بلافاصله حركت كرد. چراغ داخل ماشين رو خاموش و گفت:
-
اين پول رو مي خواستين براي دوا درمون مادرتون؟
كاوه – پس بزار بهتون بگم. من اگه جاي پدر مادرتون بودم، راضي بودم بميرم اما لب به قرص و دوايي كه با اين پول بدست اومده نزنم.
دخترك باز هم سكوت كرد. يه يه ربع، بيست دقيقه اي گذشت كه من گفتم:
-
دختر خانم، شرف آدم ارزشش بيشتر از اين حرفهاست. اين كار شما مثل اينه كه انسان روحش رو بفروشه.
كاوه – از من به شما نصيحت، حتي اگه از گرسنگي و درد و مرض داشتي ميمردي، ديگه حتي فكر اين كارها رو نكن.
كه دخترك يه دفعه پريد به ما و گفت:
-
ميشه شما دو تا پولدار كثافت خفه شين؟

من و كاوه دوباره به همديگه نگاه كرديم.
كاوه- به ما ميگه پولدار كثافت؟
- به تو ميگه، من كه پولدار نيستم.
برگشتم و به اون دختر گفتم:
-خانم عزيزز، بنده تو هفت آسمون يه ستاره ندارم. زندگي منم يه چيزي شبيه زندگي شماست!
كاوه – حالا بفرماييد من كثافت از كدوم طرف بايد برم؟
دختر همين جا نگه دارين. زشته يكي من رو تو ماشين شما ببينه.
كاوه – ببخشيد، نيم ساعت پيش انگار يادتون رفته مي خواستين چيكار كنين.
دختر – اون نيم ساعت پيش بود. تازه وقتي هم كه اون حرف رو به شما زدم، بلافاصله پشيمون شدم. خيال داشتم يه جا كه ايستاديد، پياده بشم و فرار كنم.
كاوه – من اين حرفها حاليم نيست. تا شما رو دم در خونتون نرسونم و نبينم كه رفتين توي خونه خيالم راحت نميشه. پس آدرستون رو بدين، معطل هم نكنين.
دختر – واقعا اينو مي خواهين؟
كاوه – بعله
دختر – مستقيم برين، سر چهار راه بپيچيد دست چپ.
كاوه رفت تو يه خيابون و همونطور كه اون دختر آدرس ميداد رفت تا توي يه كوچه باريك و خلوت، رسيديم جلوي يه خونه قديمي.
كاوه – اينجا خونه تونه؟
دختر – بعله، مي خواهين اصلا بياييد تو؟
كاوه- نه خيلي ممنون. همون كه ببينم شما رفتين تو خونه، برام كافيه. ما هم راهمون رو مي كشيم و ميريم. كاوه قفل در رو وا كرد.
دخترك پياده شد و در محكم بست و چند قدم بطرف خونشون رفت. اما انگار پشيمون شد و دوباره برگشت. كاوه شيشه رو پايين كشيد و گفت:
-طوري شده؟
دختر – نخير. فقط خواستم بگم ازتون معذرت مي خوام ببخشيد اگه حرف بدي زدم دست خودم نبود. خدا رو شكر ميكنم كه امشب به شما برخوردم وگر نميدونم چي مي شد.
اينها رو گفت و رفت و با كليد در خونه رو وا كرد و وارد خونه شد.
من و كاوه تا لحظه آخر نگاهش كرديم.
كاوه – اين ديگه چه داستاني بود؟ مثل فيلمها! شب حادثه! رنگي، با شركت كاوه، هنر پيشه خوش تكنيك سينما! بهزاد، فريب خورده اي در دام شيطان.
-پسر تو فكر نكردي اگه يه دفعه جيغ مي كشيد پدرمون رو در مياوردن؟
كاوه – بهت كه گفتم اين كاره نبود.
-منم فهميدم، اما ممكن بود آبرومون بره.
كاوه – اما عجب چشمايي داشت!
با تعجب نگاهش كردم.
كاوه – به جان تو بهزاد، دلم رو لرزوند. تو آينه نگاهش مي كردم. از سر و روش غم مي باريد.
-پس حركت كن بريم، خوب نيست اينجا واستيم.
كاوه – ميخوام راه بيفتم، اما دلم راه نمياد.
-مرده شور دلت رو ببره. حركت كن تا يكي نيومده يقه مون رو بگيره.
كاوه – يادم رفت اسمش رو بپرسم.
-ميپرسيدي هم بهمت نمي گفت. حركت كن ديگه.
كاوه شيشه شو بالا كشيد و آروم حركت و گفت:
-خدا رو شكر كه به پست آدم بدي نخورد.
-قرار بود امشب به ما يه شام بدي ها.
كاوه – انگار امشب بايد به همون تخم مرغ بسازيم.
- برو بدبخت يه ساندويچ فروشي مهمون من.
يه دفعه كاوه زد رو ترمز و برگشت عقب رو نگاه كرد.
وقتي برگشتم همون دختر رو ديدم كه دنبال ما بدون روسري ميدوه و دست تكون ميده. كاوه دنده عقب گرفت و رسيديم بهش و پياده شديم. در حاليكه به شدت گريه مي كرد گفت:
-تو رو خدا كمك كنين. مامانم داره مي ميره.
سريع ماشين رو پارك كرديم و دوتايي همراه اون دختر وارد خونه شديم. خونه كه چه عرض كنم. دو تا اتاق بود خالي خالي. يه رختخواب يه گوشه انداخته شده بود كه روش يه خانم پير با صورتي زرد افتاده بود. سه تايي بالاي سرش رفتيم.
-خانم، خانم!
كاوه – خانم، خانم. چشماتونو واكنين.
نبضش رو گرفتم، تقريبا چيزي به عنوان نبض نداشت.
-كاوه، سريع بايد برسونيمش به يه بيمارستان. اكسيژن مي خواد.
دختر- نه، نكنه تكونش بديم براش خطر داشته باشه؟
كاوه نترسين خانم، ما دو تا خودمون يه نيمچه دكتريم. بهزاد بلندش كن.
سه تايي كمك كرديم و برديمش توي ماشين و كاوه با سرعت حركت كرد.
-كاوه بريم بيمارستان خودمون.
كاوه – اونجا فايده نداره، بريم بيمارستان. . . . . ، دوست پدرم اونجاست.
يك ربع بعد رسيديم و با يه تخت اون خانم رو برديم تو بيمارستان، قسمت اورژانس. بلندگو پيج كرد دكتر اسدي، دوست پدر كاوه اتفاقا اونجا بود، خودش اومد پايين. خلاصه بردنش زير اكسيژن.
حدود نيم ساعت بعد، حالش تقريبا عادي شد.
-كاوه، فكر ميكنم بيماريش سرطان باشه.
كاوه – آره فهميدم.
-خيلي هم پيشرفته است. احتمالا به هيچ چيز هم جواب نميده. يعني كار از كار گذشته.
كاوه – خدا بهش كمك كنه. خدا رو چه ديدي.
-بعله، عمر دست خداست.

كاوه – يه دفعه ديدي اين زن با اين حال و روزش، خوب شد و تو با اين سلامتي افتادي مردي. تو كار خدا كه نميشه دخالت كرد.

-خفه شي، اين موقع هم دست از شوخي بر نميداري؟
در همين وقت دكتر اسدي اومد پيش ما بعد از اينكه با من آشنا شد، گفت:
-كاوه، بهزاد خان هم رشته پزشكي هستند؟
كاوه – بله دكتر.
دكتر – پس احتمالا خودتون جريان رو فهميدين؟
كاوه- كانسر دكتر درسته؟
دكتر – به احتمال قوي درسته. تو اين مرحله كاري هم نميشه كرد. البته بايد آزمايشات كامل بشه. ميدوني كه؟ سونوگرافي و سيتي اسكن و خلاصه همه چيز. از اقوام هستن؟
كاوه – دوست هستيم دكتر.
دكتر – فعلا بايد اينجا بمونه. از فردا بايد شروع كنيم.
كاوه – باشه دكتر. هر جور صلاحه عمل كنين.
دكتر – پس با اجازتون. من تو بخش چند تا مريض دارم. بايد بهشون سركشي كنم.
وقتي دكتر رفت. اون دختر خانم از قسمت اورژانس بطرف ما اومد و وقتي رسيد گفت:
-نميدونم چطور ازتون تشكر كنم. خجالت مي كشم تو چشماتون نگاه كنم. منو ببخشيد.
-اسم من فريباس.
كاوه – اسم من كاوه اس. اسم دوستم هم بهزاده. هر دو دانشجوي رشته پزشكي ايم.
فريبا – انگار امشب خدا با من بود كه به شما برخوردم. در هر دو مورد.
كاوه – خدا هيچوقت بنده هاشو فراموش نميكنه.
فريبا – ببخشيد، ديدم با دكتر صحبت مي كردين. نظرش چي بود؟
كاوه – والله چي بگم؟ چيز درستي به ما نگفت.
لبخند تلخي زد و گفت:
-يعني شما نمي دونيد؟
-فريبا خانم، شما خودتون ميدونين بيماري مادرتون چيه؟
فريبا – متاسفانه بله. يه سرطان گند.
كاوه – و ميدونيد كه در چه مرحله ايه؟
فريبا – دقيقا نه، دكترش اونطوري چيزي به من نگفته.
-متاسفانه بيماري مادرتون خيلي پيشرفته شده.
اشك تو چشماش جمع شد.
كاوه- بفرماييد اونجا بشينيد. خدا بزرگه.
رفتم براي خودمون چايي گرفتم و در حاليكه مشغول خوردن بوديم فريبا گفت:
ميخواستم يه خواهشي ازتون بكنم هرچند خجالت ميكشم اما جز شما كسي رو اينجا ندارم.
كاوه – بفرماييد.
فريبا – اگه لطف ميكردين و ترتيبي ميدادين كه مادرمو به يه بيمارستان دولتي ببرم ممنونتون ميشدم.
كاوه- مگه اينجا چشه؟ بيمارستان بسيار خوبيه با امكانات كافي. دكتر اسدي هم از دوستانه.
فريبا – شما درست مي گيد اما هزينه ش خيلي زياده و من از نظر مادي مشكل دارم.




ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.