چي گفته فرنوش؟
كاوه- گفته بهرام جون دستت رو به خون اين آدم آلوده نكن! حيف تو نيست كه با اين پسره سگ اخلاق دهن به دهن ميشي؟ چند وقت ديگه شهرداري مي گيره و ميبردش و سر به نيستش ميكنه.
آخه قراره شهرداري سگ هاي تو خيابون رو سم بده بكشه.
-جدا كه خيلي لوس و بي تربيت و وقت نشناسي كاوه! بذار وقتش خدمت تو هم مي رسم.
كاوه – چرا خدمت من برسي؟ برو خدمت اون رقيب ننه مردت برس كه تهديدت كرده.
-خدمت اونم مي رسم. حالا بقيه شو بگو.
كاوه –هيچي ديگه. فرنوشم كه مي فهمه بهرام دنبال آدرس خونه توئه ميره تو خونه. نيم ساعت بعد در وا ميشه و بهرام و مادرش يعني خاله فرنوش وارد خونشون ميشن و جنگ مغلوبه ميشه.
بهرام و خالش گاز انبري حمله مي كنن و فرنوش و باباش، مي بندن شون به خمپاره. كه اين وسط خاله فرنوش نامردي نميكنه و يه شيميايي ميزنه!
-كاوه تو رو خدا درست حرف بزن.
كاوه-گويا از همونجا خاله فرنوش زنگ ميزنه به خواهرش يعني مادر فرنوش كه چه نشستي خواهر! شوهرت يعني باباي فرنوش دخترت رو داره ميده به يه جوان چيز لخت لات هيچي ندار بي همه چيز كه منظورشون تو باشي!

-خجالت بكش كاوه!
كاوه – من چرا خجالت بكشم؟ خاله فرنوش بايد خجالت بكشه كه اين حرفها رو زده!
-ژاله همين حرفها رو به تو گفت؟ يعني جمله به جمله اينطوري گفت؟
كاوه – البته اينطوري كه نه! اون خلاصه گفت. من برات قشنگ صحنه رو بازسازي كردم كه تو توي جريان باشي.
خندم گرفت.
كاوه- بخند آقا! اگه بقيه شو بشنوي گريت مي گيره!
مادر فرنوش تلفني دستور داده كه دست از پا خطا نكنين تا من برسم ايران. گفته اون پسره لات هم ديگه حق نداره پا توي خونه من بزاره تا من بيام. تو رو گفته آقا بهزاد!
-جدي مادر فرنوش اين حرف رو زده؟
كاوه – آره، البته مودبانه گفته ولي منظورش همين بوده.
بهشون نمي آد يه همچين تيپ آدمهايي باشن. تو نفهميدي مادر فرنوش چه جور آدميه؟
كاوه – چرا از ژاله پرسيدم.
گويا يه زني يه دومتر و نيم قدشه. ميگن من و تو به يه چكش بنديم. صبح صبحونه يه بره خوراكشه. ظهر يه گوسفند! شب رژيم داره، ده تا مرغ زنده رو با پر مي خوره.
ميگن دو تا پاي من و تو رو هم ميشه اندازه يه بازوي اون.
نفس كه ميكشه از سوراخ دماغش دود مي آد بيرون ميگن موقع خواب وقتي خرناس مي كشه خونه مي لرزه.
ميگن وقتي مي خواد سوار هواپيما بشه بره خارج، با اين هواپيماهاي معمولي نميتونه بره يعني هواپيماهاي مسافربري وقتي اين توشون نشسته جون ندارن از زمين بلند بشن واسه همين با هواپيماي 330 ارتشي مسافرت مي كنه.
حالا برو حساب كار خودت رو بكن.
ژاله مي گفت باباي فرنوش جلوي مامانش مثل موشه. تا صداي خرناس مامانش مي آد باباش سوراخ موش ميخره يه ميليون تومن.
-گمشو! پاشو بريم در خونه فرنوش اينا ببينم چه خبره.
اين چرت و پرتها چيه پشت سر مردم ميگي؟
كاوه – آره پاشو چادرت رو سر كن يه تك پا بريم اونجا.
ژاله مي گفت خاله فرنوش يه دشنه دستش گرفته واستاده در خونه فرنوش اينا بدبخت سايه تو رو با تير ميزنه اين خاله ش!
-من از هيچي نمي ترسم.
كاوه – چه شجاع شده! اگه تو نمي ترسي، من مي ترسم. برادر تا حالا هر جا رفتي باهات بودم. اين يكي رو ديگه من نيستم.
ميگن اين خاله ش همسايه ديوار به ديوار اصغر قاتل بوده! من نمي آم.
چقدر بهت گفتم بهزاد جون اين فرنوش لقمه تو نيست!
هي لجبازي كردي، بيا اينم آخر و عاقبتش! صد نفر برامون خط و نشون كشيدن.
-خدا ذليلت كنه كاوه كه هر چي مي كشم از دست تو مي كشم.
اون موبايل صاحاب مرده ت رو در بيار يه تلفن به ژاله بزن شماره فرنوش رو ازش بگير.
كاوه موبايلش رو در آورد و از ژاله شماره فرنوش رو گرفت و گفت:
-بيا بهش زنگ بزن.
-راستش روم نميشه.
كاوه – فقط پر روگي هات رو واسه من داري؟
-خب راستي! وسط اين حرفها، چيا به من گفتي؟
كاوه – مي خواي چيكار كني؟
-مي خوام بزنم تو سرت صداي سگ بدي.
كاوه – بدبخت تو تمام زندگيت يه متحد داري كه اونم منم. اگه كوچكترين بي احترامي بهم بكني، تنهات ميذارم و ميرم. اونوقت تو ميموني و اين قوم خون آشام.
-خدا مرگت بده كاوه.
داشتم مثل آدم واسه خودم زندگي ميكردم. تو خفه شده ورداشتي منو به زور بردي در خونه فرنوش كه اون جريان پيش اومد.
كاوه – اونم زندگي بود كه تو مي كردي؟
زندگي سگ هاي تو خيابون شرف داشت به اون زندگي تو!
بده انداختمت تو يه خونواده پولدار؟
-اونا كه برام خط و نشون كشيدن.
كاوه – هميشه اول اينجور كارا سخته يه خرده كه بگذره درست ميشه. كار تو سرازيري مي افته اونوقت آخرش برات خيره.
يا مي افتي تو زندان. يا مي افتي گوشه بيمارستان يا يه راست ميري بهشت زهرا. غصه نخور هركدم از اين جاها كه بري از اينجا كه هستي بهتره.
-اگه تو لال شده يه دقيقه شوخي نكني و جدي باشي يه خاكي تو سرمون ميكنيم.
كاوه – من خودم فكرشو كردم. اگه اين كاري رو كه من بهت ميگم بكني قول ميدم همه چيز درست بشه.
-چيكار كنم؟
كاوه – بايد بري دست بهرام رو ماچ كني و بگي غلط كردم تا ديگه كاري به كارت نداشته باشه.
-گم شو. راستش ديگه نمي خوام كاري به كار فرنوش داشته باشم.
كاوه – اين رو كه تا حالا صدبار گفتي اما تا چشمت به فرنوش مي افته و صدات ميزنه بهزاد جون! ، همه چيز يادت ميره و آب از لب و لوچه ات راه مي افته.
-مرده شور اون همفكري تو ببرن.
كاوه –مگه دروغ ميگم؟
-حالا ببين. اگه ديگه باهاش كاري داشتم. بذار شوهرش بدن به همون بهرام پسرخاله اش.
كاوه – آفرين حالا شدي يه آدم حسابي و منطقي.
-تو ديگه لال شو.
كاوه – چشم، منم ديگه لال ميشم.
در همين وقت موبايل كاوه زنگ زد و كاوه جواب داد و بعد رو به من كرد و گفت: -ا ب ب ب ب ل!
-كيه؟
كاوه –ا ب ب ب!
-لالي؟
كاوه –ب ب يعني آره، خودت گفتي لال شو.
-ميزنم تو سرت ها.
كاوه – ا ب ب ب يعني غلط ميكني.



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.