در حاليكه پونز رو از خودم جدا مي كردم گفتم:
-عيبي نداره، بچه اس ديگه.
كاوه – چي بچه اس؟ روي تمام مبل ها پونز گذاشته. دوبار تا حالا پونز به من فرو رفته. اونجام مثل آبكش سوراخ شده!
-خوب آقا پسر، بگو ببينم كلاس چندمي؟
سيامك شستش رو بطرفم گرفت.
كاوه – اي پسر بي تربيت! بنداز پايين اون شست وامونده ت رو!
سيامك – عمو كلاس اولم.
-ديدي كاوه بچه منظور بدي نداشت. تو كج خيالي.
كاوه – من اين ننه مرده رو مي شناسم. منظورش همون بود كه بهت نشون داد.
سيامك همونطور شستش رو بطرفم نگه داشته بود.
- خب، فهميدم سيامك جون دستت رو ديگه بنداز پايين. زشته اين انگشت معني بدي داره. نبايد اينطوري بطرف كسي بگيريش!
سيامك – عمو اين چيه؟
-كمربند عمو جون.
سيامك- بستين به كمرتون كه شلوارتون پايين نياد؟نگاهي به كاوه كردم كه خندش گرفته بود.
-هم بستم كه قشنگ باشه، هم اينكه تو گفتي.
سيامك- عمو باباي من ده تا كمربند داره.
-پدرت ده تا كمربند رو مي خواد چيكار؟
سيامك – اون نمي خواد كه! من هي مي برم كمربندهاشو قايم مي كنم اونم ميره باز ميخره.
-چرا تو كمربندهاي پدرت رو قايم مي كني؟
سيامك – كه با كمربند منو نزنه.
-مگه پدرت با كمربند تو رو ميزنه؟!
كاوه – والله حق داره! من بودم با شمشير اين وروجك رو ميزدم.
سيامك – كاوه جون مگه شمشير داري؟ بيار تو رو خدا با هم زورو بازي كنيم.
كاوه – ننه قربون چشم بادوميت، ننه من بادم مي خوام!
-سيامك جون تو حتما كار بدي ميكني كه پدرت تنبيه ت ميكنه.
سيامك – عمو يه دقيقه بيا.
-كجا بيام عمو؟
سيامك – شما بيا بعدا بهت ميگم.
بلند شدم و دنبالش رفتم. طرف ديگه سالن، جايي كه همش سراميك بود واستاد و گفت:
-عمو شما اينجا بشين، ببين من چه خوب رو كاشي ها ليز مي خورم.
-باشه عمو، اما مواظب باش يه دفعه زمين نخوري خدانكرده جايي ت بشكنه.
سيامك – نه مواظبم عمو.
روي يه صندلي نشستم و به كاوه آروم گفتم:
-بايد با بچه بازي كرد تا انرژيش آزاد بشه.
كاوه – آدم يه ساعت با اين بچه يه جا تنها بمونه از هفت دولت آزاد ميشه! انرژي كه نيست. انرژي اتمي داره ورپريده.
سيامك – عمو ببين.
آروم يه گوشه از سالن ليز خورد.
سيامك – عمو بيا شمام ليز بخور با هم بازي كنيم.
تا بلند شدم كه باهاش بازي كنم ديدم پشت شلوارم آدامس چسبيده.
سيامك – چسبيد چسبيد! چسبيد چسبيد! توي اين هوا فقط آدامس مي چسبه.
كاوه – جوون مرگ بشي بچه! ببينم بهزاد!
در حاليكه سعي مي كردم آدامس رو از شلوارم پاك كنم گفتم:
-ولش كن كاوه، چيزي نيست، پاك ميشه.
بعد رو به سيامك كردم و گفتم:
-عمو جون، به شما نمياد كه اين شيطوني ها رو بكني. شا پسر خوب و باتربيتي هستي.
سرش رو انداخت پايين. احساس كردم كه از كاري كه كرده پشيمونه دوباره گفتم:
-حتماً اتفاقي اين آدامس روي صندلي افتاده مگه نه عمو جون؟
سيامك – نه عمو. اون رو گذاشته بودم براي پسرخاله كاوه. نمي خواستم به شلوار شما بچسبه.
-معلوم ميشه من رو دوست داري آره؟
سيامك – بله عمو جون. ببخشيد.
آفرين پسر خوب.
سيامك – بذار عمو جون براتون پاكش كنم، من بلدم.
- نه عمو جون، خودم بعدا پاكش مي كنم. همون كه تو متوجه كار بد و اشتباهت شدي كافيه.
سيامك – عمو يه كار بد ديگه م كردم! بيا بهت نشون بدم.
نگاهي به كاوه كردم كه يعني خجالت بكش. دستم رو گرفت و به طرف ديگه سالن برد.
-نكنه ناقلا يه چيز ديگه روي مبل يا صندلي گذاشتي و مي خواي من رو روي اون بنشوني؟!
سيامك – نه بخدا عمو ديگه هيچي روي مبل نذاشتم.
-پس چه كار بد ديگه اي كردي؟
سيامك – شما بيا، بهت نشون ميدم.
قدم چهارم پنجم رو برنداشته بودم كه يه دفعه ديدم روي هوا دارم پرواز مي كنم. با كمر و پشت اومدم روي زمين. نفسم بند اومد. چشام سياهي رفت.
سيامك – عمو پريد عمو پريد! عمو پريد. عمو پريد!
كاوه دنبالش كرد كه بگيره و بزندش. ناي حرف زدن نداشتم چه برسه كه جلوش رو بگيرم. راستش دلم مي خواست خودم حالش رو جا بيارم.
وسط راه سيامك رو ول كرد و بطرف من اومد.
كاوه – چي شد بهزاد؟ سالمي؟
با هر بدبختي بود از جام بلند شدم سيامك اون طرف سالن واستاده بود و مي خنديد.
سيامك – اينو از تو فيلم تنها در خانه ياد گرفته بودم عمو!
كاوه دست كشيد روي سراميك هاي كف سالن و بعد گفت:
-بال بال بزني بچه! انگار وازليني چيزي ماليده اينجاها. ديدم قبل از اومدن تو كمي ساكت شده و سرش اين طرفا گرمه نگو پدر سگ داشته وازلين ها رو ميماليده اينجا ها.
در حاليكه پشتم درد گرفته بود گفتم:
-پدر و مادرش كي ميان كاوه؟
كاوه – چه ميدونم، بايد ديگه پيداشون بشه. ببين چه چشماي شيطوني داره پدر سگ!
سيامك – پسرخاله كاوه به من ميگي پدر سگ؟ بابا اينا بيان بهشون ميگم.
كاوه – نه عزيزم، به خودم ميگم. من غلط بكنم به شما كمتر از گل بگم. اما بر پدر و مادرش لعنت اگه يه دفعه ديگه يه دقيقه تو رو نگه داره! سيامكپسر خاله كاوه، امروز بهم خيلي خوش گذشته از كارتون و شهر بازي هم برام بهتر بوده!
من و كاوه نگاهي بهم كرديم و هر دو خنديدم.
كاوه – اصلا يادم رفت ازت بپرسم خونه ستايش اينا چه خبرها بود؟
-اصلا خودم يادم رفت براي چي اومدم اينجا!
كاوه – بچه نيست كه، شهاب سنگه. مثل آذرخش مي مونه. هر جا بيفته همه چيز رو نابود ميكنه. چطوره يه دفعه پرتش كنيم خونه خاله فرنوش؟ شايد بخوره بغل پاي بهرام و مشكل تو حل بشه.
-گناه دارن بدبختها. اين مجازات براشون ديگه خيلي زياده.
كاوه – پاشو بريم تو حياط برام تعريف كن ببينم چه خبرها شد خونه فرنوش اينا؟
-ما بريم كي مواظب اين بچه اس؟
كاوه – مگه تا حالا ما اينجا بوديم تونستيم جلوش رو بگيريم؟
در همين موقع خدمتكار كاوه اينا اومد توي سالن و هراسان گفت:
-كاوه خان، آقا سيامك نميدونم چي توي شيشه ماهي ها ريخته كه رنگش گلي شده! به گمانم دواگلي ريخته توش.
بطرف آكواريوم بزرگي كه توي بالكن طبقه بالا بود رفتيم. تمام آب قرمز شده بود و ماهي ها همه مرده بودن.
كاوه – واي واي! بيچاره شدم! حناق 24 ساعته بگيري بچه كه بدبختم كردي. بابام عاشق اين ماهي ها بود. حالا وقتي بياد ميگه پسر تو عرضه نداشتي 2 ساعت يه بچه رو نگه داري؟
-بابا ورش دار اين خمسه رو ببريمش تو حياط كه كمتر خرابي به بار بياره.
كاوه – ديگه چه فايده داره؟ حالا كه ديگه از اينجا جز ويرانه اي باقي نمونده. مادر بدبختم بايد تمام جهيزيه شو دوباره بخره.
-عجب بچه شيطوني يه ها!
كاوه – حالا بازم شعار ميدي كه تو بلد نيستي با بچه ها چطور رفتار كني؟
-حالا بريم پايين مواظب باشيم يه گند ديگه بالا نياره.
هر دو تند اومديم پايين. سيامك رفته بود آروم روي يه مبل نشسته بود.
كاوه – بهزاد مواظب باش. اين جونور هر وقت ساكت مي شه يه كاري كرده!
نكنه يه تله انفجاري يا يه مين صد نفري جلوي پامون كار گذاشته باشه!
-سيامك خان چرا يه دفعه ساكت شدي؟
سيامك- گرسنه م شده عمو.
كاوه – الان ميگم برات كوفت كاري با سس زهر مار بيارن عزيزم. نوشابه هم كه ميخوري؟
ميگم يه ليوان زهر هلاهل برات بيارن! بريز تو اون شيكم شايد يه دقيقه يه جا آروم بتمرگي.
تا كاوه اينها رو گفت، سيامك لب ورچيد و شروع كرد با صداي بلند گريه كردن.
كاوه – يواش چه خبرته؟ صداتو اهل محل هم شنيدن. اين گريه س يا زوزه شغال؟
-كاوه تو رو خدا يه چيزي بده بخوره. الان پرده گوشمون پاره ميشه!
كاوه به ثريا خانم گفت يه چيزي براش بياره كه خود ثريا خانم با يه بشقاب برنج و مرغ وارد سالن شد.
كاوه – بگير بچه كوفتت كن بينم ميزاري يه خرده ما نفس بكشيم؟ بابا تو جنگ هام يه آتش بسي چيزي ميدن كه همه خستگي در كنن. حمله تو بيست و چهار ساعته اس؟
در همين موقع زنگ زدن پدر و مادر كاوه همراه ژاله و پدر و مادرش اومدن.
تا كاوه از پشت پنجره اونها رو ديد، دولا شد و زمين رو سجده كرد و گفت:
-خدايا شكرت. اگه نيم ساعت ديگه اين اعضاي سازمان حقوق بشر ديرتر ميرسيدن بايد تسليم مي شديم و سنگر رو تحويل دشمن ميداديم! تف به گور پدر هر چي بچه بي تربيته!
سيامك در حاليكه دهنش پر از غدا بود گفت:
-پسرخاله كاوه، مامانم ميگه تف كردن زشته! كار بچه هاي بي تربيته!
من و كاوه نگاهي به هم كرديم و زديم زير خنده. كاوه گفت:
-بذار من اين بچه رو تحويل بدم بريم تو خيابون كمي قدم بزنيم. 

ادامه دارد...



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.