كاوه – شما فكر اون چيزها رو نكنيد. خيالتون راحت باشه.
فريبا – نه ديگه، خواهش مي كنم. دلم نمي خواد بيشتر از اين مزاحم و مرهون شما بشم.
كاوه نگاهي بهش كرد و يه لبخند زد كه فريبا سرش رو انداخت پايين. عشق رو تو چشمهاي كاوه ديدم. چشمهاي فريبا، كار خودش رو كرده بود. شايد هم سرنوشت كار خودش رو كرده بود.
كاوه – من الان بر ميگردم.
-كجا؟
كاوه – ميرم يه سر به مادر فريبا خانم بزنم و بيام.
-شكر خدا حالشون فعلا خوبه. بهتره بلند شيم بريم يه شامي چيزي بخوريم.
فريبا – شما بفرماييد، من اشتها ندارم.
كاوه – پس ما هم نميريم.
فريبا – آخه اينكه نميشه. من رو بيشتر از اين شرمنده نكنيد. خواهش مي كنم.
كاوه – اشكال نداره. ما دو تا هم چيزي نمي خوريم. آخرش اينه كه از گرسنگي غش مي كنيم و ميافتيم همين جا. اينجام كه بيمارستانه و مجهز به همه چيز. طوريمون نميشه.
فريبا خنديد و بلند شد و گفت:
-باشه بريم شما اونقدر خوب و مهربونيد كه حيفه آدمهاي شريفي مثل شما طوريشون بشه.
سه تايي از بيمارستان بيرون اومديم و پياده به طرف يه پيتزا فروشي كه دويست متري اون طرف تر بود راه افتاديم. چند دقيقه كه گذشت فريبا گفت:
-ميخواستم باهاتون صحبت كنم در مورد امشب.
كاوه – فكر نمي كنيد بهتره يه وقت ديگه در موردش صحبت كنيم؟
-نه بهتره همين الان فريبا خانم حرفهاشو بزنن. سبك ميشن.
كاوه برگشت و چپ چپ به من نگاه كرد.
فريبا – درسته، خودم هم دلم مي خواد همين الان براتون حرف بزنم.
من تنها دختر خونواده يعني تنها فرزند بودم و يكي يك دونه پدر و مادر. وقتي كه خيلي كوچيك بودم، پدرم يه كارمند ساده بود. كمي كه بزرگ شدم پدرم خودش رو بازخريد كرد و با يه دوستي شركتي رو درست كردن چند سالي كه گذشت وضع هردوشون خوب شد.
اول يه اپارتمان دو خوابه كوچيك خريديم و يه پيكان و يه زندگي معمولي. بعد كم كم وضع پدر بهتر شد و خونه مون رو عوض كرديم و يه آپارتمان بزرگتر خريديم، يه ماشين شيك و. . .
خلاصه زندگيمون خيلي خوب شده بود. مادر بيچاره م ديگه از خدا چيزي نمي خواست تا اينكه توي نميدونم چه معامله بزرگي سرش رو كلاه گذاشتند و ضرر كرد.
بيچاره شديم. هر چي داشتيم و نداشتيم از دستمون رفت. خونه ماشين طلاهاي مادرم. خلاصه همه چيز. اومديم تو همين خونه كه خودتون ديديد.
اين خونه رو اجاره كرديم و توش نشستيم. شب اولي كه اينجا اومديم يادم مياد كه خيلي گريه كردم. چه شبي بود. از بالا به پايين افتادن خيلي سخته.
اون شب پدرم بهم قول داد كه سر يه سال دوباره برامون همه چيز بخره و دوباره بشيم مثل قبل و حتي بهتر از اون. اما اجل تا صبح بهش مهلت نداد. توي خواب سكته كرد و مرد.

مونديم من و مادرم. تنها و بيكس. نه فاميلي نه قوم و خويشي. غريب و تنها. بيچاره مادرم شروع كرد به كار كردن اونم كجا؟ همش به من ميگفت تو يه كارخونه كار مي كنم. دو سال بعد فهميدم كه تو خونه هاي مردم كار ميكنه.
تازه ديپلمم رو گرفته بودم كه مادرم مريض شد و افتاد رو دستم.
هر چيز با ارزشي كه داشتيم، فروختم و خرجش كردم. اونقدر اين در و اون در زدم تا بلاخره يه جا توي شركت كاري پيدا كردم. شدم منشي اون شركت. حقوقش اونقدر بود كه فقط ميتونستم شكم مون رو سير كنم.
يه روز رفتم پيش رييس شركت و تقاضاي وام كردم. گفت چون تازه چند وقته استخدام شدم بهم وام تعلق نمي گيره. دو جا هم نمي تونستم كار كنم چون بايد از مادرم هم نگهداري ميكردم. بهتر ديدم كه موضوع رو با رييس شركتمون كه يه عاقله مرد بود در ميون بگذارم.
كفتم شايد پدري كنه و يه مقدار حقوقم رو زيادتر كنه. اما تا فهميد كه وضعمون خرابه و پشت و پناهي نداريم، برام نقشه كشيد و خواست ازم سوءاستفاده كنه. وقتي ديد كه اهلش نيستم اخراجم كرد. ديگه نميدونستم چيكار كنم.
مدتي دنبال كار گشتم اما نشد كه نشد. كم كم اون مقدار پولي هم كه داشتم تموم شد. دو سه ماهي هم اجاره به صاحب خونه بدهكار بوديم.
رفتم سراغ يكي دو تا از دوستان دوره دبيرستانم. هر كدوم تا اونجا كه مي تونستن بهم پول قرض دادن. اما بازم نتونستم كار پيدا كنم.
پريروز پولها تموم شد. ديگه چيزي هم توي خونه نمونده بود كه بفروشم. خودتون خونمون رو ديديد در همين موقع بغضي كه گلوش رو گرفته بود، تركيد. رفت كنار ديوار و سرش رو گذاشت به ديوار. احساسش رو درك ميكردم. برگشتم به كاوه نگاه كردم. نميدونم تو حال خودش بود يا اينكه روش نمي شد به چشمهاي من نگاه كنه كه سرش رو پايين انداخته بود و نگاهم نمي كرد رفتم جلو فريبا و صداش كردم.
-فريبا خانم!
برگشت و در حاليكه اشكهاشو پاك مي كرد يه لبخند زد كه از صد تا گريه بدتر بود. بهش گفتم:
-من هم مثل خودتم. من هم نه پدر و مادر دارم، نه قوم و خويشي. اما خدا رو دارم. شما هم خدا رو داريد. حرفاتون به دلم نشست و بغضتون دلم رو سوزوند.
منم يه همچين روزهايي رو داشتم. بلاخره مي گذره. حالا سخت و آسون همه چيز مي گذره. دلم مي خواد من رو مثل برادر خودتون بدونيد.
پولدار نيستم. خودم تو يه اتاق خيلي كوچيك زندگي مي كنم. اما اونقدر دارم كه بشه شكم دو نفر رو سير كرد. شمام مثل خواهر خودم. منظورم اينه كه از حالا به بعد بدونيد كه تنها نيستيد.
در همين موقع كاوه جلو اومد و گفت:
-بريم، بريم يه چيزي بخوريم.
فريبا – انگار بازم ناراحتتون كردم.
-نه دل ما هميشه خدا گرفته اس.
سرم رو برگردوندم تا قطره اشكي كه گوشه چشمم نشسته بود، معلوم نشه.
كاوه – بسه ديگه! شام آخر كه نميريم! يالله بهزاد، خواهرت رو وردار بريم!
خود كاوه، حالش از من بدتر بود اما سعي ميكرد كه نشون نده. براي همين هم مرتب شوخي مي كرد و مي خنديد. وارد پيتزا فروشي شديم و سفارش غذا داديم.
وقتي پيتزا رو جلومون گذاشتن. فريبا نگاهي بهش كرد و در حاليكه دو قطره اشك از چشماش سرخورد و اومد پايين با خنده تلخي گفت:
- از ديشب تا حالا هيچي نخوردم! باور مي كنين كه حتي پول خريدن يه نون رو هم نداشتم!

اين رو كه شنيدم اشتهام كور شد. هر دو مون پيتزا رو خورديم اما كوفتمون شد. بغضي گلوم رو گرفته بود كه لقمه ازش پايين نمي رفت و بزور نوشابه قورتش مي دادم. برگشتم به كاوه نگاه كردم. سرش رو پايين انداخته بود و ظاهرا به غذاش ور مي رفت نگاهش كه بهم افتاد، ديدم چشماش شده پر خونه. انگار تو خودش گريه كرده بود.
بلاخره غذامون تموم شد و كاوه حساب ميز رو داد و بيرون آمديم. چهار قدم كه رفتيم دوباره فريبا گفت:
امروز از صبح داشتم در موردش فكر ميكردم. در مورد كاري كه مي خواستم بكنم. هر چي به شب نزديكتر مي شدم، انگار به آخر زندگيم نزديك مي شدم.
عصري بود كه يه گوشه نشستم زار زار گريه كردم. از گرسنگي و خستگي و غم و غصه، خوابم برد. با صداي مادرم از خواب بيدار شدم. قرصش رو مي خواست. بهش دادم. آخريش بود. ديگه پول نداشتم كه برم داروخانه و دواهاش رو بگيرم. اين بود كه تصميم خودم رو گرفتم حدود ساعت هفت بود كه از خونه بيرون اومدم.
پدرم هميشه يادم داده بود هر وقت پام رو مي خوام از خونه بيرون بگذارم بگم به نام خدا تا اونجا كه يادم مي آد هميشه اين كارو كردم. اما امروز نه!
با خدا قهر كردم. ديگه اسمش رو موقع بيرون اومدن صدا نكردم.
بيست قدم كه از خونه دور شدم، واستادم. پشيمون شده بودم. برگشتم. رفتم تو خونه و دوباره اومدم بيرون و تو دلم گفتم خداجون نذار روحم رو بفروشم. راضي نشو به بي آبرويي من! راهم رو كشيدم و رفتم. يادم نيست كه به چي فكر مي كردم.
يه وقت ديدم همونجايي هستم كه شما منو ديدين. شايد يكساعت اونجا، توي پياده رو تو تاريكي واستاده بودم.
جرات نداشتم بيام تو خيابون. اما يه دفعه صورت مادرم جلوي نظرم اومد، دستم رو بلند كردم. بقيه ش رو هم كه خودتون ميدونيد.




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.