كيه پاي تلفن؟
كاوه – اگه لال نبودم ميگفتم فرنوش با تو كار داره.
-عجب ديوونه اي هستي تو. بده من اون وامونده رو.
بزور موبايل رو از دستش گرفتم.
-الو،فرنوش
فرنوش – سلام بهزاد خوبي؟
-چرا جريان رو درست برم تعريف نكردي؟
فرنوش – ميترسيدم بهزاد.
شروع به گريه كرد.
-حالا چرا گريه مي كني؟ چيزي نشده كه. منم اينقدر بي دست و پا نيستم كه نتونم پس يه آدم مثل بهرام بر بيام. تو بهتر بود اينا رو خودت بهم مي گفتي حالا ديگه گريه نكن.
فرنوش در حاليكه هق هق مي كرد گفت:
-آخه اون دور و برش خيلي دوستاي لات و عوضي داره. مي ترسم خونه ت رو پيدا كنه و بياد اذيتت كنه پسر خيلي شري يه.
-اجازه بده كه اين مسايل رو خودم حل كنم حالا اگه ميتوني بلند شو بيا اينجا. ميخوام باهات جدي صحبت كنم. من بايد تكليف خودم رو بدونم.
فرنوش – تو بيا اينجا. پدرم هم مي خواد باهات حرف بزنه.
-با من؟
فرنوش-آره، پاشو بيا اينجا.
مدتي فكر كرد و بعد گفتم:
-باشه تا يه ربع ديگه مي آم. فعلاً خداحافظ!
فرنوش- زود بيا، منتظرتم، خداحافظ.
تلفن رو قطع كردم و به كاوه كه مات به من نگاه مي كرد گفتم:
-بلند شو بريم.
كاوه – يه دقيقه پيش داشتي چي مي گفتي؟
-اون موقع ناراحت بودم پاشو بريم.
كاوه – من بيام ديگه چيكار؟
-راست ميگي، تو فتنه اي. هرجا بري شر بپا ميكني لازم نكرده بياي.
كاوه- حالا ديگه من شدم فتنه؟
-تو همين جا هستي؟
كاوه – نه ميرسونمت در خونشون و خودم ميرم تو خيابونها ببينم ميتونم از چهار تا دختر در مورد مشكل تو نظر خواهي كنم! فرنوش – اگه نمي خواستم و دوستت نداشتم دنبالت نمي اومدم.
-اگه با من ازدواج كني اين زندگي كه حالا داري من نمي تونم برات فراهم كنم ها!
فرنوش- برام مهم نيست.
-بايد با من بياي تو يه آپارتمان كوچيك و اجاره اي ها!
فرنوش- ميدونم.
-فرنوش شايد من نتونم حتي يه كدوم از اين چيزهايي رو كه الان داري بهت بدم و برات تهيه كنم ها!
فرنوش- من چشم و دلم سيرم. اصلا اهميت نداره.
-من حتي يه ماشين هم ندارم كه با هم بيرون بريم بايد هرجا مي خواهيم بريم پياده بريم ها!
فرنوش – راضيم.
-من فقط يه قولي بهت ميدم اونم اينكه هميشه دوستت داشته باشم مطمئن باشكه براي خوشبختي تو تمام سعي و تلاشم رو ميكنم.
فرنوش- من هم بهت قول ميدم كه هميشه دوستت داشته باشم و جز تو هيچكسي رو نخوام.
بهش خنديدم. اونهم خنديد.
-فرنوش باورم نميشه كه تو حاضر باشي با من ازدواج كني.
فرنوش- باور كن بهزاد. من اگر همسر تو بشم خوشبخت ميشم. تو يه مردي، مردي كه احساس مي كنم ميتونم تو زندگي بهش تكيه كنم.
-اميدوارم همينطور باشه كه ميگي.
فرنوش – بيا بهزاد.
با هم كنار پيانو، در انتهاي سالن رفتيم. پشت يه پيانوي خيلي قشنگ نشست و گفت:
- از همون دفعه اول كه توي دانشگاه ديدمت ازت خوشم اومد.
با اون حمايتي كه توي تصادف از من كردي ديگه نتونستم دل ازت بكنم. اون نقاشي رو كه بهت نشون دادم كار يه شب نبوده. مدتها طول كشيده تا تموم بشه.
هر قلمي كه ميزدم عشقت تو دلم بيشتر مي شد و محبتت محكمتر مي شد.
دوستت دارم بهزاد. خواهش مي كنم هيچوقت عوض نشو. من تو رو با همين اخلاق و غرور و عزت نفس دوست دارم.
اين آهنگ رو خودم ساختم. براي تو ساختم. شايد قشنگ نباشه، اما هر چي كه هست براي توست با تمام احساس عشقم.
شروع كرد. پنجه هاي قشنگ و ظريفش روي كليدهاي پيانو بقدري نرم و موزون حركت ميكرد كه بي اختيار محو تماشاي اونها شده بودم.
چشمهاشو بسته بود و آهنگ خيلي قشنگي رو ميزد. نمي تونستم اينهمه خوشبختي رو براي خودم باور كنم. فرنوش اين دختر زيبا و مهربون براي من آهنگي ساخته بود و خودش اجرا ميكرد!
تصورش هم برام مشكل بود اما واقعيت داشت.
وقتي آهنگ تموم شد، قطره اشكي گوشه چشمش مي درخشيد.
-فرنوش، نمي دونم چي بايد بگم. تو خيلي بيشتر از اوني هستي كه انتظار داشتم. ميترسم نتونم خوشبختت كنم.
فرنوش- تو فقط با من باش، من خوشبخت مي شم.
فقط با تمام محبتهاي دنيا نگاهش كردم.
نيم ساعت بعد از خونه فرنوش اينا بيرون اومدم و بطرف خونه كاوه رفتم.
اونقدر شادي تو دلم بود كه مي تونستم باهاش هزار نفر رو شاد كنم.
ميخواستم برم با كاور حرف بزنم. دلم مي خواست اونم توي شاديم شريك باشه.
زنگ زدم، خود كاوه در رو وا كرد و رفتم تو كاوه رو ديدم با موهاي ژوليده و حالي عصبي.
-چي شده؟ خونتون زلزله اومده؟!
كاوه – بيا تو. آره، فوتش هم صد ريشتره. خوب شد اومدي، بيا كمك.
-طوري شده؟
كاوه – مامان و بابا رفتن ختم يكي از اقوام. با خاله ام و ژاله رفتن. اين پسر خاله مو گذاشتن پيش من. بجان تو ديوونه م كرده. كم مونده يا اونو بكشم يا خودم رو.
-خبه بابا. چه خبرته؟ حتما بلد نيستي با بچه ها درست رفتار كني. چند سالشه؟
كاوه – چه ميدونم خبر مرگش! هفت هشت سالشه. دلم مي خواد بشينم زار زار گريه كنم.
-برو كنار ببينم. خجالت بكش. كجاست؟ اسمش چيه؟
كاوه – زلزله، هوار! خمپاره! از بس اذيتم كرده اسمش يادم رفته.
با هم رفتيم توي سالن. تمام اسباب اثاثيه ها بهم ريخته بود. كنار سالن يه پسربچه، صندلي رو گذاشته بود زير پاش و ازش رفته بود بالا سراغ يه قناري كه توي قفس بود.
كاوه -! ! ! ! بيا پايين بچه! به اون زبون بسته چيكار داري؟ داغت به دلم بمونه ايشالله!
-اسمش چيه؟
كاوه – سيامك ذليل شده.
-بيا پايين سيامك جون بيا پايين عمو! گناه داره اون حيوون.
سيامك – عمو مي خوام ببينم قناري راست راستي يه يا تو شكمش باطري داره كه هي مي خونه!
كاوه رفت دستش رو گرفت آوردش پايين.
كاوه – نگاه كن! خونه مثل ميدون جنگ شده. انگار مغول بهمون حمله كرده.
-بيا اينجا ببينمت، به به، چه پسر خوبي بيا بشين اينجا عمو جون ببينم.
تا روي يكي از مبل ها نشستم فريادم هوا رفت.
سيامك – آخ سوخت. آخ سوخت. آخ سوخت.
كاوه – اي جونور بد ذات! سوزن گذاشتي روي مبل؟



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.