كاوه –پسر با رقيب بايد مبارزه كرد. بايد شكستش داد. 
-آره اما نه با كتك كاري و دعوا مرافعه. 
كاوه – با جونم و قربونت برم كه رقيب از ميدون در نميره. 
-بهرام اگر تربيت داشت كه اون رفتار رو نميكرد تا آقاي ستايش از خونه بيرونش كنه. 
كاوه – آره مامان و باباش تربيتش نكردن، اما تا دلت بخواد پول بهش دادن. 
-تو از كجا ميدوني؟
كاوه – ژاله بهم گفته. 
مدتي سكوت كردم و بعد گفتم:
-فرنوش بايد خودش تصميم بگيره. 
كاوه – تو امشب زيادي آرومي. باور نميكنم. 
-چيكار بايد بكنم! سر تو داد بزنم؟ 
كاوه – نه سر من چرا؟ ولي ميتوني يه خرده خودت رو بزني و كمي گريه كني و خلاصه يه خاكي تو سرت بكني! خيلي وضعت خوب بود، رقيب هم پيدا كردي! 
-گم شو. آدم دو تا دوست و رفيق مثل تو داشته باشه، دشمن نمي خواد. 
كاوه – وظيفه مه بهزاد جون! براي كي بكنم بهتر از تو. انشالله وقتي بدست بهرام كشته شدي، چك و چونه ات رو خودم مي بندم. 
ديگه رسيده بوديم و كاوه جلوي خونه ماشين رو نگه داشت. وقتي ميخواستم پياده بشم گفتم:
-هركسي يه سرنوشتي داره رفيق. كار دست من و تو و بهرام نيست. خداحافظ! 
كاوه – خداحافظ اي فيلسوف بزرگ! خداحافظ اي انسان شريف! خداحافظ اي بدبخت بيچاره! خداحافظ اي. . . . 
-خفه! خداحافظ
كاوه – راستي كاشكي موقعي كه مي خواستي از خونه ستايش بياي بيرون يه قابلمه از شام امشب ميگرفتي! سرت كلاه رفت. گفتم عجله نكن و بيخودي گل نخر! حالا بايد بري تخم مرغ بخوري. 
-خداحافظ سق سياه. در خونه رو واكردم و اومدم تو. كاوه هم حركت كرد و رفت. چراغ رو روشن نكردم. دلم ميخواست توي تاريكي، كمي فكر كنم. راست ميگفت. بدبختي ام خيلي كم بود، وجود رقيب هم بهش اضافه شد. 
تو همون تاريكي لباسهامو عوض كردم و رختخوابم رو پهن كردم و دارز كشيدم. 
ياد نقاشي اي افتادم كه فرنوش ازم كشيده بود. بي اختيار خنديدم. فكركردم كه بهرام نميتونه برام خطري داشته باشه اما ميتونه كمي كار رو مشكل كنه مسئله مهم چيز ديگه اي بود! 
دلم مي خواست در اين حال تصميمي بگيرم اين بود كه بهتر ديدم بخوابم. 
ساعت 8 صبح بود كه بيدار شدم. يه دوش گرفتم و تازه يادم افتاد كه ديشب شام نخوردم. خيلي گرسنه م بود. يه صبحونه كامل خوردم. تخم مرغ نيمرو 2 تا. نون و پنير و چايي، مثل يه پسر نميچه پول دار! 
حالا وقتش بود كه بشينم و فكر كنم. بقول كاوه يه خاكي تو سر خودم بريزم. 
نشستم و فكر كردم. نيم ساعت. يه ساعت، دو ساعت. وقتي به خودم اومدم كه ساعت 12 ظهر بود. تعجب كردم. قرار بود كه فرنوش صبح بياد سراغ من. نكنه مريض شده بود. نكنه اتفاقي براش افتاده باشه. دلم شور زد! . چكار ميتونستم بكنم؟ كاش تلفنش رو داشتم و يه زنگ بهش ميزدم. دلم ميخواست بلند شم و برم در خونشون. حتماً مسئله مهمي پيش اومده بود. فرنوش دختري نبود كه بد قولي كنه. 
جز صبر كردن چاره اي نداشتم. كلافه شده بودم. تازه فهميدم كه چقدر دوستش دارم. بهتر ديدم كه سرم رو با يه چيزي گرم كنم. يه كتاب برداشتم و هر جوري بود شروع كردم به خوندن. 
اما مگه ميشد؟! 
سرخودم داد زدم كه خوددار باشم. پسر بچه چهارده ساله كه نيستم! 
ديگه به ساعت نگاه نكردم. حركت آروم عقربه هاش آزارم ميداد. 
شايد حدود شصت هفتاد صفحه كتاب خونده بودم كه پشت در صداي واستادن ماشيني رو شنيدم خودش بود. 
به ساعت نگاه كردم. يك و نيم بعدازظهر بود با عجله درو باز كردم. 
-سلام اتفاقي افتاده؟ 
فرنوش – سلام. نه، چطور مگه؟
-آخه قرارمون صبح بود. 
فرنوش- خب آره، اما يه كاري داشتم، نتونستم صبح بيام. حالا اجازه ميدي بيام تو؟ 
كنار رفتم. اومد تو اتاق و نشست. ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم، خيلي جدي پرسيدم:
-كجا بودي فرنوش؟
فرنوش- خونه بودم بهزاد. مگه چي شده؟
-خونه بودي؟! ميتونستي يه زنگ بزني. فكر نكردي دل من شور مي افته؟
فرنوش- جدي دلت برام شور زد؟ 
بازم نگاهش كردم. 
فرنوش – چرا اينطوري نگاهم ميكني؟
-براي اينكه باور نميكنم حقيقت رو گفته باشي. يا دروغ ميگي يا من در مورد تو اشتباه كردم. 
سرش رو انداخت پايين ومدتي فكر كرد و بعد گفت: 
-صبح وقتي داشتم از خونه بيرون مي اومدم كه بيام اينجا، جلوي در بهرام رو ديدم. جلوم رو گرفت ميخواست بدونه كجا دارم ميرم. حدس زده بود دارم مي آم پيش تو. نمي خواستم بدونه. اين بود كه بهش گفتم ميخواستم برم خريد. مجبور شدم برگردم خونه. اونهم اومد خونه. ناهار هم اونجا موند. به محض اينكه رفت منم بلند شدم و اومدم اينجا. 
وقتي حرفاش رو شنيدم بي اختيار تكيه مو دادم به ديوار. مدتي بهش نگاه كردم بعد گفتم:
-فرنوش من ممكنه خيلي چيزها برام مهم نباشه و ازش بگذرم اما از دروغ نه! 
فرنوش- دروغ نگفتم، خونه بودم. 
-دروغ نگفتي اما همه چيز رو هم نگفتي. 
فرنوش- چيز زياد مهمي نبود. 
-كدومش؟
اينكه بدقولي كردي؟ يا اينكه جرات نداشتي به بهرام بگي داري مياي اينجا؟
فرنوش – بهرام پسر خاله منه بهزاد. هر وقت بخواد ميتونه بياد خونه ما. 
-من نگفتم كه چرا بهرام مي آد منزل شما. اينم نگفتم كه بهرام پسر خاله ات نيست. حرف من چيز ديگه اي بود كه خودت فهميدي. 
فرنوش- چيكار بايد مي كردم؟
-ميتونستي حداقل يه تلفن بزني. 
فرنوش- شماره ات رو گم كرده بودم. 
-عذر بدتر از گناه. تو اگه من برات مهم بودم حتما شماره تلفن رو حفظ ميكردي. 
فرنوش – تو برام مهمي، اين چه حرفيه؟ 
-بعدش، چرا بهش نگفتي داري مياي پيش من؟ 
فرنوش – دلم نمي خواست بدونه. 
-چرا؟ مگه حسابي چيزي با هم دارين؟
فرنوش- چون كارهاي من به اون ربطي نداره. در ضمن مواظب حرف زدنت باش بهزاد! 
-مگه چي گفتم؟
فرنوش – معني جمله ات خوب نبود. من حسابي يا مسئله اي ندارم كه از بهرام يا هر كس ديگه اي بترسم. 
خيلي عصباني شده بودم. دسته كليدم رو برداشتم و كاپشتم رو پوشيدم. 
فرنوش با تعجب نگاهم مي كرد. 
فرنوش – چي كار ميكني؟
- هر وقت انتخاب رو كردي و با خودت كنار اومدي، خبرم كن. 
از اتاق اومدم بيرون. صداش رو شنيدم كه داد بهزاد صبر كن اما نا ايستادم. لحظه اي بعد از پشت سر صدام كرد. برگشتم. درحاليكه روسريش رو همونطوري روي سرش انداخته بود و داشت دكمه مانتوش رو مي بست بسرعت دنبالم اومد. 
فرنوش – بهزاد، اين چه رفتاري كه تو داري؟! اين دفعه دومي كه اين كار رو ميكني! 
حركت كردم. جوابي ندادم. تند ميرفتم. 
فرنوش – واستا بهزاد! 
خودش رو بهم رسوند. 
فرنوش – چرا اينطوري شدي؟
واستادم با خشم نگاش كردم و گفتم:
-چكار دارين؟ بفرماييد. 
فرنوش در حالي كه نفس نفس مي زد گفت: 
چت شده بهزاد؟! 
-من طوريم نشده، بايد از خودتون بپرسيد. 
فرنوش – خيلي خب، بريم خونه با هم صحبت كنيم. 
-من ديگه حرفي ندارم بزنم. 
فرنوش- پس من چيكار كنم؟
-برين خونه تون! 



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.