در همين موقع بقيه وارد شدن و سلام و احوال پرسي و اين حرفها. بعد مادر سيامك گفت:
-بچه ها سيامك كه اذيتتون نكرد؟
-اصلاً اختيار دارين اتفاقا بچه با نشاط و سرحاليه.
كاوه – ولي خاله، همش ساكت يه گوشه مي شينه و ميره تو خودش. نكنه خدانكرده افسردگي روحي داشته باشه؟
مادر كاوه – اوا! خدا مرگم بده! اين خونه چرا اينطوريه؟ اينا رو كي ريخته بهم؟
كاوه در حاليكه كاپشنش رو بر ميداشت تا برمي بيرون گفت:
-چيزي نيست مامان! من و بهزاد و ثريا خانم و كبري خانم داشتيم با هم گرگم به هوا بازي مي كرديم.
ثريا خانم از تو آشپزخونه زد زير خنده.
دوتايي از خونه اومديم بيرون و شروع كرديم به قدم زدن تو خيابون. كاوه – آخيش! چقدر آزادي خوبه.
-اين بچه رو لوس بارش آوردن. هر كاري كرده چيزي بهش نگفتن بي تربيت شده.
كاوه – تو رو خدا ديگه راجبش صحبت نكن يادش مي افتم چهار ستون بدنم مي لرزه.
-چه بلايي سر من آورد. هنوز كمرم درد مي كنه.
كاوه – خوب تعريف كن ببينم رفتي خونه فرنوش اينها چي شد؟
براش جريان رو تعريف كردم كه گفت:
-آفرين به فرنوش و آفرين به پدرش ديگه ول نكن برو جلو به اميد خدا.
-همين خيال رو هم دارم. حالا كه ميدونم چقدر دوستم داره تا آخرين نفس پاش واميستم.
كاوه – غذا كه نخوردي؟
-جز حرص از دست سيامك خان چيز ديگه اي نخوردم.
كاوه- شام مهمون من بايد جشن بگيريم.
بعد پريد و منو ماچ كرد و گفت:
-بهزاد بهت تبريك مي گم. بخدا خيلي خوشحالم. انشالله كه خوشبخت بشيد. اما يادت نره، عروسي كه كردين، موقع ماه عسل اين سيامك رو هم همراهتون ببريد. سرتون گرم ميشه و نميزاره حوصلتون سر بره!
هر دو خنديديم، برف آروم آروم شروع شد.
كاوه – برگرديم خونه، ماشين رو برداريم. ميخوام ببرمت يه رستوران حسابي.
-نميخواد بابا، بريم همين جا ها يه چيزي بخوريم.
كاوه – بدبخت تو تا چند روز ديگه بايد با مادر فرنوش و خاله شو و بهرام نبرد كني. اين چند وقته گوشتي چيزي بخور جون بگيري با تخم مرغ خوردن كه نميشه پهلون شد.
جلوي مادر زنت كه رسيدي بايد نعره بكشي كه دل شير آب بشه. با اين وضعي كه تو داري ميترسم تا دهنت رو باز كني كه بگي كه گفتت برو دست رستم ببند، نبندد مرا دست چرخ بلند. از تو حلقومت صداي قد قد قدا قد قد قدا در بياد.
-گم شو كاوه از بس اين حرفها رو زدي احساس مي كنم كم كم دارم پر در ميارم و مرغ ميشم.
دوتايي با خنده و شوخي به خونه كاوه رفتيم و كاوه ماشينش رو ورداشت و حركت كرديم. ساعت حدود ده و نيم، يازده بود. همونطور كه تو يه خيابون حركت مي كرديم و حرف ميزديم، يه مرتبه يه دختر كنار خيابون برامون دست بلند كرد.
-كاوه نگه دار سوارش كنيم. ديروقته تو اين برف و بوران ماشين گيرش نمياد، ثواب داره.
كاوه ترمز كرد و اون دختر عقب سوار شد بدون اينكه يه كلمه حرف بزنه يا تشكر كنه.
كاوه – خانم ما مستقيم ميريم، هرجا مسيرتون نخورد بفرماييد نگه دارم پياده شين.
بازم چيزي نگفت. از شيشه بغلش بيرون رو نگاه ميكرد. به كاوه اشاره كردم كه حركت كنه، كاوه هم حركت كرد دو سه دقيقه بعد يه دفعه گفت:
-اگه دوتايي تون بخوايين، 20 هزار تومان ميشه! كاوه درست متوجه نشده بود پرسيد:
-ببخشيد، دوتايي مون چي بخواهيم 20 هزار تومن ميشه؟
دختر – خودتون ميدونين چي ميگم.
كاوه محكم زد رو ترمز بعد در حاليكه نفرت از چشماش مي باريد گفت:
- تا تو سرت نزدم پياده شو!
دختر – پياده شم؟ بايد هردوتون بياين و 20 هزار تومن بدين وگر نه جيغ ميكشم تا پليس بياد و پدرتون رو در بياره.
كاوه – خوب جيغ بكش ببينم. از كي تا حالا. . . رفتن تحت حمايت قانون؟
-چي ميگي كاوه؟
كاوه – بزار جيغ بكشه ببينم.
اون دختر وقتي كاوه اين حرف رو زد سرش رو انداخت پايين و خيلي آروم خواست كه از ماشين پياده بشه. اصلا باورم نمي شد. زير لبي، آروم گفت ببخشيد.
داشت دنبال دستگيره در مي گشت كه كاوه گفت:
-بشين نمي خواد پياده شي.
-ديوونه شدي كاوه؟
دختر – تو رو خدا، اجازه بدين برم!
كاوه يه دكمه رو زد كه درها قفل شد و حركت كرد.
-واستا كاوه، بهت ميگم واستا.
دختر – تو رو به اون كسي كه مي پرستي، نگه دار پياده شم.
-كاوه نفهميدي چي بهت گفتم؟ نگه دار!
كاوه يه گوشه خيابون نگه داشت.
-قفل در رو باز كن پياده شه، زود باش.
كاوه نگاهي به من كرد و گفت:
-بهزاد اين دختر خانم اينكاره نيست. تا به من نگه كه چرا اين كارو كرده نمي زارم پياده بشه.
بعد چراغ داخل ماشين رو روشن كرد. هر دو برگشتيم و نگاهش كرديم دختر قشنگي بود. صورت ظريف و زيبايي داشت. يه لحظه به ما نگاه كرد و بعد صورتش رو بين دستاش قايم كرد و زد زير گريه. من و كاوه هاج و واج بهم نگاه كرديم.
كاوه – بايد به من بگي دختر به اين قشنگي كه معلومه كارش اين نيست، چرا بايد اين وقت شب سوار ماشين دو تا جوون غريبه بشه؟
دختر – بذارين برم تو رو خدا، خواهش مي كنم. با آبروي من بازي نكنين!
كاوه يه خنده عصبي كرد و گفت:
ما با آبروي شما بازي نكنيم؟ عجيبه! دختر خانم شما متوجه هستين چه كار كردين؟
دوباره اون دختر سعي كرد كه در رو واكنه و با گريه ميگفت بذارين پياده شم تو رو خدا.
كاوه – بخداي لاشريك اگه نگي چرا اينكارو كردي، همين الان مي برمت دم يه پاسگاه، تحويل مامورا ميدمت.
رنگ از صورت دخترك پريد. برگشت كاوه رو نگاه كرد. اين دفعه محكمتر دستگيره رو كشيد كه كاوه پاش رو گذاشت رو گاز و حركت كرد.
دختر- تو رو خدا اين كار رو نكن آبروم ميره.
كاوه – بايد بگي چرا سوار ماشين ما شدي.
دخترك با فرياد گفت:
-به تو چه مربوطه. مگه تو مفتشي؟
بعد رو كرد به من و گفت:
-آقا شما رو بخدا به اين دوستتون بگين بذاره من پياده بشم.
به كاوه نگاه كردم و گفتم:
-كاوه برو تو اون كوچه نگه دار.
كاوه پيچيد توي يه كوچه خلوت و ايستاد. بعد من رو كردم به اون دختر و گفتم:
-دختر خانم، براي من هم عجيبه كه دختري به قشنگي شما چرا تن به يه همچين كاري ميده؟
حيف نيست! شما بايد شوهر كني، بچه دار بشي، خونه و زندگي شوهرت رو پر از شادي و محبت كني! اون وقت اين موقع شب تو خيابونها ول ميگردي. دلت براي پدر و مادرت نميسوزه كه با چه خون دلي شما رو بزرگ كردن و زحمت براتون كشيدن؟ ميخواهين سرشون رو زير ننگ كنين تا از غصه دق كنن؟
كاوه – دختر به اين كار تو ميگن خودفروشي، مي فهمي؟
يه دفعه با يه حالت عصبي سرمون داد زد.
-خفه شين.
بعد در حاليكه گريه ميكرد گفت:
بذارين برم، بخدا حال مادرم خوب نيست. تو رو خدا ولم كنين.
دوتايي بهم نگاه كرديم.
كاوه – مادرتون مريضه؟
دختر – آره بخدا، بايد برم پيشش.
-خونتون كجاست؟ آدرس بديد ما ميرسونيمتون.
نگاهي به ما كرد و بعد گفت:
-خونمون طرف منيريه س.
كاوه – حالا شد يه حر ف حسابي.



ادامه دارد...




0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.