دوباره حركت كردم. فرنوش هم شروع كرد كنارم راه رفتن اما حرفي نمي زد. 
چند دقيقه اي همونطور قدم ميزدم و جلوم رو نگاه مي كردم گفت:
-حالا آروم شدي؟
-عصباني نبودم كه آروم بشم. 
-سرعتم رو زيادتر كردم. چند دقيقه ديگه پا به پاي من اومد و يه دفعه واستاد و زد زير گريه
نتونستم ديگه ادامه بدم. واستادم. 
-براي چي گريه مي كني؟
فرنوش- براي اينكه دوباره باهام غريبه شدي. 
-حالا كه فكر ميكنم مي بينم انگار هيچوقت ما با هم خودي نبوديم. 
فرنوش- بهزاد ميرم ها! 
-من هم همين رو ازت مي خوام. برو فرنوش. برگرد به دنياي خودت. من يه انسانم نه يه اسباب بازي كه پدرت برات خريده باشه. من دلم نمي خواد كه بازيچه تو بشم. برو فرنوش. 
برگشتم و رفتم اونم ديگه دنبالم نيومد. 
مدتي قدم زدم و به يه پارك رسيدم. روي يه نيمكت نشستم. ديگه دلم نميخواست به چيزي فكر كنم. نشستم و به آدمهايي كه از جلوم رد ميشدن نگاه ميكردم. 
اونقدر اونجا نشستم تا سردم شد. هم سردم شد هم گرسنه م. حوصله نداشتم برم خونه و تخم مرغ بخورم. بلندشدم و به پيتزافروشي رفتم و خودم رو خجالت دادم. 
ساعت 5/3 بود كه رسيدم خونه. كاوه پشت در منتظرم بود. 
-سلام خيلي وقته اينجايي؟
كاوه – نخير قربان. يكساعت و نيم بيشتر نيست. ما همه خدمتگزاران و جان نثاران شماييم. صدسال انتظار ما به يه بار ديدن روي ماه شما مي ارزه! صد جان ناقابل ما فداي يه تار موي گنديده شما! 
-چطور اين طرفها؟ 
كاوه – اومدم اجازه بگيرم براي رفع خشم عاليجناب، فردا اقوام و خويشاوندان رو در پيش خاكپاي مبارك قرباني كنم. 
-مگه خشم من رو شما هم فهميدين؟
كاوه –اختيار دارين والاحضرت. شما وقتي غضب مي فرماييد آسمان تاريك مي شه. طوفان ميشه و صاعقه همه چيز رو نابود ميكنه. فداي اون چشم و چارتون بشم. 
حوصله ندارم كاوه بيا بريم تو. 
كاوه – قربان چين مبارك پيشاني دنبكي تون. اجازه بفرماييد اين حقير اينجا جلوي آستانه در، عين پل عابر پياده دراز بكشم و بعد شما از روي حقير به استراحتگاه شخصي تون نزول اجلاس بفرماييد. 
-تو هم مارو مسخره كن. عيبي نداره. 
كاوه – بنده نوازي مي فرماييد قربان. شاعر مي فرمايد: دست دستي باباش مي آد صداي كفش پاش مي آد. 
درو واكردم و رفتم تو اتاق. حسابي سردم شده بود. كاپشنم رو در آوردم و بخاري رو روشن كردم و يه گوشه نشستم. كاوه دست به سينه دم در واستاده بود. 
كاوه – قربان اجازه دخول مي فرماييد؟ 
-اگه مسخره بازي در نياري، بله. 
كاوه – همين قربان! جان نثاران از ترس نزديك به هلاك هستيم. عفو فرماييد. 
ديگه حسابي كلافه شده بودم سرش داد زدم. 
-لازم نكرده حرف بزني برگرد برو خونه تون. 
كاوه – بهزاد هيچ ميدوني طنين صدات شبيه تيرانوروروس؟ اون دايناسوره ها؟ ديگه جوابش رو ندادم. 
كاوه – پسر باز يه دقيقه تنهات گذاشتم همه چيز رو به هم ريختي؟
-اطلاعات رو برات فكس كردن يا تلفني بهت گفتن؟
كاوه – هچكدوم تو اخبار ساعت 2 پخش شد! خبرهاي شما روي آنتن ماهواره س. 
-كي به تو گفت؟
كاوه در حاليكه كنارم مي نشست گفت: 
-طبق معمول ژاله. اين چه كاري بود كردي؟
-خب ديگه، ولش كن حرفش رو هم نزن. 
كاوه – تو اصلاً ميدوني چي شده؟ 
-فرنوش خودش بهم گفت چي شده. 
كاوه – د اون طوري نبوده! خبر نداري شازده بهرام خان چي ها گفته. 
در حاليكه سخت كنجكاو شده بودم، پرسيدم. 
-بهرام چي گفته؟
كاوه ولش كن، حرفش رو هم نزن پدر سگ رو! ! 
-خودت رو لوس نكن، عصبانيم ها! 
كاوه –منكه فرنوش نيستم سرم داد بزني و هيچي بهت نگم. حرف بزني ميدوم ميرم بابام رو برات ميارم. بعد در حاليكه مثل دخترها خودش رو لوس ميكرد و انگشتش رو به طرفم تكون ميداد و تهديدم مي كرد. آروم با عشوه گفت: 
-اونوقت ميفهمي يه من ماست چقدر كره ميده بي حيا پسر چشم دريده! 
خندم گرفت. 
كاوه – چه عجب عنق آقا از هم وا شد! 
-حالا ميگي اين پسره چي گفته يا نه؟ 
كاوه –عقدم كن تا بهت بگم! 
-اگه تو تموم دنيا فقط يه دختر مونده باشه و اونم تو باشي، امكان نداره طرفت بيام. 
كاوه – گم شو، ايكبيري. اگه تو دنيا فقط يه مرد مونده باشه اونم تو مفنگي باشي. نميزارم از زير چادر گوشه ابرومو ببيني! مرتيكه هرزه بي سروپا! اينار و با صداي زنونه مي گفت. همونطوري نگاش كردم. از پس زبونش كه بر نمي اومدم! 
كاوه – آل ببره اون جيگرت تو كه اينجوري نيگام نكني. تنم مور مور شد بي حيا! 
هر دو زديم زير خنده كه گفتم: حرفات تموم شد؟ حالا ميگي اون پسره چي گفته؟
كاوه – نه تموم نشده. يه دونه ديگه مونده. 
-بگو خلاصم كن. 
كاوه – خاك تو سرت كنن كه اونقدر سرد مزاجي اين عشوه ها رو واسه هر كي مي اومدم تا حالا عقدم كرده بود. 
ميخنديدم و نگاهش مي كردم. حريف زبون اين هيچكس نمي شد. 
-كاوه جون من بگو چي شده؟ 
كاوه – آهان! الان آدم شدي. جونم برات بگه كه چي؟ آهان امروز صبح كله سحر، ماه پيشوني خانم خودش رو هفت قلم آرايش ميكنه كه كجا بره؟ بياد ديدن تو گداي آس و پاس. 
تا اتولش رو از گاراژ ميكشه بيرون و كوچه اول رو رد ميكنه، سر گذر كوچه دوم چي مي بينه؟ آقا بهرام خبيث رو! 
آقايي كه من باشم و خانم خوشگلي كه شما باشين، فرنوش خانم سرعت ماشين رو زياد مي كنه تا ايز گم كنه. اما هر كاري ميكنه، بهرام پدر سوخته دست از تعقيب ور نمي داره گويا يواشكي دنبال فرنوش ميرفته كه خونه تو رو پيدا كنه. 
حالا اين موقع تو آدم مفلوك تو چه فكري هستي؟ كه چي؟
كه وقتي اومد اينو بهش ميگم! وقتي فرنوش اومد اونو بهش ميگم! وقتي فرنوش اومد اون جوري ناز مي كنم. وقتي فرنوش اومد اين جوري ناز مي كنم! 
وقتي فرنوش اومد يه ابرو مي دم بالا يكي رو ميدم پايين ميشم گري گوري پك! 
-خفه م كردي كاوه! ميشه مثل آدم تعريف كني؟
كاوه – من اينطوري بلدم بگم برو از خود بهرام بپرس به اين خوبي دارم تعريف ميكنم ديگه! 
-يعني اصل مطلب رو بگو. حاشيه نرو. 
كاوه –من بايد اخبار رو با تفسيرش بگم. خشك و خالي نمي تونم بگم! 
-باشه، به درك بگو. 
كاوه – بقيه اش يادم رفته! بايد بگي غلط كردم تا بگم. 
يه لنگه كفش رو ول كردم طرفش كه خورد تو سرش و گفت:
-آخ! الهي دستات بشكنه چيزي كه بدم مي آد از مردي كه دست بزن داشته باشه! 
كاوه – ديونه ام كردي يه بلايي ملايي سرت ميارم ها! 
كاوه – نگو ترو بخدا خجالت ميكشم. تو كه اينقدر بي حيا نبودي 
-كاوه تو رو به خدا بگو چي شده. 
كاوه – باشه داشتم مي گفتم. فرنوش كه مي بينه بهرام داره با ماشين دنبالش مي آد، برميگرده خونه و دم در پياده مي شه. بهرام مي رسه و پياده مي شه و مي آد جلو مي پرسه كه كجا مي رفته. اونم ميگه به تو ربطي نداره. بهرام هم ميگه اگه آدرس اين مرتيكه نره خر بي شعور احمق رو پيدا كنم مي كشمش! 
-منظورش من بودم؟ 
كاوه –والله اينهايي رو كه گفته همه مشخصات توئه! ما با اين نشوني ها جز تو ديگه كسي رو تو آشناهاي خودمون نداريم. 
ولي بهزاد چه خوب با يه نظر تمام خصوصيات تو رو فهميده. 
-حيف كه حوصله ندارم وگرنه خدمتت مي رسيدم آقا گاوه. زود بقيه اش رو بگو ببينم. 
كاوه – هيچي ديگه! ميگه اگه اين مرتيكه نره خر احمق بيشعور رو پيدا كنم مي كشم! 
-اينو كه گفتي. 
كاوه – آخه بهرام رو اين جمله خيلي تأكيد كرده! تازه اين چيزهايي بوده كه فرنوش تونسته تعريف كنه. ببين چه چيزهاي ديگه م بوده كه فرنوش نگفته. 
-خفه! ببينم بهرام گفته منو ميكشه؟
كاوه –نخير پس گفته منو ميكشه؟ سركار مي خواهين با فرنوش خانم عروسي كنين پس حتما منظورش تو بودي ديگه! 
-اونوقت فرنوش چي گفته؟
كاوه – ناراحت نباش. فرنوش خوب جوابش رو داده. دختر با عقل و منطقيه!



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.