فريبا ديگه سكوت كرد و تا بيمارستان هيچي نگفت. اون وسط راه مي رفت و من و كاوه دو طرفش. همه هم تو فكر خودمون بوديم.
داشتم با خودم فكر مي كردم كه كار خدا رو ببين. فريبا بايد از خونشون تا اونجا رو پياده بياد و اونجا كه رسيد يه ساعت توي پياده رو صبر كنه و درست موقعي بياد تو خيابون كه ما هم همون موقع رسيده باشيم. اگه چند دقيقه دير يا زود اونجا مي اومد به احتمال قوي يا ما از اونجا رد شده بوديم يا يه ماشين شيك ديگه سوارش كرده بود.
وقتي به بيمارستان رسيديم، كاوه براي مادر فريبا يه اتاق خصوصي گرفت و مقداري هم پول به زور به فريبا داد. وقتي خيالمون راحت شد كه جاي اونها خوبه و همه چيز مرتبه، دوتايي به خونه برگشتيم. كاوه اول منو رسوند خونه، دم در بهش گفتم:
-خب كاوه خان، تو فالت اسارت مي بينم.
كاوه – منكه سالهاست از دست تو مثل اسرا زندگي مي كنم.
-ديگه اينجا شوخي در كار نيست. غلط نكرده باشم فريبا خانم دلت رو برده.
بهم خنديد.
-اعتراف كن تا سبك بشي. زود تند سريع! اگه خودت بگي، جرمت كمتر ميشه، يالله!
كاوه – زود تند سريع، خوشم اومده ازش.
-هان كه گفتي فيلم شب حادثه با شركت هنرپيشه معروف كاوه برومند!
كاوه – شاعر ميگه:
در اين دنيا ز عقل و دانش و هوش الاغي مثل من پيدا نميشه!
-اگه تو زندگيت يه حرف درست زده باشي، همين بود كه گفتي.
كاوه – ببخشيد بهزاد خان، دلم رو به فريبا دادم، زبونم رو كه ندادم. بيچاره برو فكر خودت باش منو كه مي بيني، كارم درسته پدر زن كه ندارم. رقيب هم كه ندارم. ميمونه يه مادر زن كه اونهم مريضه و گوشه بيمارستان افتاده.
برو آماده باش كه همين روزها مادر فرنوش خانم با خاله اش و بهرام تيكه تيكه ات ميكنن.
-امشب دعا ميكنم كه مادر فريبا حالش خوب بشه و معلوم بشه فريبا خانم يه نامزد داره كپي شعبون استخوني. اونوقت ببينم بازم شوخ و شنگي يا نه!
كاوه – شتر در خواب بيند پنبه دانه. برو امشب بخواب كه اميدوارم صبح كه بلند شدي از چشم فرنوش افتاده باشي و فرنوش رغبت نكنه تو روت نگاه كنه. امشب تا صبح نفرينت مي كنم كه دفعه بعد كه فرنوش تو رو ديد به نظرش مثل خرچسونه بياي.
امشب تا صبح برات حق ميزنم بهزاد! شيرم رو يعني پيتزامو كه خوردي رو حلالت نمي كنم. انشالله كاسه چه كنم چه كنم دستت باشه. انشالله يه چشمت اشك باشه و يه چشمت خون. انشالله، نه همين ها براي امشب و فردا شبت كافيه.
-لال بشي كاوه، آدم براي دشمنش هم اين چيزها رو نمي خواد.
حالا بگو ببينم فردا چيكار مي كني؟
كاوه – معلومه ديگه! ميرم پيش فريبا جونم و مامانش. چه مادر زن خوبي دارم بخدا!
-برو كه اميدوارم خوشبخت بشي.
هر دو خنديديم و خداحافظي كرديم.

اون شب تا صبح خوابهاي مغشوش و چرت و پرت ديدم. صبح بلند شدم و رفتم سراغ آقاي هدايت. سر راه براش چند تا نون گرفتم و كمي هم آب نبات براي طلاي باوفا.
وقتي پشت در خونه آقاي هدايت رسيدم، در نزدم. ميخواستم ببينم باز هم طلا ميفهمه كه من اومدم!
يه هفت هشت دقيقه اي واستادم تا صداي آقاي هدايت بلند شد.
هدايت – بوي آشنا مياد. بهزاد جان تويي؟
بعد در واشد و آقاي هدايت و طلا، پشت در ظاهر شدن. سلام كردم و رفتم ت. دستي سرو گوش طلا كشيدم و بهش آب نبات دادم.
هدايت – دستت درد نكنه. اتفاقا ميخواستم برم نون بگيرم. بيا تو، حسابي يخ كردي.
طبق معمول شومينه، آتش ش براه بود. سماور و چايي هم همينطور.
هدايت – دوستت چطوره؟ اون خانم خوشگل چطوره؟
-هردو خوبن و سلام ميرسونن.
هدايت – تو كي درست تموم ميشه پسرم؟
-يه دو سالي مونده.
هدايت – بسلامتي. به اميد خدا كه موفق ميشي.
يه چايي ريخت و گذاشت جلوم. همونطور كه چايي رو با لذت مي خوردم پرسيدم.
-جناب هدايت طلا رو از كجا آوردين؟
هدايت – اين حيوون، نوه نتيجه يه جفت آهوي نر و ماده اس. از يه آشنا به من رسيده. يه يادگار از يه تيكه تنم.
-حتما اينجا تنهايي حوصله تون سر ميره.
هدايت – ديگه عادت كردم. سرم رو با اون حيوون و نظافت و اين چيزها گرم ميكنم. روزي يكي د ساعت هم كتاب مي خونم. تو با زندگي چيكار مي كني؟
-چي ميتونم بكنم؟ بايد بسازم ديگه. تازه ديشب اتفاقي افتاد كه فهميدم از من گرفتارتر هم تو دنيا هست.
هدايت – طوري شده؟
جريان فريبا رو براش تعريف كردم. خيلي ناراحت شد و گفت:
-دلت مي خواد كه بقيه سرگذشتم رو بشنوي؟ حوصله شو داري؟
-هم اومدم شما رو ببينم، هم صداي سازتون رو بشنوم و هم سرگذشت شيرينتون رو.
خنديد و يه چايي ذيگه برام ريخت و سيگاري روشن كرد و گفت:
-توي اين دنيا، هركسي يه جور گرفتاره. حالا بعضي ها كمتر، بعضي ها بيشتر. من از اون هايي بودم كه بدبختي م زياد بوده. يادت كه هست كجاي داستان بوديم؟
حالا دلت رو بگذار جاي اون موقع من تا بفهمي من چي كشيدم!
يه پسر چهارده ساله كه يه نفر رو كشته باشه و رفيقش هم كشته شده باشه!
تنها و بي پناه!
ديدم دلم مي خواد براي يه نفر درد و دل كنم. راه افتادم و از يتيم خونه بيرون رفتم. رفتم تو باغ. خدا خدا ميكردم كه رضا اونجا باشه كه بود. تا منو ديد گفت: منتظرت بودم، چه خبره تو اون خراب شده؟
براش تمام ماجرا رو تعريف كردم و بعدش زدم زير گريه. بغلم كرد و دلداريم داد و گفت:ديدم امروز خيلي اونجا رفت و آمده. نگو اين عفريته مرده! حالا ديگه خودت رو ناراحت نكن. حقش بود. زن كثيفي بود. تو هم كه عمدا اين كارو نكردي. پس ديگه بهش فكر نكن. بعد از اين هم موندنت اينجا فايده نداره. بايد بزني به چاك. برو دنبال سرنوشت از اينجا موندن به هيچي نمي رسي. من فردا برات كمي پول جور ميكنم الان تو يه هنر داري. اين ساز كه تو ميزني. نميزاره گرسنه بموني. راه بيفت برو دنبال قسمت. تا خدا برات چي بخواد.
بهش گفتم رضا بيا با هم بريم. گفت: براي من اون بيرون هيچي نداره. اما براي تو چرا. پرسيدم اصلا چرا تو رو آوردن ديوونه خونه. تا حالا چند بار اين رو ازت پرسيدم ولي هيچوقت جواب ندادي. گفت به چه دردت مي خوره بدوني؟ گفتم همينطوري.
نگاهي بهم كرد و گفت منم يه روزي واسه خودم آدم بودم. سر و سامون داشتم. خونه زندگي داشتم اما نگذاشتن زندگي كنم. حالا ديگه گذشته، ولش كن.

بهش اصرار كردم. كمي فكر كرد و بعد گفت جريان موقعي شروع شد كه با يه عده كار ميكردم. يكي تار ميزد يكي دنبك يكي ميخوند منم ويلن ميزدم. اون وقتها ما ميرفتيم به ده ها و واسه شون برنامه اجرا ميكرديم.
درآمدمون هم بد نبود. گاهي تو اين ده بوديم گاهي تو اون شهر بوديم خلاصه هم فال بود و هم تماشا. تا اينكه يه روز وارد يه ده شديم. گويا يه مرد پيري با دخترش اومده بودن اونجا. مال ده ديگه اي بودن. ميخواستن از اونجا برن شهر. دختره مريض بوده، ميبردنش شهر واسه دوا درمون. تو همون ده، اجل مهلتش نميده. يه دختر 17، 18 ساله بود.
چون دختره اونجا مرده بود. نتونستيم برنامه اجرا كنيم. خواستيم برگرديم از اونجا بريم كه كدخداي ده بهمون گفت شما كه دارين ميرين اين جنازه رو هم با خودتون ببرين، ثواب داره. پدرش پيره و دست تنها.
ديديم رو حرف كدخدا كه نميشه حرف زد تازه ثواب هم داشت. اين بود كه جنازه رو گذاشتيم تو يه تابوت و راه افتاديم اون سال زمستون سختي هم بود. برف تا زانو مي رسيد. راه هم همش كوره راه و كوهستاني بود.
چند ساعتي كه راه رفتيم چنان طوفان و بوراني شد كه نگو. تكون نمي تونستيم بخوريم. اشهدمون رو خونديم. نه راه پس داشتيم نه راه پيش.
پيرمرده گفت اينجاها يه جا هست كه دو تا كلبه چوبي و خاليه. چوپونها وقت چرا كه گوسفندها رو اينجا مي آرن، توش بيتوته ميكنن، بريم اونجا.
خدا رو شكر كرديم كه جنازه و پيرمرده رو با خودمون آورده بوديم. راه افتاديم پيرمرده جلو و ما عقب، تا نيم ساعت بعد رسيديم به اون كلبه ها.
رفتيم تو. يه كلبه كوچيك بود كه توش هيزم و چراغ نفتي و يه خروار كاه بود. با هيزم ها آتيش درست كرديم و نشستيم دورش. جنازه رو هم از ترس گرگ آورديم تو كلبه.
بيچاره پيرمرده، وقتي گرم شد شروع كرد به گريه زاري واسه دخترش. ما هم نشسته بوديم و نگاش ميكرديم. هوا تازه تاريك شده بود كه از بيرون سر و صدا اومد.



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.