن!
كاوه – قسمت بشه يه دونه از خيار شورها ميل بفرمايين تازه طعمش رو ميفهمين!
بهرام – ببين آقاي بامزه من با كسي شوخي ندارم.
كاوه – منهم با كسي شوخي نكردم. تعارفم جدي بود! يه دونه خيار شور كه ديگه چيز قابل داري نيست.
بهرام – تعارف اومد تعارف نيومد داره ها!
كاوه – انگار توپ شما خيلي پره جناب بهرام خان؟
ستايش- اين حرفها چيه بهرام؟!
بهرام رو به فرنوش كرد و گفت:
-اين آقا اينجا چيكار ميكنه؟
فرنوش- به تو ربطي داره؟
بهرام – تو نامزد مني! حق نداري يه مرد غريبه رو دعوت كني خونه
فرنوش – كي اين فكر رو تو كله تو انداخته كه من نامزد تو هستم؟
ستايش- بهرام كله ات گرمه؟ معلوم هست چي ميگي؟
بلند شدم. جاي موندن نبود. با اجازه تون من مرخص ميشم
بهرام – كجا؟
و آستين من رو گرفت. برگشتم و خيلي خونسرد نگاهش كردم. كاوه مثل فنر از جاش پريد و ستايش جلو اومد. به كاوه اشاره كردم كه خونسرد باشه. بعد رو به بهرام كردم و گفتم:
-امري دارين بهرام خان؟
بهرام – آره مي خواستم بهت بگم نمي خوام بشنوم ديگه اينطرفها اومدي! فرنوش دخترخاله و نامزد منه. اگه دور و برش چرخيدي دندون هاتو مي ريزم تودهنت!
كاوه – مواظب باش النگوهات نشكنه. مگه فرنوش خانم جوابت رو نداد؟ كي اين عرض رو به درز شما كرده؟
-كاوه تو ساكت باش.
ستايش با عصبانيت داد زد.
از اين خونه برو بيرون بهرام! بهناز از اينجا ببرش.
بهرام كه تازه متوجه شده بود زيادي تند رفته، حركت كرد كه بره. اين بار من آستينش رو گرفتم كه خيلي جاخورد. بهش گفتم:
-بهرام خان، شمام فكر يه دندونپزشك خوب براي خودتون باشين! ضرر نداره! كاوه زد زير خنده و بهرام با عصبانيت از اونجا رفت تمام اين جريان شايد دو دقيقه هم طول نكشيد. سكوت برقرار شده بود.
ستايش – بهزاد خان نمي دونم چطور ازت عذر خواهي كنم.
-اصلا مهم نيست جناب ستايش. خودتون رو ناراحت نكنين.
ستايش سرش رو انداخت پايين و رفت.
فرنوش- بهزاد.
-تو هم خودت رو ناراحت نكن. اتفاقيه كه افتاده.
فرنوش – پس نرو بشين.
-نه بهتره برم. اينطوري راحت ترم. از طرف من از آقاي ستايش عذر خواهي و خداحافظي كن.
فرنوش – بهزاد بخدا. . .
-گفتم كه مهم نيست. چيزي نشده.
بطرف راهرو رفتم و كاپشنم رو پوشيدم. كاوه هم راه افتاد دنبال من.
-كاوه تو بمون.
كاوه – نه، منم ديگه سرحال نيستم. ميرم ماشين رو گرم كنم. فعلا خداحافظ.
توي حياط برگشتم كه از فرنوش خداحافظي كنم، ديدم اشك توي چشماش جمع شده.
-بهش فكر نكن. فراموشش كن.
فرنوش- بخدا بهزاد، بهرام نامزد من نيست.
-خداحافظ. خودت رو ناراحت نكن.
درو باز كردم و از خونه بيرون اومدم. كاوه منتظر بود. سوار ماشين شدم.
-پدرت كاوه؟
كاوه – پدر خودت بهزاد! شوخي ننه بابايي نداشتيم با هم!
-لوس نشو. پدرت رو كي مياره؟
-پدرم رو، مادرم در مي آره!
-مرده شورت رو ببرن كه يه دفعه نميشه باهات جدي صحبت كرد.
كاوه – آهان! خودش ميره خونه. نزديكه.
-خب حركت كن ديگه.
كاوه – تو اول تكليفت رو روشن كن بعد!
اشاره به بيرون كرد. برگشتم ديدم فرنوش جلوي در واستاده و داره گريه ميكنه، پياده شدم و بطرفش رفتم و گفتم:
برو تو فرنوش. هوا سرده، سرما ميخوري.
فرنوش – ميخوام باهات حرف بزنم.
بعداً. حالا برو تو.
فرنوش – فردا مي آم خونه ات، باشه؟
مدتي نگاهش كردم و بعد گفتم:
-باشه فردا.
دوباره سوار ماشين شدم و حركت كرديم.
كاوه – چه بي حيا بود اين پسره بهرام! نرسيده پاچه مونو گرفت. تف به گور پدر هر چي آدم دريده اس!
-خب دختر خالشه و حتما دوسش داره.
كاوه – اين كه دليل نميشه.
-عشق دليل نمي خواد.
كاوه – عشق آره دليل نمي خواد. اما مثل سگ پارس كردن و پاچه مردم رو گرفتن دليل مي خواد.
-ول كن عصباني بود يه چيزي گفت.
ز مادر مهربانتر دايه خاتون! جاي اينكه تو ناراحت باشي من دارم جوش ميزنم!
-تو بيخودي جوش ميزني. طرف يه چيزي گفت، منم جوابش رو دادم. تمام!
كاوه – منو باش كه فكر ميكردم الان سوار ماشين بشي شروع ميكني به داد و بيداد كردن!
چه اروپايي با مسئله برخورد كردي فرانچسكو! ناز بشي الهي! واقعاً مثل يه شاهزاده باهاش برخورد كردي! جدا بي غيرتي عزيزم! ! !
بهش خنديدم.
كاوه – چه لبخندي! كاشكي بهرام رو دعوت ميكردي شام خونه. اين لبخند ژكوند رو ببينه يه دل نه صد دل عاشقت ميشه و فرنوش رو ول ميكنه مياد خواستگاري تو!
-ديوانه اي تو



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.